وصیت نامه حضرت علی (ع)

جمله وصیتهاى على ( ع ) که به ( فرزندش ) حسن بن على ( ع ) پس از بازگشت از صفّین در محل حاضرین نوشت .

مى‏گویم : جعفر بن بابویه رحمة اللّه روایت کرده است ، که این وصیّت را به پسرش محمد بن حنفیّه رضى اللّه عنه نوشت ، و آن از شیواترین و رساترین سخن و بیش از هر کلامى بر دقایق و لطایف حکمت عملى مشتمل است و کاملترین عبارتى است که به راه خدا دعوت مى‏کند ، و حاضرین نام محلى در شام است ، در این چند بخش است :

بخش اوّل گفتار امام ( ع )

مِنَ اَلْوَالِدِ اَلْفَانِ اَلْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ اَلْمُدْبِرِ اَلْعُمُرِ اَلْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ اَلذَّامِّ لِلدُّنْیَا اَلسَّاکِنِ مَسَاکِنَ اَلْمَوْتَى وَ اَلظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً إِلَى اَلْمَوْلُودِ اَلْمُؤَمِّلِ مَا لاَ یُدْرِکُ اَلسَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ غَرَضِ اَلْأَسْقَامِ وَ رَهِینَةِ اَلْأَیَّامِ وَ رَمِیَّةِ اَلْمَصَائِبِ وَ عَبْدِ اَلدُّنْیَا وَ تَاجِرِ اَلْغُرُورِ وَ غَرِیمِ اَلْمَنَایَا وَ أَسِیرِ اَلْمَوْتِ وَ حَلِیفِ اَلْهُمُومِ وَ قَرِینِ اَلْأَحْزَانِ وَ نُصُبِ اَلْآفَاتِ وَ صَرِیعِ اَلشَّهَوَاتِ وَ خَلِیفَةِ اَلْأَمْوَاتِ
رهینة : گروگان رمیة : هدف ، تاء براى نقل اسم از وصفیت به اسم صرف است . حلیف : هم قسم نصب : چیزى که به جایى نصب شود ( نشانه ) .
« از پدرى در آستانه مرگ ، به ناهموارى زمان معترف ، پشت کرده به عمر ، تسلیم روزگار ، بدبین به دنیا ، ساکن خانه‏هاى مردگان و آن که فردا از آن خانه‏ها کوچ مى‏کند ، به فرزندش که آرزومند چیزى است که نمى‏رسد ، رونده راه نابود شدگان ، هدف بیماریها و گروگان روزگار و محل آماج مصیبتها و غمها و بنده دنیا و سوداگر غرور و بدهکار نابودیها ، گرفتار مرگ و هم قسم رنجها و همدم غمها و نشان ( تیر ) آفتها و زمین خورده خواهشهاى نفسانى و جانشینان مردگان » . در این بخش که به منزله عنوان وصیّت است ، آن بزرگوار براى خود ،
هفت ویژگى و براى فرزندش چهارده تا در زمینه دل نبستن بر دنیا بیان فرموده و ویژگیهاى فرزندشرا دو چندان آورده است ، زیرا هدف ، وصیّت و نصیحت اوست :
اوّل : من الفان ، این لفظ به صورت مجاز از باب تسمیه شئ به اسم نتیجه آن ، به کار رفته است اسم منقوص الفانى را به جهت رعایت قرینه کلمه دوّم للزّمان با حذف یاى الفان وقف کرده است . و این عمل جایز است .
دوّم : المقرّ للزّمان : یعنى بر اثر زور و جبر ، اقرار به ناتوانى خود در دست دگرگونیهاى آن دارد ، گویى روزگار را دشمنى پر قدرت فرض کرده است که هماوردان به قدرت او اعتراف مى‏کنند .
سوّم : « المدبر العمر » از آن جهت که عمر آن بزرگوار قریب به شصت سال بود .
چهارم : المستسلم للدّهر که این عبارت شیواتر از المقرّ للزّمان است .
پنجم : « الذّام للدّنیا » چه پیوسته آن حضرت از دنیا بیزار بوده و با بیان زشتیهایش از آن دورى مى‏جسته است .
ششم : السّاکن مساکن الموتى معنى این عبارت ترغیب به دورى از اعتماد و دلبستگى به دنیا و ماندن در آنست به وسیله یادآورى این مطلب که دنیا
منزل مردگان است . زیرا هر کس در محلّ سکونت اموات قرار دارد ، دچار سرنوشت آنان خواهد شد ، و در جهت ایجاد نفرت [ از دنیا ] نظیر آیه مبارکه وَ سَکَنْتُم فى مَساکِنِ الّذینَ ظَلَموا اَنفُسَهُم است . [ سوره ابراهیم ( 14 ) آیه ( 45 ) . یعنى : شما در جاى کسانى منزل گرفته‏اید که به خود ستم روا داشتند . [ استعاره است براى این که او هدف تیرهاى شداید است . ]
هفتم : الظّاعن عنها غدا این عبارت یادآور جدایى و غدا کنایه از زمان جدایى و لفظ الظّاعن استعاره براى همان جدایى است . امّا درباره فرزند :
اوّل : المؤمّل ما لا یدرک ، در این جمله به دورى جستن از طول آرزو امر شده ، زیرا آن باعث فراموش کردن آخرت است ، و دلیل دورى جستن از دنیا و آرزو داشتن چیزى است که به او نمى‏رسد . بدیهى است که انسان تا وقتى که در این دنیاست ، به خواسته‏هاى خود آرزومند است ، همان طورى که پیامبر ( ص ) فرموده است : فرزند آدم پیر مى‏شود ولى دو خصلت در او شدّت مى‏یابد :
آزمندى و آرزو داشتن ، و بى‏تردید عمر به سر مى‏آید بى‏آنکه اینها برآورده شوند .
