پورتال فقه

پورتال فقه وبلاگی فقهی و مذهبی است که مقالات و سایر مواردعلمی مرتبط با فقه و مذهب جعفری و به طور کلی مطالب علمی مرتبط با فقه را منعکس میکند ودر این راستا از نظرات و پیشنهادات بازدیدکنندگان محترم استقبال می نماید .

وصیت نامه حضرت علی (ع)

جمله وصیتهاى على ( ع ) که به ( فرزندش ) حسن بن على ( ع ) پس از بازگشت از صفّین در محل حاضرین نوشت .

مى‏گویم : جعفر بن بابویه رحمة اللّه روایت کرده است ، که این وصیّت را به پسرش محمد بن حنفیّه رضى اللّه عنه نوشت ، و آن از شیواترین و رساترین سخن و بیش از هر کلامى بر دقایق و لطایف حکمت عملى مشتمل است و کاملترین عبارتى است که به راه خدا دعوت مى‏کند ، و حاضرین نام محلى در شام است ، در این چند بخش است :

بخش اوّل گفتار امام ( ع )

مِنَ اَلْوَالِدِ اَلْفَانِ اَلْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ اَلْمُدْبِرِ اَلْعُمُرِ اَلْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ اَلذَّامِّ لِلدُّنْیَا اَلسَّاکِنِ مَسَاکِنَ اَلْمَوْتَى وَ اَلظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً إِلَى اَلْمَوْلُودِ اَلْمُؤَمِّلِ مَا لاَ یُدْرِکُ اَلسَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ غَرَضِ اَلْأَسْقَامِ وَ رَهِینَةِ اَلْأَیَّامِ وَ رَمِیَّةِ اَلْمَصَائِبِ وَ عَبْدِ اَلدُّنْیَا وَ تَاجِرِ اَلْغُرُورِ وَ غَرِیمِ اَلْمَنَایَا وَ أَسِیرِ اَلْمَوْتِ وَ حَلِیفِ اَلْهُمُومِ وَ قَرِینِ اَلْأَحْزَانِ وَ نُصُبِ اَلْآفَاتِ وَ صَرِیعِ اَلشَّهَوَاتِ وَ خَلِیفَةِ اَلْأَمْوَاتِ
رهینة : گروگان رمیة : هدف ، تاء براى نقل اسم از وصفیت به اسم صرف است . حلیف : هم قسم نصب : چیزى که به جایى نصب شود ( نشانه ) .
« از پدرى در آستانه مرگ ، به ناهموارى زمان معترف ، پشت کرده به عمر ، تسلیم روزگار ، بدبین به دنیا ، ساکن خانه‏هاى مردگان و آن که فردا از آن خانه‏ها کوچ مى‏کند ، به فرزندش که آرزومند چیزى است که نمى‏رسد ، رونده راه نابود شدگان ، هدف بیماریها و گروگان روزگار و محل آماج مصیبتها و غمها و بنده دنیا و سوداگر غرور و بدهکار نابودیها ، گرفتار مرگ و هم قسم رنجها و همدم غمها و نشان ( تیر ) آفتها و زمین خورده خواهشهاى نفسانى و جانشینان مردگان » . در این بخش که به منزله عنوان وصیّت است ، آن بزرگوار براى خود ،
هفت ویژگى و براى فرزندش چهارده تا در زمینه دل نبستن بر دنیا بیان فرموده و ویژگیهاى فرزندشرا دو چندان آورده است ، زیرا هدف ، وصیّت و نصیحت اوست :
اوّل : من الفان ، این لفظ به صورت مجاز از باب تسمیه شئ به اسم نتیجه آن ، به کار رفته است اسم منقوص الفانى را به جهت رعایت قرینه کلمه دوّم للزّمان با حذف یاى الفان وقف کرده است . و این عمل جایز است .
دوّم : المقرّ للزّمان : یعنى بر اثر زور و جبر ، اقرار به ناتوانى خود در دست دگرگونیهاى آن دارد ، گویى روزگار را دشمنى پر قدرت فرض کرده است که هماوردان به قدرت او اعتراف مى‏کنند .
سوّم : « المدبر العمر » از آن جهت که عمر آن بزرگوار قریب به شصت سال بود .
چهارم : المستسلم للدّهر که این عبارت شیواتر از المقرّ للزّمان است .
پنجم : « الذّام للدّنیا » چه پیوسته آن حضرت از دنیا بیزار بوده و با بیان زشتیهایش از آن دورى مى‏جسته است .
ششم : السّاکن مساکن الموتى معنى این عبارت ترغیب به دورى از اعتماد و دلبستگى به دنیا و ماندن در آنست به وسیله یادآورى این مطلب که دنیا
منزل مردگان است . زیرا هر کس در محلّ سکونت اموات قرار دارد ، دچار سرنوشت آنان خواهد شد ، و در جهت ایجاد نفرت [ از دنیا ] نظیر آیه مبارکه وَ سَکَنْتُم فى مَساکِنِ الّذینَ ظَلَموا اَنفُسَهُم است . [ سوره ابراهیم ( 14 ) آیه ( 45 ) . یعنى : شما در جاى کسانى منزل گرفته‏اید که به خود ستم روا داشتند . [ استعاره است براى این که او هدف تیرهاى شداید است . ]
هفتم : الظّاعن عنها غدا این عبارت یادآور جدایى و غدا کنایه از زمان جدایى و لفظ الظّاعن استعاره براى همان جدایى است . امّا درباره فرزند :
اوّل : المؤمّل ما لا یدرک ، در این جمله به دورى جستن از طول آرزو امر شده ، زیرا آن باعث فراموش کردن آخرت است ، و دلیل دورى جستن از دنیا و آرزو داشتن چیزى است که به او نمى‏رسد . بدیهى است که انسان تا وقتى که در این دنیاست ، به خواسته‏هاى خود آرزومند است ، همان طورى که پیامبر ( ص ) فرموده است : فرزند آدم پیر مى‏شود ولى دو خصلت در او شدّت مى‏یابد :
آزمندى و آرزو داشتن ، و بى‏تردید عمر به سر مى‏آید بى‏آنکه اینها برآورده شوند .
دوّم : السالک سبیل من قد هلک ، راه کسانى که هلاک شده‏اند همان مسافرت از دنیاست به سمت آخرت و طىّ منازل عمر . و این که راه را به کسانى که هلاک شده‏اند ، نسبت داده است براى یادآورى مرگ است .
سوّم : غرض الاسقام از آن رو لفظ « الغرض » را استعاره براى فرزندش آورده که او به منزله نشانه‏اى مورد اصابت تیرهاى بیماریهاست .
چهارم : رهینة الایّام لفظ الرّهینه را استعاره براى فرزند خود آورده است به اعتبار این که وجود او وابسته به اوقات و داخل در حکم آن‏ست چنانکه گروگان در اختیار گرودار است .
پنجم : و رمیّة المصائب این عبارت نیز مثل عبارت غرض الأسقام
ششم : و عبد الدّنیا لفظ عبد مستعار است ، زیرا که طالب دنیا در حقیقت مطیع دنیا و کارگزار اوست ، همچنان که بنده ، فرمانبردار و کارگر مولاى خویش است .
هفتم : و تاجر الغرور یعنى تجارت او براى دنیا ، فریب و غفلت از کسب و کار حقیقى و جاودانه است . و کلمه تاجر استعاره از انسان است ، به دلیل صرف مال و فعالیّت خود در راه شرّ دنیا به گمان اینکه آنها همه خواستهاى مفیدند .
هشتم : و غریم المنایا لفظ غریم کنایه از انسان است به اعتبار اینکه هر فرد بشر همچون مسافرى است و اجل در پى او بمانند طلبکارى در پى بدهکار خود است . نهم : لفظ اسیر را استعاره آورده است به لحاظ تسلیم بودن او به مرگ و خلاصى نداشتن از آن .
دهم : و حلیف الهموم : همدم غمهاست .
یازدهم : و قرین الاحزان ، الفاظ حلیف و قرین را استعاره آورده است به اعتبار انفکاک ناپذیرى او از غم و اندوهها همان طورى که دو هم‏پیمان از یکدیگر جدا نمى‏شوند .
دوازدهم : و نصب الافات ، مثل و رمیّة المصائب ، است . یعنى در معرض آفتهاست .
سیزدهم : و صریع الشهوات ، کلمه صریع استعاره آورده شده است به جهت مغلوب و مقهور بودن او در دست هواى نفس همچون قتیل به معناى مقتول .
چهاردهم : و خلیفة الاموات ، در این عبارت با یادآورى مرگ ایجاد نفرت از دنیا مى‏فرماید ، زیرا که جانشین مردگان در معرض پیوستن به آنهاست ،
نظیر سخن بعضى از حکما که گفته‏اند : براستى که ما بین او و آدم جز پدرى مرده وجود ندارد ، نسبت اصولى با مرگ دارد .

بخش دوم

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ اَلدُّنْیَا عَنِّی وَ جُمُوحِ اَلدَّهْرِ عَلَیَّ وَ إِقْبَالِ اَلْآخِرَةِ إِلَیَّ مَا یَزَعُنِی عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَایَ وَ اَلاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی غَیْرَ أَنِّی حَیْثُ تَفَرَّدَ بِی دُونَ هُمُومِ اَلنَّاسِ هَمُّ نَفْسِی فَصَدَفَنِی رَأْیِی وَ صَرَفَنِی عَنْ هَوَایَ وَ صَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی فَأَفْضَى بِی إِلَى جِدٍّ لاَ یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ وَ صِدْقٍ لاَ یَشُوبُهُ کَذِبٌ وَ وَجَدْتُکَ بَعْضِی بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی حَتَّى کَأَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی وَ کَأَنَّ اَلْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی فَکَتَبْتُ إِلَیْکَ کِتَابِی هَذَا مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ جمح الفرس : وقتى که اسب بر صاحبش غلبه کند و او قادر بر رام کردنش نباشد .
یزغنى : باز مى‏دارد مرا محض : خالص . افضى : پایان یافت . شوب : آمیختگى و درهم شدن .
« امّا بعد ، در آنچه از پشت کردن دنیا از من ، و سرکشى روزگار بر من ، و رو آوردن آخرت به من ، آشکار شد مرا از یاد جز خودم و اهمیت دادن بدانچه در پشت سر من است باز مى‏دارد ، ولى چون غم خودم نه غم دیگران به خودم منحصر شد ، پس اندیشه‏ام با من همسو شد و مرا از آرزو و خواهش نفسم بازداشت و حقیقت کار مرا بر من آشکار ساخته ، و مرا به کوششى که بازیچه نیست و راستیى که آمیخته به دروغ نیست واداشت . [ با این همه ] تو را پاره‏اى از تن خود یافتم ، بلکه تمام وجود خود احساس کردم ، بطورى که اگر مصیبتى به تو رو آورد مثل این است که به من رو آورده است ، و اگر مرگ گریبان تو را بگیرد گویا گریبان مرا گرفته است ، و من غم کار تو را همچون غم کار خود مى‏خورم .
پس این نامه را براى تو نوشتم در حالى که بدان پشت گرمم . چه من زنده بمانم و چه بمیرم ( اگر به آن عمل نمایى خاطرم آسوده است ) » . امام ( ع ) بین کلمات : اقبال و ادبار ، آخرة و دنیا ، صنعت تقابل به کار برده است . ما قبلا به معناى پشت کردن به دنیا و رو آوردن به آخرت در شرح عبارت : الا و انّ الدنیا قد ادبرت اشاره کردیم .
لفظ جموح را استعاره براى روزگار آورده است ، به لحاظ ناتوانى شخص از غلبه‏اش بر دگرگونیها و تغییرات آن ، که چون اسب سرکش از اختیارش بیرون است .
« ما » ى اوّلى به معنى الّذى و احتمال دارد ماى مصدرى باشد ، بنابر معناى اوّل من براى تبیین ، و بنابر معناى دوّم ، من براى ابتداى غایت خواهد بود .
« ما » ى دوم به معناى الّذى و در محلّ رفع است ، چون مبتداست و « فیما تبیّنت » خبر ما ، و مستظهرا حال مى‏باشد . محور جدایى بر طبق آنچه حضرت بیان مى‏کند این است که امام ( ع ) در معرض جدایى از فرزندش مى‏باشد و آن لحظات ، هنگام توجّه به حال خود و حال اوست تا او را به منزله خود فرض کند ، و نیز حضرت [ مى‏خواهد به فرزندش بفهماند ] که به وضع او بسیار اهمیت مى‏دهد تا بدین وسیله او براى پذیرش وصیّت آن حضرت آماده‏تر شود .
تا اینجا به منزله آماده‏سازى و مقدّمه وصیّت است . سپس آن حضرت با بیان مطالبى که ذکر شد ، نزدیک شدن رحلت خود را به سوى خدا ، به او اعلام داشته است و اینکه همین امر ، نزدیکى رحلت به سوى خدا او را از توجّه به ماسواى او و از مصالح مربوط به مصلحت مخلوق و نظام هستى بازداشته است . زیرا آن هنگام ، هنگامه سختى است براى انسان و آنچه در آن وقت برایش اهمّیّت دارد همان آراستگى به فضایل و آمادگى براى دیدار با خداست و آن غیر از زمان جوانى و اوایل عمر است که براى اصلاح حال دیگران و پرداختن به کارهاى عادى مجال دارد .
جز این که براى امام ، وقتى که هنگامه رحلت پدید آمد و معلوم شد که در آن حال باید تنها به خود بپردازد و اندیشه‏اش نیز آن را تأیید کرد که بدانچه سزاوار است و برایش اهمّیّت دارد توجّه کند و از آنچه دلخواه اوست چشم بپوشد . زیرا بهترین و درست‏ترین اندیشه‏ها از نظر امام ، آن اندیشه‏اى است که اهمیّت بیشترى به این امر دهد و حقیقت کار و آنچه را که شایسته است بر ملا سازد و سرانجام او را به تلاش و صداقتى دور از بازیچه و دروغ برساند امام علیه السلام ، فرزندش را پاره تن خود تعریف کرده است که کنایه از زیادى پیوند با آن حضرت و نزدیکى و محبّت به اوست ، چنانکه شاعر گوید :
براستى که فرزندانمان پاره‏هاى جگر ما هستند که بر روى زمین راه مى‏روند . بلکه او فرزندش را ، تمام وجود خود یعنى عبارت از مجموع هستى خود دیده است ، زیرا که او خلیفه و جانشین وى و وارث دانش و فضایل اوست . دلیل بر قرب زیاد وى و این که او به منزله جان وى است یادآورى دو نتیجه است که در عبارت از حتّى تا « آتانى » وجود دارد . وجه تشبیه میان مصیبتى که به فرزندش مى‏رسد و آن مصیبتى که به صورت غیر مستقیم به خود آن حضرت مى‏رسد ، نهایت تأثر و دردناکى او به سبب آن مصیبت مى‏باشد . این احساس هر چند براى آن بزرگوار ، مانند هر پدرى نسبت به فرزندش ،
امرى طبیعى بوده است ، لکن از چیزهایى است که انسان در پایان عمر و در آن هنگام که از قطع رابطه‏اش با دنیا آگاه مى‏شود باید به آن توجّه کامل داشته باشد زیرا انسان بطور طبیعى بقاى نام نیک را دوست دارد و بر دوام خیر و آثار نیک حریص است ، از این رو خود را تنها در اندیشه خویشتن منحصر مى‏کند و به درستى نظرش در پند و نصیحت ، ملزم ساخته است .
کلمه محض را به حالت رفع بنا به فاعلیّت و به صورت نصب بنا بر حذف حرف جرّ [ منصوب به نزع خافض ] خوانده‏اند بنابر این ، تقدیر عبارت : عن محض امرى است .
سپس توجّه داده است که از لوازم وجدانى اوست آنچه را که مورد توجّه و اهمیّت است به فرزندش توجه دهد و اهمیتش را گوشزد کند ، بدان جهت این وصیت را نوشته است که پشتوانه و سندى باشد تا در هر حال ، چه او بماند و یا بمیرد سرمشق عمل او باشد . زیرا این وصیت مشتمل است بر سخنان دلاویز ، آداب زندگى ، اخلاق شایسته و رهنمودهاى خط مشى در راه خدا ، آنچه را که خود به پیروى و تقلید از پیامبر ( ص ) در طول عمر براى خویشتن پسندیده است عنایت و علاقه به فرزند ایجاب مى‏کند که او را نیز به انجام این کارها رهنمون شود . و توفیق عمل مربوط به خداست .