دوّم : السالک سبیل من قد هلک ، راه کسانى که هلاک شده‏اند همان مسافرت از دنیاست به سمت آخرت و طىّ منازل عمر . و این که راه را به کسانى که هلاک شده‏اند ، نسبت داده است براى یادآورى مرگ است .
سوّم : غرض الاسقام از آن رو لفظ « الغرض » را استعاره براى فرزندش آورده که او به منزله نشانه‏اى مورد اصابت تیرهاى بیماریهاست .
چهارم : رهینة الایّام لفظ الرّهینه را استعاره براى فرزند خود آورده است به اعتبار این که وجود او وابسته به اوقات و داخل در حکم آن‏ست چنانکه گروگان در اختیار گرودار است .
پنجم : و رمیّة المصائب این عبارت نیز مثل عبارت غرض الأسقام
ششم : و عبد الدّنیا لفظ عبد مستعار است ، زیرا که طالب دنیا در حقیقت مطیع دنیا و کارگزار اوست ، همچنان که بنده ، فرمانبردار و کارگر مولاى خویش است .
هفتم : و تاجر الغرور یعنى تجارت او براى دنیا ، فریب و غفلت از کسب و کار حقیقى و جاودانه است . و کلمه تاجر استعاره از انسان است ، به دلیل صرف مال و فعالیّت خود در راه شرّ دنیا به گمان اینکه آنها همه خواستهاى مفیدند .
هشتم : و غریم المنایا لفظ غریم کنایه از انسان است به اعتبار اینکه هر فرد بشر همچون مسافرى است و اجل در پى او بمانند طلبکارى در پى بدهکار خود است . نهم : لفظ اسیر را استعاره آورده است به لحاظ تسلیم بودن او به مرگ و خلاصى نداشتن از آن .
دهم : و حلیف الهموم : همدم غمهاست .
یازدهم : و قرین الاحزان ، الفاظ حلیف و قرین را استعاره آورده است به اعتبار انفکاک ناپذیرى او از غم و اندوهها همان طورى که دو هم‏پیمان از یکدیگر جدا نمى‏شوند .
دوازدهم : و نصب الافات ، مثل و رمیّة المصائب ، است . یعنى در معرض آفتهاست .
سیزدهم : و صریع الشهوات ، کلمه صریع استعاره آورده شده است به جهت مغلوب و مقهور بودن او در دست هواى نفس همچون قتیل به معناى مقتول .
چهاردهم : و خلیفة الاموات ، در این عبارت با یادآورى مرگ ایجاد نفرت از دنیا مى‏فرماید ، زیرا که جانشین مردگان در معرض پیوستن به آنهاست ،
نظیر سخن بعضى از حکما که گفته‏اند : براستى که ما بین او و آدم جز پدرى مرده وجود ندارد ، نسبت اصولى با مرگ دارد .

بخش دوم

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ اَلدُّنْیَا عَنِّی وَ جُمُوحِ اَلدَّهْرِ عَلَیَّ وَ إِقْبَالِ اَلْآخِرَةِ إِلَیَّ مَا یَزَعُنِی عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَایَ وَ اَلاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی غَیْرَ أَنِّی حَیْثُ تَفَرَّدَ بِی دُونَ هُمُومِ اَلنَّاسِ هَمُّ نَفْسِی فَصَدَفَنِی رَأْیِی وَ صَرَفَنِی عَنْ هَوَایَ وَ صَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی فَأَفْضَى بِی إِلَى جِدٍّ لاَ یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ وَ صِدْقٍ لاَ یَشُوبُهُ کَذِبٌ وَ وَجَدْتُکَ بَعْضِی بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی حَتَّى کَأَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی وَ کَأَنَّ اَلْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی فَکَتَبْتُ إِلَیْکَ کِتَابِی هَذَا مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ جمح الفرس : وقتى که اسب بر صاحبش غلبه کند و او قادر بر رام کردنش نباشد .
یزغنى : باز مى‏دارد مرا محض : خالص . افضى : پایان یافت . شوب : آمیختگى و درهم شدن .
« امّا بعد ، در آنچه از پشت کردن دنیا از من ، و سرکشى روزگار بر من ، و رو آوردن آخرت به من ، آشکار شد مرا از یاد جز خودم و اهمیت دادن بدانچه در پشت سر من است باز مى‏دارد ، ولى چون غم خودم نه غم دیگران به خودم منحصر شد ، پس اندیشه‏ام با من همسو شد و مرا از آرزو و خواهش نفسم بازداشت و حقیقت کار مرا بر من آشکار ساخته ، و مرا به کوششى که بازیچه نیست و راستیى که آمیخته به دروغ نیست واداشت . [ با این همه ] تو را پاره‏اى از تن خود یافتم ، بلکه تمام وجود خود احساس کردم ، بطورى که اگر مصیبتى به تو رو آورد مثل این است که به من رو آورده است ، و اگر مرگ گریبان تو را بگیرد گویا گریبان مرا گرفته است ، و من غم کار تو را همچون غم کار خود مى‏خورم .
پس این نامه را براى تو نوشتم در حالى که بدان پشت گرمم . چه من زنده بمانم و چه بمیرم ( اگر به آن عمل نمایى خاطرم آسوده است ) » . امام ( ع ) بین کلمات : اقبال و ادبار ، آخرة و دنیا ، صنعت تقابل به کار برده است . ما قبلا به معناى پشت کردن به دنیا و رو آوردن به آخرت در شرح عبارت : الا و انّ الدنیا قد ادبرت اشاره کردیم .
لفظ جموح را استعاره براى روزگار آورده است ، به لحاظ ناتوانى شخص از غلبه‏اش بر دگرگونیها و تغییرات آن ، که چون اسب سرکش از اختیارش بیرون است .
« ما » ى اوّلى به معنى الّذى و احتمال دارد ماى مصدرى باشد ، بنابر معناى اوّل من براى تبیین ، و بنابر معناى دوّم ، من براى ابتداى غایت خواهد بود .
« ما » ى دوم به معناى الّذى و در محلّ رفع است ، چون مبتداست و « فیما تبیّنت » خبر ما ، و مستظهرا حال مى‏باشد . محور جدایى بر طبق آنچه حضرت بیان مى‏کند این است که امام ( ع ) در معرض جدایى از فرزندش مى‏باشد و آن لحظات ، هنگام توجّه به حال خود و حال اوست تا او را به منزله خود فرض کند ، و نیز حضرت [ مى‏خواهد به فرزندش بفهماند ] که به وضع او بسیار اهمیت مى‏دهد تا بدین وسیله او براى پذیرش وصیّت آن حضرت آماده‏تر شود .
تا اینجا به منزله آماده‏سازى و مقدّمه وصیّت است . سپس آن حضرت با بیان مطالبى که ذکر شد ، نزدیک شدن رحلت خود را به سوى خدا ، به او اعلام داشته است و اینکه همین امر ، نزدیکى رحلت به سوى خدا او را از توجّه به ماسواى او و از مصالح مربوط به مصلحت مخلوق و نظام هستى بازداشته است . زیرا آن هنگام ، هنگامه سختى است براى انسان و آنچه در آن وقت برایش اهمّیّت دارد همان آراستگى به فضایل و آمادگى براى دیدار با خداست و آن غیر از زمان جوانى و اوایل عمر است که براى اصلاح حال دیگران و پرداختن به کارهاى عادى مجال دارد .
جز این که براى امام ، وقتى که هنگامه رحلت پدید آمد و معلوم شد که در آن حال باید تنها به خود بپردازد و اندیشه‏اش نیز آن را تأیید کرد که بدانچه سزاوار است و برایش اهمّیّت دارد توجّه کند و از آنچه دلخواه اوست چشم بپوشد . زیرا بهترین و درست‏ترین اندیشه‏ها از نظر امام ، آن اندیشه‏اى است که اهمیّت بیشترى به این امر دهد و حقیقت کار و آنچه را که شایسته است بر ملا سازد و سرانجام او را به تلاش و صداقتى دور از بازیچه و دروغ برساند امام علیه السلام ، فرزندش را پاره تن خود تعریف کرده است که کنایه از زیادى پیوند با آن حضرت و نزدیکى و محبّت به اوست ، چنانکه شاعر گوید :
براستى که فرزندانمان پاره‏هاى جگر ما هستند که بر روى زمین راه مى‏روند . بلکه او فرزندش را ، تمام وجود خود یعنى عبارت از مجموع هستى خود دیده است ، زیرا که او خلیفه و جانشین وى و وارث دانش و فضایل اوست . دلیل بر قرب زیاد وى و این که او به منزله جان وى است یادآورى دو نتیجه است که در عبارت از حتّى تا « آتانى » وجود دارد . وجه تشبیه میان مصیبتى که به فرزندش مى‏رسد و آن مصیبتى که به صورت غیر مستقیم به خود آن حضرت مى‏رسد ، نهایت تأثر و دردناکى او به سبب آن مصیبت مى‏باشد . این احساس هر چند براى آن بزرگوار ، مانند هر پدرى نسبت به فرزندش ،
امرى طبیعى بوده است ، لکن از چیزهایى است که انسان در پایان عمر و در آن هنگام که از قطع رابطه‏اش با دنیا آگاه مى‏شود باید به آن توجّه کامل داشته باشد زیرا انسان بطور طبیعى بقاى نام نیک را دوست دارد و بر دوام خیر و آثار نیک حریص است ، از این رو خود را تنها در اندیشه خویشتن منحصر مى‏کند و به درستى نظرش در پند و نصیحت ، ملزم ساخته است .
کلمه محض را به حالت رفع بنا به فاعلیّت و به صورت نصب بنا بر حذف حرف جرّ [ منصوب به نزع خافض ] خوانده‏اند بنابر این ، تقدیر عبارت : عن محض امرى است .
سپس توجّه داده است که از لوازم وجدانى اوست آنچه را که مورد توجّه و اهمیّت است به فرزندش توجه دهد و اهمیتش را گوشزد کند ، بدان جهت این وصیت را نوشته است که پشتوانه و سندى باشد تا در هر حال ، چه او بماند و یا بمیرد سرمشق عمل او باشد . زیرا این وصیت مشتمل است بر سخنان دلاویز ، آداب زندگى ، اخلاق شایسته و رهنمودهاى خط مشى در راه خدا ، آنچه را که خود به پیروى و تقلید از پیامبر ( ص ) در طول عمر براى خویشتن پسندیده است عنایت و علاقه به فرزند ایجاب مى‏کند که او را نیز به انجام این کارها رهنمون شود . و توفیق عمل مربوط به خداست .