بخش سوم

فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّهِ أَیْ بُنَیَّ وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ وَ اَلاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ اَلْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ اَلدُّنْیَا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ اَلدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اَللَّیَالِی وَ اَلْأَیَّامِ وَ اِعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ اَلْمَاضِینَ وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ اَلْأَوَّلِینَ وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا اِنْتَقَلُوا وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ اِنْتَقَلُوا عَنِ اَلْأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا دِیَارَ اَلْغُرْبَةِ وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ وَ لاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ وَ دَعِ اَلْقَوْلَ فِیمَا لاَ تَعْرِفُ وَ اَلْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ وَ أَمْسِکْ عَنْ طَرِیقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ فَإِنَّ اَلْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَةِ اَلضَّلاَلِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ اَلْأَهْوَالِ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ وَ أَنْکِرِ اَلْمُنْکَرَ بِیَدِکَ وَ لِسَانِکَ وَ بَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ وَ جَاهِدْ فِی اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ لاَ تَأْخُذْکَ فِی اَللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ وَ
خُضِ اَلْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَیْثُ کَانَ وَ تَفَقَّهْ فِی اَلدِّینِ وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ اَلصَّبْرَ عَلَى اَلْمَکْرُوهِ وَ نِعْمَ اَلْخُلُقُ اَلتَّصَبُرُ فِی اَلْحَقِّ وَ أَلْجِئْ نَفْسَکَ فِی أُمُورِکَ کُلِّهَا إِلَى إِلَهِکَ فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَى کَهْفٍ حَرِیزٍ وَ مَانِعٍ عَزِیزٍ وَ أَخْلِصْ فِی اَلْمَسْأَلَةِ لِرَبِّکَ فَإِنَّ بِیَدِهِ اَلْعَطَاءَ وَ اَلْحِرْمَانَ وَ أَکْثِرِ اَلاِسْتِخَارَةَ وَ تَفَهَّمْ وَصِیَّتِی وَ لاَ تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً فَإِنَّ خَیْرَ اَلْقَوْلِ مَا نَفَعَ وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ خَیْرَ فِی عِلْمٍ لاَ یَنْفَعُ وَ لاَ یُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لاَ یَحِقُّ تَعَلُّمُهُ الغمرات : میخها .
المثنوى : جاى ماندن و اقامت . « پس اى پسرک من تو را به پرهیزگارى و ترس از خدا و پیوسته امر و فرمان او را بردن ، و آباد ساختن خانه دل خود با یاد خدا ، و چنگ زدن به ریسمان او ، سفارش مى‏کنم ، و کدام وسیله اطمینان بخش‏تر و استوارتر از رشته بین تو و خداست ، اگر تو آن را دستاویز قرار دهى ؟ دلت را به موعظه زنده‏دار و با پارسایى بمیران و بوسیله یقین نیرومند ساز و به نور حکمت روشن کن و با یاد مرگ ذلیل و خاشع گردان و به اعتراف بر نابودى و فنا وادار ساز ، و به بدیهاى دنیا بینایش گردان ، و از حمله روزگار و گردش ناهنجار شبانروز بترسان ، و با شرح احوال گذشتگان آشنا کن ، و آنچه را که بر سر آنها آمده است یادآور باش و در دیار و آثار ایشان گردش کن ، پس ببین آنان چه کرده‏اند ، و از چه چیزها دست شسته‏اند ، و کجا فرود آمده و منزل گرفته‏اند ، در نتیجه خواهى دید که ایشان از دوستان جدا و در سراى غربت جایگزین شده‏اند و گویا طولى نخواهد کشید که تو نیز یکى از آنان خواهى شد ، بنابر این ، جایگاه خود را با اعمال شایسته بیاراى و سراى آخرت خود را به دنیایت مفروش ، و درباره آنچه آگاهى ندارى سخن مگو ، و در چیزى که به تو مربوط نیست گفتگو نکن ، و از راهى که مى‏ترسى گمراه شوى مرو ، زیرا خوددارى به هنگام سرگردانى از گمراهى ،
بهتر از انجام کارهاى ترسناک است . و امر به معروف کن تا در جرگه آن باشى ، و با دست و زبان نهى از منکر نما ، و با تلاش و کوشش از بدکاران فاصله بگیر ، و آن طور که شایسته است در راه خدا جهاد کن ، و در راه خدا از سرزنش ملامتگران باکى نداشته باش ، و براى حق هر جا که باشد سختیها را تحمل کن ، در احکام دین بصیر و آگاه باش ، و خود را بردبارانه بر ناملایمات عادت ده ، نیکو صفتى است شکیبایى در راه حق ، و در همه کارها خود را به خدا واگذار ، زیرا در آن صورت به پناهگاهى پناه برده‏اى که نگهبان تو نگهدارى تواناست و در درخواست خود ، تنها از پروردگار مسألت نما ، زیرا بخشش و یا محروم ساختن به دست اوست ، و از خداوند بسیار طلب خیر و نیکى کن ، وصیّت مرا خوب درک کن ، و از آن روى مگردان ، زیرا نیکوترین سخن گفتارى است که سود دهد ، و بدان که دانش بى‏فایده را خیرى نیست ، و از علمى که شایسته آموختن نیست فایده و منفعتى عاید نمى‏شود . » این همان هنگامى است که شروع کرده است تا آنچه را مى‏خواهد وصیّت کند . این بخش از وصیّت مشتمل بر چند مطلب است :
اوّل : تقواى الهى ، که قبلا حقیقت تقوى را دانستى و ممکن است در اینجا مقصود از تقوى ، ترس از خدا باشد .
دوم : سر به فرمان او نهادن که خود لازمه تقوا داشتن است .
سوم : خانه دل را با یاد خدا آباد ساختن . لفظ العمارة استعاره براى کامل ساختن قلب با یاد خدا و ذکر فراوان اوست ، زیرا که ذکر خدا روح عبادات و کمال نفس است ، همان طور که آبادى منزل ، کمال آن است و کمال نفس در ضمن ذکر مداوم است ، به دلیل آیه مبارکه : وَ اذکُرُو اللَّهَ کَثیراً لَعَلَّکُم تُفلِحُونَ [ 2 ] . [ 2 ] سوره جمعه ( 62 ) آیه ( 10 ) . یعنى : خدا را فراوان یاد کنید تا شاید رستگار شوید .
چهارم : چنگ زدن به ریسمان او . لفظ الحبل را استعاره آورده است براى آنچه از امور دین که به آن دست مى‏یابد . و چنگ زدن به آن مانند ریسمانى
وسیله نجات او مى‏گردد . مقصود از چنگ زدن ، نگهدارى خود از عذاب خدا به وسیله تمسّک به اوست . سپس از وسیله‏اى که مطمئن‏تر از آن باشد ، به طریق استفهام انکارى ، جویا شده است و اطمینان بخشى آن را در حدّى شگفت‏آور دانسته است . و این مطلب در معناى ملازمت امر خدا مندرج است به دلیل آیه مبارکه وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللَّه جمیعا [ 3 ] . [ 3 ] سوره آل عمران ( 3 ) آیه ( 103 ) یعنى : و همگان به ریسمان خدا چنگ بزنید
پنجم : دستور داده است که قلب خود را با موعظه زنده بدارد ، صفت احیاء را براى قلب عاریه آورده است به اعتبار کامل ساختن وى خود را به وسیله علم و عبرتى که از موعظه به دست مى‏آید چنان که انسان به وسیله حیات به کمال مى‏رسد .
ششم : این سخن حضرت : فأمته بالزّهادة و آنچه را که او مى‏میراند همان نفس امّاره است که میراندن نفس عبارت از درهم شکستن و بازداشتن آن از خواهشهایى است که مخالف با عقل مى‏باشد ، و آن از طریق ترک دنیا و نیز مطیع ساختن نفس از این طریق به دست مى‏آید . و احتمال دارد که نفس عاقله مورد نظر باشد ، و میراندن نفس ، همان بریدن از هواى نفس است .
هفتم : أن یقوّیه بالیقین : یعنى دل را از ناتوانى جهل بیرون کند تا بتواند به سوى افق علیّین و جایگاه نیکان حرکت کند ، و چون مرحله یقین مرتبه قوى و نیرومند علم مى‏باشد ، مناسب بوده است که آن را وسیله تقویت قلب قرار دهد .
هشتم : به وسیله حکمت دل را نورانى سازد . امام ( ع ) در این عبارت کلمه ( تنویر را استعاره از حکمت آورده است . ) [ یعنى به گونه تشبیه استعارى حکمت را به نور تشبیه کرده است ، زیرا حکمت در تاریکیهاى جهل همچون کسى که مشعلى در دست دارد ، وسیله هدایت دل به راه خداست . قبلا با معناى حکمت. و انواع آن آشنا شدیم .
نهم : با یاد مرگ دل را شکسته و خاشع گرداند ، به این ترتیب که زیاد به یاد مرگ بودن ، باعث ترس مى‏شود و دل را از چموشى در میدان خواستها باز مى‏دارد ، و آن را از اوج خودخواهى و لغزش خودپسندى و جانبدارى از خشم ، به خوارى و ذلّت مى‏کشاند .
دهم : او را وادار به اعتراف بر نابودى و مرگ سازد ، یعنى قلب را وادار به قبول حتمیّت مرگ ، یاد مرگ را ادامه دهد تا یقین به مردن در دل جایگزین شود .
یازدهم : چشم دل را به گرفتاریهاى دنیا بصیر و بینا گرداند : یعنى دل را وادار کند تا با چشم بصیرت و عبرت به مصیبتها و آفتهاى دنیا بنگرد .
دوازدهم : آن را از جمله روزگار و دگرگونى ساده شبانه روز بترساند ، کلمه صولت عاریه آورده شده به لحاظ شباهت روزگار به درنده ، در صید جانداران ،
و نیز در آزار رساندن به دیگران .
سیزدهم : شرح حال گذشتگان را بر قلب خود عرضه بدارد و آنچه بر سر آنها آمده است متذکّر شود تا ببیند آنان چه کرده‏اند و از چه آثار بزرگ و قدرت گسترده‏اى دست شسته‏اند ، تا بدان وسیله عبرتى و حالت مقایسه‏اى از خودش با آنها حاصل گردد و در نتیجه نزدیکى پیوستن خود به ایشان و یکى از آنها شدن را یقین کند ، جهت شباهت حال خود را با فردى از آنان درک کند . و این آیه مبارکه نیز بدان اشاره دارد :
اَوَ لَم یَسیرُوا فِى الاَرضِ فَیَنظُرُوا [ سوره غافر ( 40 ) آیه ( 21 ) یعنى : آیا روى زمین گردش نمى‏کنند تا ببینند) . تا آخر آیه چهاردهم : محلّ اقامت خود را بیاراید ، یعنى سراى آخرت را با انجام کارهاى شایسته بیاراید و آخرت و آنچه را که از خیرات جاویدان در آن وعده داده‏اند ، به لذّتهاى خیالى ناپایدار نفروشد . لفظ فروش استعاره است .
پانزدهم : درباره آنچه آگاهى ندارد سخن نگوید . زیرا لازمه سخن گفتن بدون آگاهى ، صفات ناپسند دروغ و جهالت است ، و باعث نکوهش انسان مى‏شود . این گفتار نظیر سخن پیامبر ( ص ) است به بعضى از اصحابش که فرمود : « چگونه خواهى بود ، آنگاه که در میان جمعى از مردم فرومایه بمانى که وفا و امانت از بین آنها رفته باشد و این چنین بگردند انگشتانشرا داخل هم کرد راوى مى‏گوید : عرض کردم : یا رسول اللّه شما وظیفه مرا تعیین کنید . فرمود : آنچه را خوب مى‏دانى انجام بده و آنچه را آگاه نیستى نپذیر ، و مبادا از حدّ خود تجاوز کنى . و همچنین ، این عبارت که فرمود : و سخنى را که موظّف به گفتن آن نیستى ، نظیر این گفته پیامبر ( ص ) است : از محسّنات اسلام هر شخص ، خوددارى او از سخنى است که به او مربوط نیست .
شانزدهم : از حرکت در راهى که ترس از گمراهى دارد ، خوددارى کند ،
مقصود توقّف در برابر کارهاى شبهه ناک و شتاب نداشتن در حرکت از طریقى است که انجامیدن آن به حق مورد تردید است ، زیرا ایستادن و دقّت کردن او براى جستجوى حقیقت تا اینکه راه برایش روشن شود بهتر است از بیراهه رفتن و ارتکاب عملى که خطر گمراهى در آن باشد .
هفدهم : با رفتار و گفتار خود امر به معروف و نهى از منکر کند ، و از زشتکار تا حدّ امکان فاصله گیرد ، و این کار از جمله واجبات کفایى است ، و گردش نظام جهان بر محور امر به معروف و نهى از منکر است . از این رو قرآن کریم و سنّت پیامبر ( ص ) پر از دستور به امر و نهى است ، و با این عبارت مقام او را تا آنجا بالا برده است که مى‏فرماید : تا در زمره امر و نهى کنندگان باشى زیرا آنان از اولیاى شایسته خدایند که دل هواى در زمره ایشان بودن را دارد .
هیجدهم : در راه خدا ، با دشمنان دین خدا آن طور که شایسته است ، اقدام به جهاد کند . اضافه کلمه حقّ به جهاده از باب اضافه صفت به موصوف از لحاظ اهمیّت بیشتر صفت است .
نوزدهم : مبادا خود را در راه خدا مستحقّ ملامت گرداند . کنایه از منع او از کوتاهى در اطاعت خداست . زیرا از لوازم کوتاهى در طاعت ، استحقاق ملامت ملامتگران است .
بیستم : به خاطر رسیدن به حق در هر کجا که باشد ، سختیها را تحمّل کند ، کلمه « خوض » استعاره از مواجهه با سختیها و ورود در آن به خاطر رسیدن به حق است .
بیست و یکم : بصیرت و بینش در دین داشته باشد و احکام شرعى و مقدّمات آنها را بیاموزد .
بیست و دوم : خود را در مقابل ناملایمات به صبر و استقامت عادت دهد . و قبلا معلوم شد که تحمّل ناملایمات فضیلتى است که در سایه شجاعت به دست مى‏آید و از جمله صفات پسندیده است .
بیست و سوم : خود را در تمام کارها به خدا واگذارد ، این دستورى است که در هر کارى چه کار دلخواه و یا کار خطرناک توکّل و توجّه به خدا کند ،
حقیقت توکّل و آنچه لازمه آن بود قبلا توضیح داده شد ، حضرت تا آنجا ارزش توکّل را بالا برده که فرموده است : زیرا تو خود را در پناهگاهى امن و سدّى ارزشمند قرار مى‏دهى ، و کلمه کهف را استعاره از خداى تعالى آورده است به این لحاظ که هر کس بر او توکّل کند ، خدا او را کفایت مى‏کند و از آنچه مى‏ترسد او را ایمن مى‏دارد ، همچون غارى که پناهنده خود را حفظ مى‏کند .
بیست و چهارم : در دعا و درخواست خود تنها پروردگارش را منظور کند .
زیرا خلوص از جمله شرایط اجابت است . مرتبه اخلاص را با این گفتار بالا برده است : زیرا دادن و ندادن ، بخشش و حرمان در دست اوست ، تا توجّه به خدا را شدّت بخشد و از غیر خدا باز دارد . حرف ف در هر سه مورد : فنعم فانّک و فانّ بیده ، جواب سه فعل امر مى‏باشد .
بیست و پنجم : از خداوند بسیار درخواست خیر کند . یعنى از خداوند بخواهد تا در آنچه انجام مى‏دهد و نمى‏دهد ، خیر پیش آورد .
بیست و ششم : وصیّت او را درک کند و از آن غفلت نکند . عبارت الذّهاب صفحا ، کنایه از روى گرداندن و عمل نکردن به آن است . کلمه صفحا را بنابر این که حال است ، منصوب آورده است : یعنى نباید به این وصیّت بى‏اعتنا باشى امام ( ع ) براى قانع کردن فرزندش و پایبندى او به این وصیّت این جمله را افزود : همانا بهترین سخن آن است که مفید باشد منظور این است که وصیّت من مفید است و هر چه مفید و سودمند باشد بهترین سخن است ، بنابر این وصیّت من بهترین سخن است . سپس آن حضرت با این سخنان خود : و اعلم . . . تعلمه به وى هشدار داده است که پاره‏اى از علوم بى‏فایده هستند ، پس نباید میل به دانستن آنها کند ، زیرا او را از سیر و سلوک در راه خدا و علمى که مى‏تواند او را به خدا برساند ، باز مى‏دارد . البتّه مقصود از این علوم همانهایى هستند که شرع مقدّس از آموختن آنها نهى فرموده است مانند جادو و پیشگویى و ستاره شناسى [ 5 ] و افسونگرى و امثال اینها که به هدفهاى عالى حقیقت نمى‏انجامد . گویا چنین فرموده است : بدان که هر علمى که شایستگى آن را ندارد تا بیاموزى : یعنى در شرع مقدّس نه به صورت وجوب و نه استحباب آموختن آن به ثبوت نرسیده است ، پس آن علم در طریق آخرت بى‏فایده است ، در نتیجه خیرى در آن نیست ،
[ 5 ] پر واضح است آن بخش از نجوم که در اصطلاح « نجوم ریاضى » مى‏گویند نه تنها نهى نشده بلکه مفید است امّا آن بخشى که مربوط به سرنوشت انسانها و آینده اشخاص و غیبگوئیها است یعنى « نجوم احکامى » در شرع مقدّس اسلام نهى شده است زیرا علم به غیب ویژه ذات اقدس او و کمّلین از اولیاى اوست . م .
زیرا خیر واقعى آن منفعتى است که در نزد خدا جاویدان است ، و آنچه منفعت جاودانه ندارد ، خیر نیست ، و بدان جهت پیامبر ( ص ) از چنان علمى به خدا پناه برده و گفته است : بار خدایا پناه مى‏برم به تو از علمى که منفعت ندارد . پس این نتیجه به دست مى‏آید ، هر علمى که شایستگى آموختن را ندارد ، بى‏خیر و بدون فایده است . توفیق از آن خداست .