بخش سوم

فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّهِ أَیْ بُنَیَّ وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ وَ اَلاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ اَلْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ اَلدُّنْیَا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ اَلدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اَللَّیَالِی وَ اَلْأَیَّامِ وَ اِعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ اَلْمَاضِینَ وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ اَلْأَوَّلِینَ وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا اِنْتَقَلُوا وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ اِنْتَقَلُوا عَنِ اَلْأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا دِیَارَ اَلْغُرْبَةِ وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ وَ لاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ وَ دَعِ اَلْقَوْلَ فِیمَا لاَ تَعْرِفُ وَ اَلْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ وَ أَمْسِکْ عَنْ طَرِیقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ فَإِنَّ اَلْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَةِ اَلضَّلاَلِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ اَلْأَهْوَالِ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ وَ أَنْکِرِ اَلْمُنْکَرَ بِیَدِکَ وَ لِسَانِکَ وَ بَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ وَ جَاهِدْ فِی اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ لاَ تَأْخُذْکَ فِی اَللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ وَ
خُضِ اَلْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَیْثُ کَانَ وَ تَفَقَّهْ فِی اَلدِّینِ وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ اَلصَّبْرَ عَلَى اَلْمَکْرُوهِ وَ نِعْمَ اَلْخُلُقُ اَلتَّصَبُرُ فِی اَلْحَقِّ وَ أَلْجِئْ نَفْسَکَ فِی أُمُورِکَ کُلِّهَا إِلَى إِلَهِکَ فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَى کَهْفٍ حَرِیزٍ وَ مَانِعٍ عَزِیزٍ وَ أَخْلِصْ فِی اَلْمَسْأَلَةِ لِرَبِّکَ فَإِنَّ بِیَدِهِ اَلْعَطَاءَ وَ اَلْحِرْمَانَ وَ أَکْثِرِ اَلاِسْتِخَارَةَ وَ تَفَهَّمْ وَصِیَّتِی وَ لاَ تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً فَإِنَّ خَیْرَ اَلْقَوْلِ مَا نَفَعَ وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ خَیْرَ فِی عِلْمٍ لاَ یَنْفَعُ وَ لاَ یُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لاَ یَحِقُّ تَعَلُّمُهُ الغمرات : میخها .
المثنوى : جاى ماندن و اقامت . « پس اى پسرک من تو را به پرهیزگارى و ترس از خدا و پیوسته امر و فرمان او را بردن ، و آباد ساختن خانه دل خود با یاد خدا ، و چنگ زدن به ریسمان او ، سفارش مى‏کنم ، و کدام وسیله اطمینان بخش‏تر و استوارتر از رشته بین تو و خداست ، اگر تو آن را دستاویز قرار دهى ؟ دلت را به موعظه زنده‏دار و با پارسایى بمیران و بوسیله یقین نیرومند ساز و به نور حکمت روشن کن و با یاد مرگ ذلیل و خاشع گردان و به اعتراف بر نابودى و فنا وادار ساز ، و به بدیهاى دنیا بینایش گردان ، و از حمله روزگار و گردش ناهنجار شبانروز بترسان ، و با شرح احوال گذشتگان آشنا کن ، و آنچه را که بر سر آنها آمده است یادآور باش و در دیار و آثار ایشان گردش کن ، پس ببین آنان چه کرده‏اند ، و از چه چیزها دست شسته‏اند ، و کجا فرود آمده و منزل گرفته‏اند ، در نتیجه خواهى دید که ایشان از دوستان جدا و در سراى غربت جایگزین شده‏اند و گویا طولى نخواهد کشید که تو نیز یکى از آنان خواهى شد ، بنابر این ، جایگاه خود را با اعمال شایسته بیاراى و سراى آخرت خود را به دنیایت مفروش ، و درباره آنچه آگاهى ندارى سخن مگو ، و در چیزى که به تو مربوط نیست گفتگو نکن ، و از راهى که مى‏ترسى گمراه شوى مرو ، زیرا خوددارى به هنگام سرگردانى از گمراهى ،
بهتر از انجام کارهاى ترسناک است . و امر به معروف کن تا در جرگه آن باشى ، و با دست و زبان نهى از منکر نما ، و با تلاش و کوشش از بدکاران فاصله بگیر ، و آن طور که شایسته است در راه خدا جهاد کن ، و در راه خدا از سرزنش ملامتگران باکى نداشته باش ، و براى حق هر جا که باشد سختیها را تحمل کن ، در احکام دین بصیر و آگاه باش ، و خود را بردبارانه بر ناملایمات عادت ده ، نیکو صفتى است شکیبایى در راه حق ، و در همه کارها خود را به خدا واگذار ، زیرا در آن صورت به پناهگاهى پناه برده‏اى که نگهبان تو نگهدارى تواناست و در درخواست خود ، تنها از پروردگار مسألت نما ، زیرا بخشش و یا محروم ساختن به دست اوست ، و از خداوند بسیار طلب خیر و نیکى کن ، وصیّت مرا خوب درک کن ، و از آن روى مگردان ، زیرا نیکوترین سخن گفتارى است که سود دهد ، و بدان که دانش بى‏فایده را خیرى نیست ، و از علمى که شایسته آموختن نیست فایده و منفعتى عاید نمى‏شود . » این همان هنگامى است که شروع کرده است تا آنچه را مى‏خواهد وصیّت کند . این بخش از وصیّت مشتمل بر چند مطلب است :
اوّل : تقواى الهى ، که قبلا حقیقت تقوى را دانستى و ممکن است در اینجا مقصود از تقوى ، ترس از خدا باشد .
دوم : سر به فرمان او نهادن که خود لازمه تقوا داشتن است .
سوم : خانه دل را با یاد خدا آباد ساختن . لفظ العمارة استعاره براى کامل ساختن قلب با یاد خدا و ذکر فراوان اوست ، زیرا که ذکر خدا روح عبادات و کمال نفس است ، همان طور که آبادى منزل ، کمال آن است و کمال نفس در ضمن ذکر مداوم است ، به دلیل آیه مبارکه : وَ اذکُرُو اللَّهَ کَثیراً لَعَلَّکُم تُفلِحُونَ [ 2 ] . [ 2 ] سوره جمعه ( 62 ) آیه ( 10 ) . یعنى : خدا را فراوان یاد کنید تا شاید رستگار شوید .
چهارم : چنگ زدن به ریسمان او . لفظ الحبل را استعاره آورده است براى آنچه از امور دین که به آن دست مى‏یابد . و چنگ زدن به آن مانند ریسمانى
وسیله نجات او مى‏گردد . مقصود از چنگ زدن ، نگهدارى خود از عذاب خدا به وسیله تمسّک به اوست . سپس از وسیله‏اى که مطمئن‏تر از آن باشد ، به طریق استفهام انکارى ، جویا شده است و اطمینان بخشى آن را در حدّى شگفت‏آور دانسته است . و این مطلب در معناى ملازمت امر خدا مندرج است به دلیل آیه مبارکه وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللَّه جمیعا [ 3 ] . [ 3 ] سوره آل عمران ( 3 ) آیه ( 103 ) یعنى : و همگان به ریسمان خدا چنگبزنید
پنجم : دستور داده است که قلب خود را با موعظه زنده بدارد ، صفت احیاء را براى قلب عاریه آورده است به اعتبار کامل ساختن وى خود را به وسیله علم و عبرتى که از موعظه به دست مى‏آید چنان که انسان به وسیله حیات به کمال مى‏رسد .
ششم : این سخن حضرت : فأمته بالزّهادة و آنچه را که او مى‏میراند همان نفس امّاره است که میراندن نفس عبارت از درهم شکستن و بازداشتن آن از خواهشهایى است که مخالف با عقل مى‏باشد ، و آن از طریق ترک دنیا و نیز مطیع ساختن نفس از این طریق به دست مى‏آید . و احتمال دارد که نفس عاقله مورد نظر باشد ، و میراندن نفس ، همان بریدن از هواى نفس است .
هفتم : أن یقوّیه بالیقین : یعنى دل را از ناتوانى جهل بیرون کند تا بتواند به سوى افق علیّین و جایگاه نیکان حرکت کند ، و چون مرحله یقین مرتبه قوى و نیرومند علم مى‏باشد ، مناسب بوده است که آن را وسیله تقویت قلب قرار دهد .
هشتم : به وسیله حکمت دل را نورانى سازد . امام ( ع ) در این عبارت کلمه ( تنویر را استعاره از حکمت آورده است . ) [ یعنى به گونه تشبیه استعارى حکمت را به نور تشبیه کرده است ، زیرا حکمت در تاریکیهاى جهل همچون کسى که مشعلى در دست دارد ، وسیله هدایت دل به راه خداست . قبلا با معناى حکمت. و انواع آن آشنا شدیم .
نهم : با یاد مرگ دل را شکسته و خاشع گرداند ، به این ترتیب که زیاد به یاد مرگ بودن ، باعث ترس مى‏شود و دل را از چموشى در میدان خواستها باز مى‏دارد ، و آن را از اوج خودخواهى و لغزش خودپسندى و جانبدارى از خشم ، به خوارى و ذلّت مى‏کشاند .
دهم : او را وادار به اعتراف بر نابودى و مرگ سازد ، یعنى قلب را وادار به قبول حتمیّت مرگ ، یاد مرگ را ادامه دهد تا یقین به مردن در دل جایگزین شود .
یازدهم : چشم دل را به گرفتاریهاى دنیا بصیر و بینا گرداند : یعنى دل را وادار کند تا با چشم بصیرت و عبرت به مصیبتها و آفتهاى دنیا بنگرد .
دوازدهم : آن را از جمله روزگار و دگرگونى ساده شبانه روز بترساند ، کلمه صولت عاریه آورده شده به لحاظ شباهت روزگار به درنده ، در صید جانداران ،
و نیز در آزار رساندن به دیگران .
سیزدهم : شرح حال گذشتگان را بر قلب خود عرضه بدارد و آنچه بر سر آنها آمده است متذکّر شود تا ببیند آنان چه کرده‏اند و از چه آثار بزرگ و قدرت گسترده‏اى دست شسته‏اند ، تا بدان وسیله عبرتى و حالت مقایسه‏اى از خودش با آنها حاصل گردد و در نتیجه نزدیکى پیوستن خود به ایشان و یکى از آنها شدن را یقین کند ، جهت شباهت حال خود را با فردى از آنان درک کند . و این آیه مبارکه نیز بدان اشاره دارد :
اَوَ لَم یَسیرُوا فِى الاَرضِ فَیَنظُرُوا [سوره غافر ( 40 ) آیه ( 21 ) یعنى : آیا روى زمین گردش نمى‏کنند تا ببینند) . تا آخر آیه چهاردهم : محلّ اقامت خود را بیاراید ، یعنى سراى آخرت را با انجام کارهاى شایسته بیاراید و آخرت و آنچه را که از خیرات جاویدان در آن وعده داده‏اند ، به لذّتهاى خیالى ناپایدار نفروشد . لفظ فروش استعاره است .