بخش چهارم

أَیْ بُنَیَّ إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ وَ أَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِیَ إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی وَ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ اَلْهَوَى أَوْ فِتَنِ اَلدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ اَلنَّفُورِ وَ إِنَّمَا قَلْبُ اَلْحَدَثِ کَالْأَرْضِ اَلْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ اَلْأَمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ اَلتَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَةَ اَلطَّلَبِ وَ عُوفِیتَ مِنْ عِلاَجِ اَلتَّجْرِبَةِ فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ وَ اِسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ أَیْ بُنَیَّ إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ بَلْ کَأَنِّی بِمَا اِنْتَهَى إِلَیَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ نَخِیلَهُ وَ تَوَخَّیْتُ لَکَ جَمِیلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ وَ رَأَیْتُ حَیْثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِی اَلْوَالِدَ اَلشَّفِیقَ وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ اَلْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ اَلدَّهْرِ ذُو نِیَّةٍ سَلِیمَةٍ وَ نَفْسٍ صَافِیَةٍ وَ أَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِیلِهِ وَ شَرَائِعِ اَلْإِسْلاَمِ وَ أَحْکَامِهِ وَ حَلاَلِهِ وَ حَرَامِهِ لاَ أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَیْرِهِ ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ یَلْتَبِسَ عَلَیْکَ مَا اِخْتَلَفَ اَلنَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ اَلَّذِی اِلْتَبَسَ عَلَیْهِمْ فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَى مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ إِسْلاَمِکَ إِلَى أَمْرٍ لاَ آمَنُ عَلَیْکَ فِیهِ اَلْهَلَکَةَ وَ رَجَوْتُ أَنْ یُوَفِّقَکَ اَللَّهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ وَ أَنْ یَهْدِیَکَ لِقَصْدِکَ فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِنْ وَصِیَّتِی تَقْوَى اَللَّهِ وَ اَلاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اَللَّهُ عَلَیْکَ وَ اَلْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَیْهِ اَلْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ وَ اَلصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ فَإِنَّهُمْ لَمْ یَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ وَ فَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَى اَلْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا وَ اَلْإِمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یُکَلَّفُوا فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْیَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ لاَ بِتَوَرُّطِ اَلشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ اَلْخُصُومَاتِ وَ اِبْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالاِسْتِعَانَةِ بِإِلَهِکَ وَ اَلرَّغْبَةِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِکَ وَ تَرْکِ کُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْکَ فِی شُبْهَةٍ أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَى ضَلاَلَةٍ فَإِنْ أَیْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأْیُکَ فَاجْتَمَعَ وَ کَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ وَ إِنْ أَنْتَ لَمْ یَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ وَ فَرَاغِ نَظَرِکَ وَ فِکْرِکَ فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ اَلْعَشْوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ اَلظَّلْمَاءَ وَ لَیْسَ طَالِبُ اَلدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَ اَلْإِمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَلُ فَتَفَهَّمْ یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی وَ اِعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ اَلْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ اَلْحَیَاةِ وَ أَنَّ اَلْخَالِقَ هُوَ اَلْمُمِیتُ وَ أَنَّ اَلْمُفْنِیَ هُوَ اَلْمُعِیدُ وَ أَنَّ اَلْمُبْتَلِیَ هُوَ اَلْمُعَافِی وَ أَنَّ اَلدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَى مَا جَعَلَهَا اَللَّهُ عَلَیْهِ مِنَ اَلنَّعْمَاءِ وَ اَلاِبْتِلاَءِ وَ اَلْجَزَاءِ فِی اَلْمَعَادِ أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاَ تَعْلَمُ فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْ‏ءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِکَ فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ وَ مَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ اَلْأَمْرِ وَ یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ وَ لْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ وَ إِلَیْهِ رَغْبَتُکَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُکَ وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ اَلرَّسُولُ ص فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى اَلنَّجَاةِ قَائِداً فَإِنِّی لَمْ آلُکَ نَصِیحَةً وَ إِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی اَلنَّظَرِ لِنَفْسِکَ وَ إِنِ اِجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِی لَکَ
وهن : ناتوانى ، سستى . مبادرة : سرعت و پیشى گرفتن بر دیگرى . افضى : پیوست . بغیه : مطلوب ، مورد رغبت .
توخّى : قصد ، آهنگ . اجمعت : تصمیم گرفتم . اسلمته الى کذا : آزاد گذاشتم ، از بین آنها مانع را برداشتم .
امثل : به خیر نزدیکتر است . « اى پسرک من ، چون من خود را سالخورده یافتم ، و دیدم سستى و ناتوانى‏ام رو به فزونى است از این رو به نوشتن این وصیتها براى تو شتاب کردم ، و فضایلى را از آن جمله ایراد نمودم تا مبادا پیش از آن که آنچه را در دل دارم به تو بازگو کنم مرگ گریبان مرا بگیرد ، و یا همان طور که در تنم کاستى مى‏بینم در اندیشه‏ام نقصى پدید آید و یا بعضى از خواهشهاى نفس تو و یا فتنه‏هاى دنیا نسبت به تو بر من سبقت گیرد ، پس همچون شتر سرکش شوى ، زیرا دل شخص جوان همانند زمین خالى است ، هر تخمى که در آن بیفشانند مى‏رویاند . پس به آگاهانیدن تو اقدام کردم ، پیش از این که دلت سخت و عقلت سرگرم کارى شود تا با نهایت اندیشه خود ، با امور برخورد کنى ، در چیزهایى که آزمایش دیگران تو را از آزمودن بى‏نیاز ساخته است تا از رنج آزمایش برکنار و از کار آزمون معاف باشى ، پس از ادب به آنچه ما رسیدیم به تو رسید ، بسا نکته که براى ما تاریک بود امّا بر تو روشن شد .
اى پسرک من ، هر چند من به اندازه پیشینیان عمرى دراز نکردم ، ولى در کارهاى ایشان نگریستم و در شرح حال و اخبارشان اندیشیدم و در آثار باقیمانده از ایشان سیر کردم بطورى که همچون فردى از ایشان شدم ، بلکه به سبب آنچه از کارهاى ایشان دست یافتم چنان شدم که گویى با اوّلین تا آخرینشان زندگى کرده‏ام ، پس پاکى اعمال آنان را از تیرگى با اوّلین تا آخرینشان زندگى کرده ام ، پس پاکى اعمال آنان را از ترگى و سود آن را از زیانش شناختم و از هر کارى پاکیزه آن را براى تو انتخاب کردم ، و شایسته آن را برایت برگزیدم ، و آنچه ناشناخته بود تو را از آن برحذر مى‏دارم ، چنان یافتم ، که انگیزه من در مورد تو همان انگیزه پدرى مهربان درباره فرزند خود است ، و آنچه در ادب و تربیت تو لازم بود ، جمع آورى کردم تا تو را ادب نمایم در حالى که تو رو به زندگى آورده‏اى و تازه با روزگار روبرو شده‏اى ، داراى نیّتى پاک و روانى پاکیزه هستى ، به تعلیم کتاب خدا و تأویل آن و راه و روشهاى اسلام و احکام حلال و حرام آن برایت آغاز مى‏کنم ، و از آموزش قرآن براى تو به چیز دیگرى عدول نمى‏کنم ، سپس ترسیدم آن چیزهایى که مردم از روى هوا و هوس و افکار خود در آنها اختلاف دارند همان طور که براى آنها اشتباه پیش آمده بر تو اشتباه بشود ، استوار نمودن آنها با این که میل نداشتم بر تو یادآورى کنم برایم نیکوتر است از واگذاشتن در کارى که از هلاکت و تباهى تو در آن کار ، ایمن و آسوده خاطر نیستم ، و امیدوارم خداوند تو را موفّق به رستگارى فرماید و به آرمانت رهنمون سازد ، از این رو تو را بدین وصیّت سفارش مى‏کنم .
و بدان اى پسرک من ، بهترین چیزى را که تو از وصیّت من فرا مى‏گیرى ، پرهیزگارى و ترس از خداست ، و بسنده کردن بر آنچه خداوند به تو واجب گردانیده است ، و رفتن بر آن راهى که پیشینیان از پدران و خویشاوندان صالح تو بر آن راه رفته‏اند . زیرا ایشان تأمّل در وضع خود را ترک نکردند ، همان طور که تو در اندیشه خود هستى ، و چنان که تو مى‏اندیشى آنان نیز در اندیشه بودند ، پس همین اندیشه آنها را به فرا گرفتن شناخته‏هاى خود و خوددارى از آنچه به ایشان مربوط نبوده است وادار کرد ، حال اگر نفس تو وضعى را که خویشاوندانت بر آن وضع گذشتند پذیرا نیست ، بى‏آنکه آگاه باشى چنان که آنان آگاهى داشتند ، باید در جستجوى آگاهى و تحصیل دانش و بینش باشى نه آنکه در مسائل شبهه‏ناک بیفتى و در دشمنیها و خصومتها گرفتار شوى ، و قبل از توجّه و تفکّر در آن ابتدا از خداى خود کمک بخواه و براى نیکفرجامى خویش به او روى آور و هر بدى را که تو را در شک و شبهه اندازد و یا به ضلالت و گمراهى بکشاند ، ترک کن . پس هر گاه باور کردى که قلبت پاک و وارسته و خاشع و اندیشه‏ات کامل شده و خاطر جمع شده‏اى و همه کوششت یکسو شده است ، دقت کن و بیندیش در آنچه برایت بیان کردم و توضیح دادم و اگر تو آنچه دوست مى‏دارى از آسایش خاطر و فکر راحت برایت فراهم نیامد بدان ، تو همچون شترى که فقط پیش روى خود را ببیند در اشتباه هستى و در تاریکیها خواهى افتاد ، و آن کسى که در اشتباه باشد ، قدم در راهى ناآگاه بگذارد و یا حق و باطل را در هم بیامیزد ، طالب دین به حساب نمى‏آید بلکه درنگ و توقّف در این حال به حقیقت نزدیکتر است .
پس اى پسرک من وصیّتم را فراموش مکن و بدان که مرگ و زندگى در اختیار اوست ، او آفریننده ، میراننده و فانى کننده و بازگرداننده است ، و براستى که گرفتارى و عافیت در دست اوست ، و دنیا پایدار نیست مگر بر پایه‏اى که خداوند بر آن پایه از بخششها ، آزمایشها و پاداش اخروى ، استوار نموده است و بر روى آنچه او خود خواسته و ما نمى‏دانیم پس اگر امرى از امور بر تو مشکل شد ، بر نادانى خود حمل کن زیرا تو در آغاز آفرینش خود نادان بودى ، پس دانا شدى ، و چه بسیار چیزها که تو از آنها آگاه نیستى و اندیشه‏ات درباره آن سرگردان و بصیرت تو نسبت به آن ناچیز است ، و بعدها راجع به آن بینا گردى ، پس چنگ بزن به آفریدگار و روزیبخش و خالق اندام نیکویت . و باید پرستش و بندگى‏ات براى او و توجهت به او و ترست تنها از او باشد .
و اى پسرک من بدان که کسى از جانب خدا آن طورى که پیامبر ( ص ) پیام آورده است ، پیام نیاورده است ، پس تو او را پیشرو خود بدان ، و او را رهبر نجات خود شمار ، من از پند و اندرز به تو کوتاهى نکردم ، و تو در فکر و اندیشه براى خود هر چند سعى و کوشش کنى به حدّ فکر و اندیشه من براى تو ، نمى‏رسى » .
در این بخش چند مقصد است :
مقصد اوّل : آن بزرگوار به برخى از انگیزه‏هایى که او را بر این وصیّت واداشته ، اشاره فرموده است : رسیدن آن حضرت به سنّ بالا و احساس افزایش سستى و ضعف ، زیرا که عمر شریفش از شصت تجاوز کرده بود ، و لازمه این حدّ از عمر ، ترس از وقوع یکى از خصوصیّات مورد ذکر است ، بنابر این اقدام به وصیّت فرمود و به سفارش لازم بر او شتافت . کلمه خصالا مفعول به است .
حضرت ، سه مورد از آن خصلتها را بر شمرده است :
اوّل : مبادا مرگ پیش از آنکه وى آنچه در دل دارد از پند و حکمت بازگو کند ، گریبان او را بگیرد .
دوم : مبادا در اندیشه‏اش کاستى پدید آید ، زیرا موقع بالا رفتن عمر قواى نفسانى به علّت ضعف ارواحى که حامل این قواست کاهش مى‏یابد ، در نتیجه از فعالیّت عقل و کسب نظرات صحیح کاسته مى‏شود .
سوم : [ ترس آن حضرت از این بود که مبادا ] خواهشهاى نفسانى بر سفارشهاى او سبقت گیرند ، زیرا فرزند اگر در عنفوان جوانى تربیت نگردد و قواى نفسانى‏اش در جهت پیروى از عقل و همگامى با او ساخته نشود این آمادگى را خواهد داشت که قواى حیوانى‏اش او را به طرف خواستهاى خود متمایل سازد ، و به سمت به کار بردن قواى نفسش در راه هوا و هوس کشیده شود ،
در نتیجه فریب مى‏خورد ، از راه حقیقت و آنچه شایسته اوست بازماند . در این صورت همچون شتر سرکشى ، رام نشدنى مى‏گردد . وجه تشبیه این است که واداشتن و جذب او به سمت حق و حقیقت دشوار مى‏گردد،چنانکه راهبرى شتر سرکش و رام ساختن آن در جهت استفاده و بهره‏بردارى دشوار است .
سپس فرزند را بر ضرورت گرایش به ادب و افشاندن بذر ادب در دل وى به وسیله قیاس مضمرى توجه داده است که صغراى آن عبارت و انما قلب الحدث تا جمله ، قبلته ، مى‏باشد .
و به وجه شبه با این گفته خود اشاره کرده است : و آنچه در دل زمین بیفشانند ، مى‏پذیرد . توضیح مطلب از این قرار است که چون قلب نوجوان خالى از هر نوع نقش عقیدتى و غیر عقیدتى است و با این تربیت آماده پذیرش هر نوع نقشى از نیک و بد است که در آن ترسیم کنند ، آن را تشبیه فرموده به زمینى خالى از گیاه و زراعت که پذیراى هر نوع بذرى است که در آن بیفشانند . به این ترتیب کبراى قیاس چنین مى‏شود :
هر دلى که آن‏طور باشد ، باید قبل از هر چیز بذر ادب بر آن افشاند و نهال حکمت را در آن غرس کرد . از این رو پیش از این که دل وى براى پیروى حق قساوت بگیرد و به امور باطل سرگرم شود ، باید اقدام به ادب او کرد .
سپس به انگیزه دیگرى از انگیزه‏هاى نهایى براى اقدام کردنش به ادب اشاره فرموده است ، و آن این است که با دقّت نظر و نهایت اندیشه خود از آنچه اهل تجربه آزموده‏اند استقبال کند تا براى وصول به هدفهاى علمى از رنج آزمایش و تجربه کارى معاف شود و از دانش تجربى ، به آنچه که اهل تجربه بدان رسیده‏اند ، برسد و بسا که چیزى براى آنها تاریک بوده است امّا براى او روشن گردد . و فرق گذاشته است بین کسى که از زلال دانش برخوردار مى‏شود و دانشش به گونه‏اى روشن و آشکار در دسترس قرار مى‏گیرد که تنها زحمت کسب دانش در این مورد برایش کافى است ، و بین کسى که تلاش و کوشش نموده و در راه تحصیل علم متحمّل زحمت گشته و با امواج سهمگین تردیدها و تاریکى شبهات روبرو شده است . تمام اینها مطالبى است که در پذیرش وصیّت و عمل به محتواى آن یعنى حکمت و ادب ، مؤثر است ، زیرا ارباب تجربه اگر با همه سختیهایى که در راه دانش وجود داشته ، در تحصیل آن تلاش و کوشش کرده‏اند ، پس براى او شایسته‏تر است که بکوشد و بدون زحمت آن را به دست آورد .
مقصد دوم : به برترى خویشتن و کمالات علمى خود پرداخته است .
وانگهى به این مطلب که او [ یعنى : فرزندش ] مورد نهایت توجّه و محبّت اوست و نیز به علوم و معارفى که شایسته تعلیم به فرزندش مى‏باشد ، اشاره فرموده و بدان اکتفا مى‏کند و به چیز دیگرى نمى‏پردازد ، و در نهایت هدف او از تمام اینها آماده ساختن وى براى پذیرش سخن خویش است . همان طور که هدف یک سخنگو از ذکر فضیلت خود و سایر چیزهایى که براى پذیرش مقصود خود لازم مى‏داند ، آنست که شنوندگان را قانع کند ، از این رو حضرت على علیه السلام ، به فضیلت خود با عبارت اى بنىّ تا عبارت مجهولة اشاره کرده است . عبارت : و ان لم اکن ( هر چند که من نبودم ) به منزله پاسخ اشکالى است که گویا کسى به او گفته است : چگونه علوم و معارف از تجربه‏ها به دست مى‏آید در صورتى که تجربه نیاز به عمر طولانى دارد تا انسان دگرگونیهاى امور و پست و بلندیهاى روزگار را مشاهده کند ؟ و آن بزرگوار در پاسخ فرموده است : هر چند که من مانند پیشینیان عمر زیادى نکرده و شاهد احوال آنها نبوده‏ام و لیکن در کارهاى آنها مطالعه کردم و در داستانهاى منقول از ایشان اندیشیدم و در آثار باقیمانده از آنها با چشم ظاهر و دیده عقل چنان سیر کردم که همچون فردى از ایشان ، بر امورشان آگاه گشتم .
عبارت : فعرفت [ پس آگاه شدم ] عطف است بر جمله : و سرت [ گشتم ] . و کلمه ذالک اشاره به سرانجام کار ایشان است . واژه صفو کنایه از خیر ،
و کدر کنایه از شرّ است : یعنى کارهاى خیر را از شرّ و سود را از زیان باز شناختم ، و از هر چیز ، برجسته یعنى خوب و از علوم و بینش آنچه را که سودمند و در پیشگاه خداوند مفید بود براى تو برگزیدم . بعضى به جاى کلمه : جلیله ،
نخیلته یعنى خلاصه آن ، نقل کرده‏اند و از هر کارى زیباى آن را براى تو انتخاب کردم : یعنى نیکو را انتخاب کردم نه زشت و ناپسند را . و آنچه ناشناخته بود از تو دور کردم : یعنى آنجا که امر مشتبه بود و حق از باطل ناشناخته بود .
و عبارت آن بزرگوار : و چنان یافتم که انگیزه من . تا آخر . . . اشاره است به کمال توجّه و محبّت نسبت به او و نیز به دلایل انتخاب وى علومى را که براى او سزاوارتر است .
اجمعت عطف است بر کلمه : یعنى ، و ان یکون در محل نصب است بنابر این که مفعول اوّل براى : رأیت است و کان تامّه است ، و واو در عبارت : و انت براى حال است ، و ان ابتدئک ، عطف بر : ان یکون است ، و مفعول دوم
رأیت محذوف است و در تقدیر کلمه : انفع و اصلح است ، تقدیر عبارت چنین است : و رأیت حیث عنانى من امرک ما یعنى الوالد الشّفیق من امر ولده من النظر فى مصالحه و الاهتمام باحواله و ما صمّمت عزمى علیه من تأدیبک ، ان یکون ذلک التأدیب حال اقبال عمرک حال کونک ذانیّة سلیمة من الامراض النّفسانیة و الاخلاق الذّمیمة ، و کونک ذانفس صافیة من کدر الباطل و ان ابتدئک بتعلیم کتاب اللّه و تأویله و ما یشتمل علیه من شرایع الاسلام [ یعنى قوانین اسلام ] و احکامه و حلاله و حرامه ، و اقتصر بک على ذلک کما اقتصر علیه کثیر من السّلف .
و عبارت : « ثمّ اشفقت عطف بر رأیت است ، یعنى چنین مصلحت دیدم که اکتفا به آموزش قرآن کنم و به چیز دیگرى از علوم عقلى نپردازم ، وانگهى ترسیدم آن چیزهایى که مردم از روى هوا و هوس و افکار خود در آنها اختلاف نظر دارند ، همان‏طور که بر آنها امر مشتبه شده است براى تو نیز مشتبه گردد ، در نتیجه ، استوار ساختن آن : یعنى آنچه که مردم درباره آن اختلاف نظر دارند ،
چون میل نداشتم تو گرفتار چنان اشتباهى شوى [ 6 ] محبوبتر بود نزد من از واگذاشتن تو با امرى که از هلاکت و تباهى دین تو در آن آسوده خاطر نیستم ، و این همان چیزى است که مردم درباره آن اختلاف دارند یعنى مسائل عقلى خدا شناسى که اشتباه حق و باطل در این موارد براى مردم فراوان است و شبهات مغالطه آمیزى را در پى دارد ، که احتمال خطر و انحراف از راه حق به راه هلاکت در آن مى‏رود . و استوار کردن این امر عبارت است از بیان دلیل و برهان درباره آن و نشان دادن راه نجات از شبهه باطل و نیز از اختلاط حق و باطل .
و جمله و رجوت ان یوفقّک عطف بر اشفقت است ، و ضمیر مجرور به [ 6 ] احتمالا به جاى کلمه تنبهک ، در متن وصیّت در این جا غلط چاپى « شبهک » آمده باشد م .
وسیله فى ، به جمله ما اختلف النّاس فیه بر مى‏گردد .
مقصد سوم : اشاره به جالبترین مطلب در نظر آن حضرت است که باید فرزندش از وصیّت نامه او فرا گیرد و راهنمایى وى به کیفیّت فراگرفتن آن و آنچه را که شایسته است پیش از شروع انجام دهد ، یعنى یارى خواستن و توفیق جستن از خدا و دیگر آدابى که لازمه کمال آمادگى براى بحث و گفتگو و آموختن است .
از جمله محبوبترین مطالب نزد آن بزرگوار ، تقوا و پروا از خدا است ، یعنى همان توشه سفرى که وسیله رسیدن به خداست سپس اکتفا کردن بر آنچه خداوند بر او واجب و فرض کرده است ، یعنى دقّت در ظاهر دلایل وجود خدا نه فرو رفتن در ژرفاى اندیشه و غرق شدن در امواج شبهات و چیزهایى که او مکلّف بدانها نشده است زیرا ، این کار پیش گرفتن راهى است که پیشینیان صالح ، از خویشاوندان او همچون حمزه ، جعفر ، عبّاس ، عبیدة بن حرث و دیگر بنى هاشم بر آن راه رفته‏اند .