پانزدهم : درباره آنچه آگاهى ندارد سخن نگوید . زیرا لازمه سخن گفتن بدون آگاهى ، صفات ناپسند دروغ و جهالت است ، و باعث نکوهش انسان مى‏شود . این گفتار نظیر سخن پیامبر ( ص ) است به بعضى از اصحابش که فرمود : « چگونه خواهى بود ، آنگاه که در میان جمعى از مردم فرومایه بمانى که وفا و امانت از بین آنها رفته باشد و این چنین بگردند انگشتانشرا داخل هم کرد راوى مى‏گوید : عرض کردم : یا رسول اللّه شما وظیفه مرا تعیین کنید . فرمود : آنچه را خوب مى‏دانى انجام بده و آنچه را آگاه نیستى نپذیر ، و مبادا از حدّ خود تجاوز کنى . و همچنین ، این عبارت که فرمود : و سخنى را که موظّف به گفتن آن نیستى ، نظیر این گفته پیامبر ( ص ) است : از محسّنات اسلام هر شخص ، خوددارى او از سخنى است که به او مربوط نیست .
شانزدهم : از حرکت در راهى که ترس از گمراهى دارد ، خوددارى کند ،
مقصود توقّف در برابر کارهاى شبهه ناک و شتاب نداشتن در حرکت از طریقى است که انجامیدن آن به حق مورد تردید است ، زیرا ایستادن و دقّت کردن او براى جستجوى حقیقت تا اینکه راه برایش روشن شود بهتر است از بیراهه رفتن و ارتکاب عملى که خطر گمراهى در آن باشد .
هفدهم : با رفتار و گفتار خود امر به معروف و نهى از منکر کند ، و از زشتکار تا حدّ امکان فاصله گیرد ، و این کار از جمله واجبات کفایى است ، و گردش نظام جهان بر محور امر به معروف و نهى از منکر است . از این رو قرآن کریم و سنّت پیامبر ( ص ) پر از دستور به امر و نهى است ، و با این عبارت مقام او را تا آنجا بالا برده است که مى‏فرماید : تا در زمره امر و نهى کنندگان باشى زیرا آنان از اولیاى شایسته خدایند که دل هواى در زمره ایشان بودن را دارد .
هیجدهم : در راه خدا ، با دشمنان دین خدا آن طور که شایسته است ، اقدام به جهاد کند . اضافه کلمه حقّ به جهاده از باب اضافه صفت به موصوف از لحاظ اهمیّت بیشتر صفت است .
نوزدهم : مبادا خود را در راه خدا مستحقّ ملامت گرداند . کنایه از منع او از کوتاهى در اطاعت خداست . زیرا از لوازم کوتاهى در طاعت ، استحقاق ملامت ملامتگران است .
بیستم : به خاطر رسیدن به حق در هر کجا که باشد ، سختیها را تحمّل کند ، کلمه « خوض » استعاره از مواجهه با سختیها و ورود در آن به خاطر رسیدن به حق است .
بیست و یکم : بصیرت و بینش در دین داشته باشد و احکام شرعى و مقدّمات آنها را بیاموزد .
بیست و دوم : خود را در مقابل ناملایمات به صبر و استقامت عادت دهد . و قبلا معلوم شد که تحمّل ناملایمات فضیلتى است که در سایه شجاعت به دست مى‏آید و از جمله صفات پسندیده است .
بیست و سوم : خود را در تمام کارها به خدا واگذارد ، این دستورى است که در هر کارى چه کار دلخواه و یا کار خطرناک توکّل و توجّه به خدا کند ،
حقیقت توکّل و آنچه لازمه آن بود قبلا توضیح داده شد ، حضرت تا آنجا ارزش توکّل را بالا برده که فرموده است : زیرا تو خود را در پناهگاهى امن و سدّى ارزشمند قرار مى‏دهى ، و کلمه کهف را استعاره از خداى تعالى آورده است به این لحاظ که هر کس بر او توکّل کند ، خدا او را کفایت مى‏کند و از آنچه مى‏ترسد او را ایمن مى‏دارد ، همچون غارى که پناهنده خود را حفظ مى‏کند .
بیست و چهارم : در دعا و درخواست خود تنها پروردگارش را منظور کند .
زیرا خلوص از جمله شرایط اجابت است . مرتبه اخلاص را با این گفتار بالا برده است : زیرا دادن و ندادن ، بخشش و حرمان در دست اوست ، تا توجّه به خدا را شدّت بخشد و از غیر خدا باز دارد . حرف ف در هر سه مورد : فنعم فانّک و فانّ بیده ، جواب سه فعل امر مى‏باشد .
بیست و پنجم : از خداوند بسیار درخواست خیر کند . یعنى از خداوند بخواهد تا در آنچه انجام مى‏دهد و نمى‏دهد ، خیر پیش آورد .