و عبارت : فانّهم تا جمله لم یکلّفوا تشویق و واداشتن او به در پیش گرفتن راه و روش نیاکان صالح و برحذر داشتن از تعمّق و دقّت بیش از اندازه است . در اینجا از قیاس ضمیر استفاده شده است که صغراى آن همین جمله مذکور است و کبراى آن نیز چنین است : و هر کس که این طور باشد در عمل کردن بر طبق شناخت او و خوددارى از آنچه که تکلیف ندارد شایسته پیروى است . عبارت :
فان ابت تا آخر ، توضیحى است براى کیفیّتى که سزاوار است پژوهندگان علوم عقلى بر آن منوال باشند ، و نیز اشاره است به این نکته که در صورت بسنده نکردن بر وظیفه‏اى که خداوند تعیین کرده است ، مى‏بایست دقّت لازم در مورد آن اعمال گردد : یعنى باید تلاش تو براى رسیدن بدانچه در پى تحصیل آنى از ویژگیهاى زیر برخوردار باشد :
اوّل : درک هدفها و آموختن به خاطر حق و کسب علم ، نه به منظور آموزش شبهات و تسلّط بر آنها و مغالطه و مجادله به وسیله آنها ، زیرا این قبیل هدفها ، مانع از آموختن به خاطر حقّ و پذیرش حق است .
دوم : پیش از توجّه به تحصیل ، اوّل از خداوند کمک بخواهد ، و براى قدم نهادن در راه راست و رسیدن به حق صمیمانه از خداوند توفیق بطلبد .
سوم : هر چیزى را که در دل او ایجاد شبهه مى‏کند همچون روشهایى که در میان طرفداران مذاهب باطل و انحرافى براى غلبه مذهب خودشان و به سبب پیروى از هواى نفس و افکار جاه طلبانه رایج است باید ترک گوید . زیرا اگر در جان انسان شائبه علایق مادّى باشد نه تنها راه حق برایش آشکار نمى‏شود ، بلکه به مسیر باطل و گمراهى که متناسب با مطالب بیهوده است نزدیکتر مى‏شود . و به دلیل وجود آن شائبه و تردیدى که در کار است راه باطل براى او روشنتر خواهد بود . بنابر این شایسته است پوینده راه حق خود را از هر نوع شبهه‏اى که به گمراهى منتهى مى‏شود ، برکنار دارد . لفظ اسلام استعاره است از وانهادن امور گمراه کننده و مجذوب نشدن به آنها . سپس مى‏فرماید : فاذا ایقنت . . . ( هرگاه یقین پیدا کردى . . . ) یعنى هرگاه خود را براى جستجو و دقّت در آنچه یادآورى کردم آماده ساختى و مسلّم شد که دلت از زنگار هر نوع شائبه‏اى که باعث انحراف فکر است صیقلى شده و از خشیت الهى در خود حالت خشوع گرفته است که مبادا تو را به خاطر ترک وصیّت من مؤاخذه کند و نیز اندیشه و تصمیمت بر آن استوار گشته است پس طورى عزم خود را جزم کن که هیچ گونه لغزشى که سبب ترک آن شود نکنى و تمام همّتت تنها متوجه آن باشد در این صورت به آنچه توضیح دادم و از مسائل عقلى که پس از این خواهم گفت و تو را آگاه خواهم ساخت دقّت کن و امّا اگر برایت آنچه دوست مى‏دارى ، یعنى آسایش خاطر و فراغت آن از شک و تردیدهایى که مخالف با علم و طلب دانش
است فراهم نیامد ، پس بدان که تو در ورود به دریاى علم و جستن آن همچون شتر چموش که پیش روى خود را نبیند در اشتباه و گرفتار تاریکى هستى ، و هر کسى که چنین باشد ، او شایستگى تحصیل اصول دین را ندارد . کلمه مضاف به عشواء [ ناقة ] حذف شده و مضاف الیه جانشین مضاف شده است ، و صفت الخبط از آن استعاره آورده شده است به لحاظ این که او بدون فراهم آوردن همه شرایط تحصیل و خارج از مسیر خود ، در پى تحصیل دانش است . بنابر این او همچون شترى که پیش روى خود را نبیند ، در بیراهه و از مسیرى جز راه مقصود حرکت مى‏کند . همچنین کلمه الظلماء براى تشبیه به کار رفته است ، از این جهت که ذهن ، مانند کسى که در تاریکى راه مى‏رود ، در جستجوى حق ، راه صحیح را در شبهات نمى‏یابد .مقصد چهارم : او را مأمور به توجّه و درک وصیّت خود کرده
و به بخشى از صفات و افعال خداى متعال که در اسناد و ارتباط آنها به یک مبدأ ، احتمال تضاد و دوگانگى مى‏رود متوجّه ساخته ، و اشاره فرموده است که با توجه بر این که مبدأ همه آنها یکى است ، تضادّى با هم ندارند . امّا آن صفات از این قرار است ، قادر بر میراندن است و قدرت دارد که بمیراند پس همو قادر بر حیات است و توانایى دارد که زنده کند از آن جهت که عوامل مرگ و زندگى به او منتهى مى‏شود . و همچنین آفریدگار همان است که مى‏میراند ، زیرا فاعل آفرینش همان است که مرگ را مقدّر فرموده و اسباب آفرینش و مرگ به دست اوست ، بر این دو جهت آیه مبارکه اشاره دارد یُحْیى و یُمیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ اَبائکُمْ الاوّلینَ ( سوره دخان ( 44 ) آیه ( 8 ) یعنى : او پروردگار شما و نیاکان اولیه شماست که زنده مى‏کند و مى‏میراند. )
زنده مى‏کند و مى‏میراند از آن جهت که او آغازگر فعل زنده کردن و میراندن است و به لحاظ این که او پروردگار على الاطلاق و نخستین مالک آنهاست ، و همچنین فانى کننده و هم دوباره زنده کننده است ، و گرفتارى و عافیت به دست اوست از آنجهت که تمام عوامل و اسباب فنا ، بازگشت ، گرفتارى و عافیت به او مى‏انجامد . قبلا روشن شد که تمام این امور اعتبارات عقلى است که از راه مقایسه ذات واجب تعالى با مخلوقات و آثارش همان طور که در خطبه اوّل نهج البلاغه بررسى کردیم عقل آنها را به ذات مقدس حق مرتبط مى‏سازد امّا افعال حق تعالى چنین است که آنگاه که اراده آفرینش دنیا را کرد ، آفرینش و استقرار هستى آن جز بدین نحو که خداوند آن را آفرید ، امکان نداشت ، یعنى افاضه آنچه که در حق بعضى از بندگان نعمت شمرده مى‏شود ، مانند ثروت و تندرستى و امثال اینها ، و یا در حق بعضى دیگر گرفتارى محسوب مى‏شود از قبیل تهیدستى و بیمارى . هر چند که نعمتها نیز نوعى گرفتارى هستند . چنانکه خداوند متعال فرموده است : وَ نَبْلُوَکُمْ بِالشَّرِ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ [سوره انبیاء ( 21 ) آیه ( 35 ) یعنى : شما را براى آزمودن گرفتار بد و خوب مى‏سازیم و شما به سوى ما بازگشت دارید ] ضرورت پاداش در عالم معاد ، براى افراد گرفتار و نیز افراد برخوردار از نعمت ، مطابق فرمانبردارى و نافرمانیشان در حال نعمت و گرفتارى ، و همچنین آفرینش آنها بر طبق مشیّت حق ، از جمله مسائلى است که فلسفه آن بر ما روشن نیست .
البتّه در اصول و قوانین حکمت ثابت شده است که مقصود بالذّات از عنایت حقّ تعالى تنها خیر است و امّا شرهایى که در عالم هستى وجود دارد ،
بالعرض موجودند ، به طورى که جداسازى و تهى کردن خیر از شرّ امکان ندارد . و چون در جهان هستى غلبه با خیر است و شرّ در اقلیّت و همراه خیر است ،
نمى‏شود خیر زیاد را به خاطر آنها ترک کرد ، زیرا ترک خیر کثیر به خاطر شرّ قلیل ، خود در برابر جود و حکمت شرّ کثیر است ، و این است معناى عبارت امام علیه السلام که فرمود : زیرا دنیا جز بر امورى که خداوند مقرّر داشته ، استقرار و ثبات نیافته است و ما آن امور را چه آنها که خیر و یا شر بودنشان بر ما معلوم است و چه آنها که معلوم نیست برشمردیم یعنى آفرینش دنیا ممکن نبوده است ، مگر بر منوالى که هست با همان خیرى که مقصود با لذّات است و شرّى که مقصود بالعرض است ، و ضرورت کیفر اشخاص به خاطر گناهانى که مرتکب مى‏شوند در عالم قیامت ، گناهان همان شرّها است به طورى که در جاى خود ثابت شده است که ملازم با همان صورتهاى مادّى و صفات پست در دنیا هستند .
و عبارت امام ( ع ) : فان أشکل تا آخر : یعنى اگر در یافتن رازى از اسرار قدر بر تو مشکل شد ، و حکمت آن بر تو مخفى ماند ، نباید تصور کنى که آن خالى از حکمت است ، بلکه آن را بر نادانى خود حمل کن زیرا تو در آغاز آفرینش خود نادان بودى سپس دانا شدى ، چنان که خداى متعال فرموده است : وَ اللَّهُ اَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ اُمِّهاتِکُمْ لا تَعْلَمونَ شیئاً [ سوره نحل ( 16 ) آیه ( 78 ) یعنى : خداوند شما را از مادرانتان متولد ساخت در حالى که چیزى نمى‏دانستید . ] .
کلمه اوّل : منصوب است چون ظرف است ، و جاهلا منصوب است بنابر آن که حال مى‏باشد . و اوّل به صورت مرفوع به عنوان مبتدا و جاهل هم مرفوع و خبر مبتدا ، نیز نقل شده است .
سپس او را متوجّه امور زیادى کرده است که در آغاز نسبت به آنها جاهل بوده و بعد آنها را درک کرده است تا وى امورى را که حکمت آن را هنوز دریافت نکرده است همانند آنها قرار دهد . [ یعنى روزى حکمت این امور را هم درک خواهد کرد ] .
و بعد به او فرمان داده که به خدا توکّل کند و در کارهایش به او پناه ببرد ، و بندگى او را به جا آورد و توجه قلبى و دلبستگى‏اش به او باشد زیرا او
شایسته‏ترین و سزاوارترین وجود بدان امور است .
مقصد پنجم : اشاره به برترى پیامبر ( ص ) بر سایر انبیاست ،
به خاطر فزونى که بر آنها در بیان خبر از طرف خداى متعال دارد ، و نیز در بیان مطالب حقیقى که در قرآن مجید آمده است از قبیل اسرار توحید ، قضا و قدر ، و جریان رستاخیز ، زیرا هیچ یک از پیامبران پیشین همانند او این امور را روشن و روان نگفته است ، از این رو هدایت و رهبرى این امّت به تمام آنچه که آن بزرگوار از جانب خدا آورده است ، کاملتر و جامعتر از رهبرى سایر امّتهاى پیشین است نسبت به آنچه که پیامبرشان آورده‏اند ، و شعاع بینش این امّت گسترده‏تر و فراگیرتر است .
و هدف از بیان فضیلت پیامبر ( ص ) در این جا پذیرفتن روش او و راهنمائى‏اش در مسیر رستگارى در عالم آخرت است . کلمه الرائد را استعاره از پیامبر ( ص ) آورده است ، بدین لحاظ که او ، هر آنچه را که در آخرت از پاداش و اجر ، ماندنى و سعادت جاودانه است ، آزموده و امت خود را بدانها بشارت داده است ، چنان که پیشرو قبیله پس از آگاهى از وجود آب و علف ، مردم خود را آگاه مى‏سازد . آنگاه حضرت سخنانش را چنین ادامه مى‏دهد ، وى ( على ) پیوسته نصیحتگر اوست ، و این که اندیشه و فکر وى ( امام ( ع ) ) درباره خودش هر چند با تلاش و کوشش همراه باشد باز به پایه تفکرى که آن حضرت درباره فرزندش دارد نمى‏رسد . [ این سخن را حضرت فرموده است ] تا فرزندش را نسبت به نظریه و پیشنهاد خود قانع سازد . و کلمه نصیحة به عنوان تمیز منصوب است .