بیست و ششم : وصیّت او را درک کند و از آن غفلت نکند . عبارت الذّهاب صفحا ، کنایه از روى گرداندن و عمل نکردن به آن است . کلمه صفحا را بنابر این که حال است ، منصوب آورده است : یعنى نباید به این وصیّت بى‏اعتنا باشى امام ( ع ) براى قانع کردن فرزندش و پایبندى او به این وصیّت این جمله را افزود : همانا بهترین سخن آن است که مفید باشد منظور این است که وصیّت من مفید است و هر چه مفید و سودمند باشد بهترین سخن است ، بنابر این وصیّت من بهترین سخن است . سپس آن حضرت با این سخنان خود : و اعلم . . . تعلمه به وى هشدار داده است که پاره‏اى از علوم بى‏فایده هستند ، پس نباید میل به دانستن آنها کند ، زیرا او را از سیر و سلوک در راه خدا و علمى که مى‏تواند او را به خدا برساند ، باز مى‏دارد . البتّه مقصود از این علوم همانهایى هستند که شرع مقدّس از آموختن آنها نهى فرموده است مانند جادو و پیشگویى و ستاره شناسى [ 5 ] و افسونگرى و امثال اینها که به هدفهاى عالى حقیقت نمى‏انجامد . گویا چنین فرموده است : بدان که هر علمى که شایستگى آن را ندارد تا بیاموزى : یعنى در شرع مقدّس نه به صورت وجوب و نه استحباب آموختن آن به ثبوت نرسیده است ، پس آن علم در طریق آخرت بى‏فایده است ، در نتیجه خیرى در آن نیست ،
[ 5 ] پر واضح استآن بخش از نجوم که در اصطلاح « نجوم ریاضى » مى‏گویند نه تنها نهى نشده بلکه مفیداست امّا آن بخشى که مربوط به سرنوشت انسانها و آینده اشخاص و غیبگوئیها است یعنى « نجوم احکامى » در شرع مقدّس اسلام نهى شده است زیرا علم به غیب ویژه ذات اقدس او وکمّلین از اولیاى اوست . م .
زیرا خیر واقعى آن منفعتى است که در نزد خدا جاویدان است ، و آنچه منفعت جاودانه ندارد ، خیر نیست ، و بدان جهت پیامبر ( ص ) از چنان علمى به خدا پناه برده و گفته است : بار خدایا پناه مى‏برم به تو از علمى که منفعت ندارد . پس این نتیجه به دست مى‏آید ، هر علمى که شایستگى آموختن را ندارد ، بى‏خیر و بدون فایده است . توفیق از آن خداست .

بخش چهارم

أَیْ بُنَیَّ إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ وَ أَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِیَ إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی وَ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ اَلْهَوَى أَوْ فِتَنِ اَلدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ اَلنَّفُورِ وَ إِنَّمَا قَلْبُ اَلْحَدَثِ کَالْأَرْضِ اَلْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ اَلْأَمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ اَلتَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَةَ اَلطَّلَبِ وَ عُوفِیتَ مِنْ عِلاَجِ اَلتَّجْرِبَةِ فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ وَ اِسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ أَیْ بُنَیَّ إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ بَلْ کَأَنِّی بِمَا اِنْتَهَى إِلَیَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ نَخِیلَهُ وَ تَوَخَّیْتُ لَکَ جَمِیلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ وَ رَأَیْتُ حَیْثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِی اَلْوَالِدَ اَلشَّفِیقَ وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ اَلْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ اَلدَّهْرِ ذُو نِیَّةٍ سَلِیمَةٍ وَ نَفْسٍ صَافِیَةٍ وَ أَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِیلِهِ وَ شَرَائِعِ اَلْإِسْلاَمِ وَ أَحْکَامِهِ وَ حَلاَلِهِ وَ حَرَامِهِ لاَ أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَیْرِهِ ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ یَلْتَبِسَ عَلَیْکَ مَا اِخْتَلَفَ اَلنَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ اَلَّذِی اِلْتَبَسَ عَلَیْهِمْ فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَى مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ إِسْلاَمِکَ إِلَى أَمْرٍ لاَ آمَنُ عَلَیْکَ فِیهِ اَلْهَلَکَةَ وَ رَجَوْتُ أَنْ یُوَفِّقَکَ اَللَّهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ وَ أَنْ یَهْدِیَکَ لِقَصْدِکَ فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِنْ وَصِیَّتِی تَقْوَى اَللَّهِ وَ اَلاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اَللَّهُ عَلَیْکَ وَ اَلْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَیْهِ اَلْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ وَ اَلصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ فَإِنَّهُمْ لَمْ یَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ وَ فَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَى اَلْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا وَ اَلْإِمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یُکَلَّفُوا فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْیَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ لاَ بِتَوَرُّطِ اَلشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ اَلْخُصُومَاتِ وَ اِبْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالاِسْتِعَانَةِ بِإِلَهِکَ وَ اَلرَّغْبَةِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِکَ وَ تَرْکِ کُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْکَ فِی شُبْهَةٍ أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَى ضَلاَلَةٍ فَإِنْ أَیْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأْیُکَ فَاجْتَمَعَ وَ کَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ وَ إِنْ أَنْتَ لَمْ یَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ وَ فَرَاغِ نَظَرِکَ وَ فِکْرِکَ فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ اَلْعَشْوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ اَلظَّلْمَاءَ وَ لَیْسَ طَالِبُ اَلدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَ اَلْإِمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَلُ فَتَفَهَّمْ یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی وَ اِعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ اَلْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ اَلْحَیَاةِ وَ أَنَّ اَلْخَالِقَ هُوَ اَلْمُمِیتُ وَ أَنَّ اَلْمُفْنِیَ هُوَ اَلْمُعِیدُ وَ أَنَّ اَلْمُبْتَلِیَ هُوَ اَلْمُعَافِی وَ أَنَّ اَلدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَى مَا جَعَلَهَا اَللَّهُ عَلَیْهِ مِنَ اَلنَّعْمَاءِ وَ اَلاِبْتِلاَءِ وَ اَلْجَزَاءِ فِی اَلْمَعَادِ أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاَ تَعْلَمُ فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْ‏ءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِکَ فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ وَ مَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ اَلْأَمْرِ وَ یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ وَ لْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ وَ إِلَیْهِ رَغْبَتُکَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُکَ وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ اَلرَّسُولُ ص فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى اَلنَّجَاةِ قَائِداً فَإِنِّی لَمْ آلُکَ نَصِیحَةً وَ إِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی اَلنَّظَرِ لِنَفْسِکَ وَ إِنِ اِجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِی لَکَ
وهن : ناتوانى ، سستى . مبادرة : سرعت و پیشى گرفتن بر دیگرى . افضى : پیوست . بغیه : مطلوب ، مورد رغبت .