بخش پنجم

وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْکِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ وَ لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ لاَ یُضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ وَ لاَ یَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ یَزَلْ أَوَّلٌ قَبْلَ اَلْأَشْیَاءِ بِلاَ أَوَّلِیَّةٍ وَ آخِرٌ بَعْدَ اَلْأَشْیَاءِ بِلاَ نِهَایَةٍ عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ کَمَا یَنْبَغِی لِمِثْلِکَ أَنْ یَفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وَ کَثْرَةِ عَجْزِهِ و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ وَ اَلرَّهبَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ اَلْخَشْیَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ اَلشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ إِلاَّ بِحَسَنٍ وَ لَمْ یَنْهَکَ إِلاَّ عَنْ قَبِیحٍ
« و بدان اى پسرک من اگر پروردگارت شریک داشت ، پیامبران او براى راهنمایى تو مى‏آمدند و آثار قدرت و تسلّط او را مى‏دیدى و از افعال و صفات او آگاه مى‏شدى ، امّا او خداى یکتاست چنان که او خود را توصیف کرده است ، کسى در تسلّط و قدرت ، معارض او نیست و او هرگز زوال و فنا ندارد ، و همیشگى است ، او پیش از همه چیزها ، آغاز بى‏آغاز است و پس از همه چیزها ، آخر بى‏پایان است ، بزرگتر از آن است که آفریدگارى‏اش در محدوده دل و یا چشمى ثابت و محدود شود ، حال که از اوصاف و عظمت او آگاه شدى ، آنچنان رفتار کن که فردى همانند تو با ارزش کم و توان اندک و عجز فراوان و حاجت بسیار خود به پروردگار در کسب طاعت ، و ترس از عقوبت و بیم از خشم و غضب او شایسته است رفتار کند ، زیرا او تو را فرمان نداده است مگر به نیکى و منع نکرده است جز از کار زشت و عمل قبیح . » در این بخش از وصیّت به دلیل وحدانیّت آفریدگار بزرگ و قسمتى از صفات وى ، و بعد بر آنچه که شایسته انجام است با توجّه به عظمت پروردگار و با ملاحظه صفات یاد شده ، اشاره فرموده است ، بنابر این در اینجا بحثهاى مختلفى است :

بحث اوّل : استدلال بر وحدت آفریدگار است ،

و آن از یک قضیه شرطیه متّصله تشکیل شده است که مقدّم آن : لو کان لربّک شریک « اگر براى پروردگارت شریکى بود و تالى آن : لأتتک رسله . . . و لعرفت افعاله و اوصافه هر آینه پیامبرانش مبعوث شده بودند ، . . . و تو از افعال و اوصاف او آگاه مى‏شدى » است و از آن قضیه شرطیّه ، استثناى نقیض اقسام تالى استنتاج مى‏شود تا نقیض مقدم ، به عنوان نتیجه به دست آید . توضیح ملازمه بین مقدم و تالى از این قرار است ، اگر خداوند داراى شریک باشد ، باید آن شریک خدا ، جامع جمیع شرایط خداوندى باشد ، وگرنه شایستگى شریک خدا بودن را نخواهد داشت ، اما از جمله لوازم خدایى چند چیز است :
اوّل : مصلحت در ضرورت مبعوث کردن پیامبران به جانب مردم و رهنمود مردم به سوى او ، به دلیلى که در مورد لزوم بعثت در جاى خود ، بیان شد .
دوم : باید آثار قدرت و تسلّط او و صفات افعال وى روشن و محسوس باشد .
سوم : افعال و صفات ذات او مشخّص باشد . در صورتى که تمام این لوازم باطل است : امّا لازم اوّل باطل است ، زیرا پیامبرى صاحب معجزه بر ما مبعوث نشده است تا ما را بر دومى ( آثار قدرت و . . . ) راهنمایى کند و از آن آگاه سازد .
امّا دومى باطل است : از این رو که آثار قدرت و سلطنت و عظمت ملک و مملکت و پابرجایى آن دلیل بر یک وجود دانا و تواناست ، امّا دلالت بر چند قادر حکیم ندارد .
امّا بطلان مورد سوم ، بدین لحاظ است که تنها افعالى را که ما مشاهده مى‏کنیم ، بر یک فاعل دلالت دارند و بس ، امّا به وجود چند فاعل هیچ دلالتى ندارند . و همچنین صفات خدایى از قبیل علم ، قدرت اراده و امثال اینها که به واسطه افعال عاید مى‏شوند ، تنها بر یک صانع دلالت مى‏کنند که متّصف به آن صفات است ، امّا بر وجود دو صانع و یا بیشتر از دو صانع دلالت ندارند . بنابر این ، این گفته که آفریدگار ما را شریکى است ، سخنى بیهوده و بى‏دلیل است ، چنان که خداى متعال فرموده است : وَ مَنْ یَدْعُ مَعَ اللَّهِ اِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ سوره مؤمنون ( 23 ) آیه ( 117 ) یعنى : هر کسى خداوند دیگرى را به خدایى بخواند هیچ دلیلى بر این عقیده‏اش نخواهد داشت )
عبارت امام : إله واحد کما وصف نفسه
( خدایى یگانه است چنان که او خود را توصیف کرده است ) ، از جمله لوازم نتیجه است ، زیرا هنگامى که قول به خداى دوم باطل شد ، ثابت مى‏شود که او خداى یکتاست ، چنان که او خود ، خویشتن را وصف کرده است : بگو اى پیامبر ( ص ) او خداى یکتاست . و اوست خداوند یکتاى غالب و در سلطنت و قدرت کسى در برابر او نیست : یعنى کسى که در کارهاى او مخالفت کند و در قلمرو او به نزاع و دشمنى با او برخیزد ، چنان که راه و روش پادشاهان است .
بدان که این دلیل ، دلیلى اقناعى است ، چنان که هدف خطیب از خطابه همین است و این برهان نیست زیرا اگر در شرطیّه مقصود این باشد که وجود خداى دوّمى مستلزم وجود آثار و افعال و صفاتى است که ویژه او بوده و این ویژگى هم روشن و آشکار باشد پس ملازمه‏اى در کار نخواهد بود ، زیرا این دو خدا چه متّفق الحقیقه و چه مختلف الحقیقه باشند ، لازم نیست که افعال و لوازم آن ، اختلاف نوعى داشته باشند ، و هر کدام به لازم خاصّى و فعل خاصى ، تشخّص داشته باشد که در دیگرى نباشد ، بلکه جایز است در لوازم و آثار یکسان باشند و اگر مقصود این باشد که وجود خداى دوّم مستلزم این است که آثار و افعال و لوازمى شناخته شود که اختصاص به او نداشته باشد ، بلکه خداى دیگر هم بتواند با او در همه اینها شریک شود ، پس این ، مطلب درستى است . لکن این اشکال پیش مى‏آید که در این صورت براى بطلان تالى نمى‏توان استدلال کرد ، و دلیل این مطلب هم روشن است ، زیرا ما آثار قدرت و افعال و لوازم و صفاتى را مشاهده مى‏کنیم که نه بر یکتایى فاعل و موصوف خود دلالت دارند ونه بر دوگانه بودن آن و تنها بر وجود فاعل و ملزومى به طور اطلاق دلالت دارد . پس بطلان و رفع تالى ممکن نیست ، زیرا رفع تالى مستلزم رفع وجود خدا به طور مطلق است به جهت اینکه عدم لازم ، مستلزم عدم مطلق ملزوم است نه تنها مستلزم رفع تالى .
بحث دوّم : درباره ازلى و ابدى بودن خداى متعال است ،
و آن اشاره دارد به دوام و ثبوت وجود خدا براى همیشه . برهان مطلب این است که خداى متعال واجب الوجود است و هر واجب الوجود بالذّات ، از ازل وجودش استوار و براى ابد وجودش پایدار است امّا برهان صغرا یعنى واجب الوجود بودن حق تعالى قبلا گذشت و امّا برهان کبرا یعنى ازلیّت و ابدیّت واجب الوجود این است که اگر زوال و نیستى بر او روا باشد ، واجب الوجود بالذّات نخواهد بود چون نادرستى تالى مستلزم نادرستى مقدّم است ، بنابر این هستى او از ازل تا ابد پایدار است .
بحث سوّم : هستى او پیش از همه چیزها ، آغاز بى‏آغاز و پس از همه چیزها ،
هستى او را پایانى نیست . امّا مطلب اوّل براى این است که اگر هستى‏اش را آغازى بود ، هر آینه مسبوق به نیستى مى‏بود در نتیجه پدیده و قهرا ممکن الوجود است و این خلاف اصل واجب الوجود بودن اوست . امّا مطلب دوّم : اگر آخر بودن او به پایانى بینجامد ، باید به نیستى بپیوندد . و در نتیجه واجب الوجود بالذّات نخواهد بود ، و این نیز خلاف مقصود است .
بحث چهارم : در بیان اینکه خدا بزرگتر از آن است که آفریدگارى‏اش در محدوده دل و یا دیده بگنجد ،
یعنى او بزرگتر از آن است که کسى به دل و یا دیده بر تمام صفات خداوندى و آنچه شایسته اوست آگاهى یابد . وجه شبه آن است که صفت پروردگارى و سایر اوصاف خداوندى چنان که قبلا معلوم شد به اعتبار خارج عین ذات حق تعالى است ، و به لحاظ عقلى تمام اینها امورى هستند که عقل از تعقّل ذات مقدّس او نسبت به مخلوقات و آثارش استنباط مى‏کند ، و در هر دو صورت او بزرگتر از آن است که آفریدگارى‏اش در محدوده دل و یا دیده‏اى بگنجد . امّا در خارج از آن جهت که صفت آفریدگارى‏اش عین ذات اوست ، بنابر این احاطه آگاهى بدان مستلزم احاطه به حقیقت ذات اوست ، و قبلا ثابت شد که ذات مقدّس او دور از هر گونه ترکیبى است و در نتیجه احاطه دیگرى بر ذات او محال است .
و امّا در عقل از آن رو که اعتبار صفت ربوبى و احاطه عقول بر آن منوط بر احاطه بر تمامى اعتبارات از صفات جمال و کمال است ، زیرا ملحوظ کردن جهت ربوبیت مطلقه او مستلزم اعتبار الهیّت مطلقه اوست و این خود مستلزم اعتبار همه صفات خداوندى است ، و قبلا روشن شد که این اعتبارات نامتناهى‏اند . پس مقام ربوبى بالاتر از آن است که در محدوده عقل بشرى درآید تا چه رسد بر آن که در میدان دید انسان قرار بگیرد .
بحث پنجم : بدان که چون امام ( ع ) فرزندش را بر عظمت خداى سبحان و کمال ذات مقدّس او از جهات یاد شده متوجّه کرد ، او را فرمان داد تا چنان رفتار کند که شایسته فردى است چون او که آن چنان در برابر عظمت خداى سبحان کوچک است و او را اطاعت کند چنان که در خور اطاعت اوست و با کمال پرستش او را عبادت کند و آنچنان که سزاوار است به خاطر کرامت ذات مقدّسش او را بپرستد . حضرت على ( ع ) جهات نقصان او [ فرزندش ] را بر شمرده است تا در هر موردى حالت خود را با کمال ذات مقدس خالق مقایسه کند براى این که از کمى منزلت خود ، نسبت به عظمت او و توان اندک و عجز فراوان خود ، نسبت به کمال قدرت او آگاه شود . و همچنین نیاز فراوان خود را به پروردگارش در همه حال از قبیل درخواست توفیق ، آمادگى براى اطاعت ، ترس از عقوبت و بیم از غضب او ، تمام اینها را نسبت به بى‏نیازى مطلق او در هر کار و از همه چیز ، در نظر بگیرد .
عبارت : انّه . . . تا کلمه « قبیح »
هشدارى است به طور اجمال نسبت به لزوم اطاعت از خدا در همه مواردى که امر و یا نهى فرموده است . و تشویق بر انجام هر کارى که او امر فرموده است به این جهت که آن کار نیکوست ، و به خوددارى از هر چیزى که او نهى فرموده است از آن رو که زشت و ناهنجار است .
همان طورى که قبلا روشن شد ، هدف از بعثت پیامبران و وضع قوانین و سنّتها تنها سر و سامان دادن به احوال معاش و معاد مردم است . پس در این صورت ناگزیر در هر امر و یا نهیى رازى نهفته است و مصلحتى وجود دارد که باعث حسن مورد امر و قبح مورد نهى است . و براى همین مطلب و نظایر آنست که معتزله به مسأله حسن و قبح عقلى ، گرایش یافته و عقیده‏مند شده‏اند توفیق از آن خداست