توخّى : قصد ، آهنگ . اجمعت : تصمیم گرفتم . اسلمته الى کذا : آزاد گذاشتم ، از بین آنها مانع را برداشتم .
امثل : به خیر نزدیکتر است . « اى پسرک من ، چون من خود را سالخورده یافتم ، و دیدم سستى و ناتوانى‏ام رو به فزونى است از این رو به نوشتن این وصیتها براى تو شتاب کردم ، و فضایلى را از آن جمله ایراد نمودم تا مبادا پیش از آن که آنچه را در دل دارم به تو بازگو کنم مرگ گریبان مرا بگیرد ، و یا همان طور که در تنم کاستى مى‏بینم در اندیشه‏ام نقصى پدید آید و یا بعضى از خواهشهاى نفس تو و یا فتنه‏هاى دنیا نسبت به تو بر من سبقت گیرد ، پس همچون شتر سرکش شوى ، زیرا دل شخص جوان همانند زمین خالى است ، هر تخمى که در آن بیفشانند مى‏رویاند . پس به آگاهانیدن تو اقدام کردم ، پیش از این که دلت سخت و عقلت سرگرم کارى شود تا با نهایت اندیشه خود ، با امور برخورد کنى ، در چیزهایى که آزمایش دیگران تو را از آزمودن بى‏نیاز ساخته است تا از رنج آزمایش برکنار و از کار آزمون معاف باشى ، پس از ادب به آنچه ما رسیدیم به تو رسید ، بسا نکته که براى ما تاریک بود امّا بر تو روشن شد .
اى پسرک من ، هر چند من به اندازه پیشینیان عمرى دراز نکردم ، ولى در کارهاى ایشان نگریستم و در شرح حال و اخبارشان اندیشیدم و در آثار باقیمانده از ایشان سیر کردم بطورى که همچون فردى از ایشان شدم ، بلکه به سبب آنچه از کارهاى ایشان دست یافتم چنان شدم که گویى با اوّلین تا آخرینشان زندگى کرده‏ام ، پس پاکى اعمال آنان را از تیرگى با اوّلین تا آخرینشان زندگى کرده ام ، پس پاکى اعمال آنان را از ترگى و سود آن را از زیانش شناختم و از هر کارى پاکیزه آن را براى تو انتخاب کردم ، و شایسته آن را برایت برگزیدم ، و آنچه ناشناخته بود تو را از آن برحذر مى‏دارم ، چنان یافتم ، که انگیزه من در مورد تو همان انگیزه پدرى مهربان درباره فرزند خود است ، و آنچه در ادب و تربیت تو لازم بود ، جمع آورى کردم تا تو را ادب نمایم در حالى که تو رو به زندگى آورده‏اى و تازه با روزگار روبرو شده‏اى ، داراى نیّتى پاک و روانى پاکیزه هستى ، به تعلیم کتاب خدا و تأویل آن و راه و روشهاى اسلام و احکام حلال و حرام آن برایت آغاز مى‏کنم ، و از آموزش قرآن براى تو به چیز دیگرى عدول نمى‏کنم ، سپس ترسیدم آن چیزهایى که مردم از روى هوا و هوس و افکار خود در آنها اختلاف دارند همان طور که براى آنها اشتباه پیش آمده بر تو اشتباه بشود ، استوار نمودن آنها با این که میل نداشتم بر تو یادآورى کنم برایم نیکوتر است از واگذاشتن در کارى که از هلاکت و تباهى تو در آن کار ، ایمن و آسوده خاطر نیستم ، و امیدوارم خداوند تو را موفّق به رستگارى فرماید و به آرمانت رهنمون سازد ، از این رو تو را بدین وصیّت سفارش مى‏کنم .
و بدان اى پسرک من ، بهترین چیزى را که تو از وصیّت من فرا مى‏گیرى ، پرهیزگارى و ترس از خداست ، و بسنده کردن بر آنچه خداوند به تو واجب گردانیده است ، و رفتن بر آن راهى که پیشینیان از پدران و خویشاوندان صالح تو بر آن راه رفته‏اند . زیرا ایشان تأمّل در وضع خود را ترک نکردند ، همان طور که تو در اندیشه خود هستى ، و چنان که تو مى‏اندیشى آنان نیز در اندیشه بودند ، پس همین اندیشه آنها را به فرا گرفتن شناخته‏هاى خود و خوددارى از آنچه به ایشان مربوط نبوده است وادار کرد ، حال اگر نفس تو وضعى را که خویشاوندانت بر آن وضع گذشتند پذیرا نیست ، بى‏آنکه آگاه باشى چنان که آنان آگاهى داشتند ، باید در جستجوى آگاهى و تحصیل دانش و بینش باشى نه آنکه در مسائل شبهه‏ناک بیفتى و در دشمنیها و خصومتها گرفتار شوى ، و قبل از توجّه و تفکّر در آن ابتدا از خداى خود کمک بخواه و براى نیکفرجامى خویش به او روى آور و هر بدى را که تو را در شک و شبهه اندازد و یا به ضلالت و گمراهى بکشاند ، تر

/ 0 نظر / 42 بازدید