بخش ششم

یَا بُنَیَّ إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ اَلدُّنْیَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ اِنْتِقَالِهَا وَ أَنْبَأْتُکَ عَنِ اَلْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِیهَا وَ ضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا اَلْأَمْثَالَ لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَ تَحْذُوَ عَلَیْهَا إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ اَلدُّنْیَا کَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ فَأَمُّوا مَنْزِلاً خَصِیباً وَ جَنَاباً مَرِیعاً فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ اَلطَّرِیقِ وَ فِرَاقَ اَلصَّدِیقِ وَ خُشُونَةَ اَلسَّفَرِ وَ جُشُوبَةَ اَلمَطْعَمِ لِیَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ فَلَیْسَ یَجِدُونَ لِشَیْ‏ءٍ مِنْ ذَلِکَ أَلَماً وَ لاَ یَرَوْنَ نَفَقَةً فِیهِ مَغْرَماً وَ لاَ شَیْ‏ءَ أَحَبُّ إِلَیْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ وَ أَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلِّهِمْ وَ مَثَلُ مَنِ اِغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْمٍ کَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِیبٍ فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِیبٍ فَلَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَکْرَهَ إِلَیْهِمْ وَ لاَ أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا کَانُوا فِیهِ إِلَى مَا یَهْجُمُونَ عَلَیْهِ وَ یَصِیرُونَ إِلَیْهِ یَا بُنَیَّ اِجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اِکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا وَ لاَ تَظْلِمْ کَمَا لاَ تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ وَ اِسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ وَ اِرْضَ مِنَ اَلنَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلْإِعْجَابَ ضِدُّ اَلصَّوَابِ وَ آفَةُ اَلْأَلْبَابِ فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ وَ لاَ تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ
یحذو : پیروى مى‏کند سفر : مسافران أمّوا : قصد کردند جناب : نابودى ، مرتبه و مقام مریع : سرسبز و خرم
وعثاء السفر : دشوارى مسافرت جشوبة المطعم : درشتى ، ناگوارى هجم : ناگهانى اتفاق افتاد کدح : کسب .
« اى پسرک من ، تو را از دنیا و کیفیّت آن و از بین رفتن و گذشتن آن آگاه ساختم ، همچنین از آخرت و سرنوشت اهل آخرت مطّلع کردم ، و براى عبرت و پیروى تو مثلهایى زدم ، براستى مثل آن کسى که دنیا را آزموده ، مثل آن گروه مسافرى است که در جاى خشک و بى‏حاصل باشند [ که مطابق میل آنها نیست ] ولى جاى پر آب و علف و ناحیه سبز و خرّمى مورد نظر آنها باشد ، از این رو رنج و زحمت راه و فراق یار و دشوارى سفر و ناگوارى خوراک را تحمّل کنند تا به منزل فراخ و استراحتگاه خود برسند بنابر این آنان در تحمل هیچ یک از این سختیها احساس ناراحتى نمى‏کنند و از دست دادن اندوخته‏هاى خود را خسارت نمى‏دانند و چیزى نزد ایشان خوش آیندتر از آن نیست که آنان را به سر منزل مقصود نزدیک سازد . و امّا داستان کسانى که فریب دنیا را خوردند ، بمانند داستان گروهى است که در منزل خوش و خرّمى باشند سپس به محلّى تنگ و بى‏آب و علفى بیایند ، براى آنان هیچ چیز ناگوارتر و دشوارتر از مفارقت از جایى که در آن بودند و به طور ناگهانى به جاى دیگر رفتن ، نیست .
اى پسرک من خود را ما بین خود و دیگران ملاک سنجش قرار ده ، پس براى دیگران آنچه را بپسند که براى خود مى‏پسندى ، و بر دیگران مپسند آنچه را که بر خود نمى‏پسندى ، بر دیگران ستم روا مدار همان طورى که نمى‏خواهى بر تو ستم شود ، و نیکى کن چنان که دوست دارى بر تو نیکى شود ، آنچه را که از دیگرى ناپسند مى‏شمارى ، از خود ناپسند شمار ، و از مردم خوشحال و خوشنود باش بدانچه که خوشنودى براى آنها از طرف خود ، آنچه را که نمى‏دانى مگو هر چند که دانسته‏هاى تو اندک است ، و آنچه را که دوست ندارى درباره تو بگویند تو نیز مگو .
بدان که خودخواهى بر خلاف حقّ و آفت خردهاست ، پس در کسب طاعت ( یا براى معاشت ) در تلاش باش و خزانه‏دار دیگران مباش ، و هنگامى که به هدف نائل شدى ، فروتن و خاضعترین فرد باش براى پروردگارت » .
در این بخش دو مطلب است :

مطلب اوّل : امام ( ع ) فرزندش را از حالات دنیا و آخرت آگاه ساخته و به او چیزهایى را یادآور شده که وى را از حتمى بودن فنا و گذرا بودن دنیا ،

و بقاى آخرت و آنچه براى آخرت در آنجا مهیّاست یعنى سعادت جاویدى که قرآن مجید و سنّت ، انواع آن را بر شمرده است با خبر مى‏سازد . و براى طالب دنیا و آخرت دو مثل آورده است تا او [ فرزند امام ( ع ) ] از جمله کسانى باشد که از دنیا روى‏گردان و به آخرت علاقه‏مند است . مثل اوّل مثل کسى است که دنیا را آزموده و از ناپایدارى و گذران بودن آن آگاه شده است و همچنین آخرت را آزمایش کرده و به بقاى آخرت و نعمتهایى که براى اهل آن مهیّا شده پى برده است و آنان را به گروه مسافرانى تشبیه کرده که به قصد منزلگاهى پر آب و علف ، منزل تنگ و نامساعد را ترک گویند .
وجه تشبیه این مثل آن است که نفوس بشرى ، وقتى در عالم مجرّدات بود و مصلحت و حکمت اقتضا کرد که در این عالم هبوط کرده و بر این کالبدهاى مادّى ، دور از عالم مأنوس خود در سراى غربت و جاى وحشت منزل گزیند ، تا بدان وسیله به کسب کمالات عقلى که تنها از طریق این عالم میسّر است ، نائل آید . آنگاه پس از کسب کمالات از این جا به همان عالم بالا و منزّه از وابستگیهاى این کالبدها و اشکال پست آنها ، باز گردد . همان طور که در عهد پیشین از آنها چنین پیمان گرفته شده است و هر نفسى که پیمان آفریدگارش را حفظ کرده و بر راه راست او باقى باشد و توجه کند که او مدت معیّنى را در این عالم خواهد ماند و به چشم عبرت به دنیا بنگرد که همچون جایگاهى تنگ و خالى از غذاهاى حقیقى و آشامیدنیهاى زلال و گواراست و شایستگى براى وطن گزیدن و زندگى کردن را ندارد و نیز به جهان آخرت بنگرد که چون سرایى خوش و خرّم و ناحیه‏اى پر از آب و علف است و کسى که به آنجا برسد در حالى که به درستى اوامر و نواهى خداوندى را انجام داده باشد به هدفهاى والا و لذّتهاى جاودانه‏اى رسیده است . بنابر این چنین کسى در مسیر سفر در منزلگاههاى راه خدا و آماده شدن براى رسیدن شادمانه به محضر شریف پروردگار است . او رنج این سفر را از قبیل سختى گرسنگى و تشنگى و بیدار خوابى ، به خاطر رسیدن به منزلى فراخ و جایگاهى آرام تحمل مى‏کند از این رو ، دردى را احساس نکرده و آنچه از مال و جان در این راه صرف مى‏کند ، غرامت به شمار نمى‏آورد . و هیچ چیزى نزد او خوشایندتر از آن وسیله‏اى نیست که او را به منزل مقصود و ناحیه منظورش نزدیک سازد ، بالاخره ، نفوس بشرى در جهاتى که بیان شد ، تشبیه شده است به کسى که به منزلى تنگ و قحطى زده رسیده باشد ، آنگاه دریابد که منزلى خوش و خرّم ، در پیش است و اندیشه نیکویش چنین اقتضا کند که رنج و زحمت سفر بدانجا را تحمل کند تا بر آسایشى بزرگ دست یابد .
امّا مثل دوّم ، داستان دنیا دارانى است که نفس امّاره ، آنها را به سوى دنیا جلب کرده و آنان از ماوراى دنیا غافل گشته و عهد و پیمان پروردگارشان را فراموش کردند و از آیات حق که به خاطر داشتند روگرداندند ، آنان را به گروهى تشبیه کرده است که در منزلى خوش و خرّم بودند ، آنگاه به جایى خشک و تنگ منتقل شوند ، پس در این مثل منزلگاه خوش و خرّم همان دنیاست زیرا دنیا جاى خوشبختى و نعمت براى اهل دنیا و آخرت جاى تنگ و ناگوار براى آنهاست ، زیرا که آنان در دنیا براى درک سعادت آخرت آمادگى لازم را پیدا نکردند .
وجه تشبیه اهل دنیا به آن گروه ، همان است که حضرت در ضمن سخنان خود بیان داشته است ، و عبارت از این است که چیزى ناخوشایندتر از آن نزد ایشان نیست ، تا آخر مطلب : یعنى براى اهل دنیا چیزى ناخوش آیندتر و دشوارتر از مفارقت از آنچه که در دنیا داشتند و رسیدن به آن ترس و وحشتهایى که ناگهان بر آنان هجوم مى‏آورند و به صورت غل و زنجیرها متوجّه آنها مى‏شوند وجود ندارد ، همان طورى که هیچ چیز ناخوشتر از مفارقت جاى خوش و خرّمى که در آنجا بودند و انتقال به جاى تنگ و قحطى‏زده‏اى که به آن وارد مى‏شوند وجود ندارد . و بر این دو مثل پیامبر ( ص ) در بیان خود اشاره فرموده است : دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است .
مطلب دوم : به اصلاح رفتار خود با مردم توصیه کرده است .
به فرزندش امر فرموده است تا خویش را ملاک سنجش بین خود و دیگران قرار دهد . جهت این که امام ( ع ) لفظ « میزان » را براى فرزندش استعاره آورده است ، این است که وى همچون ترازو ، بین خود و دیگران عادلانه رفتار کند . سپس جهات عدالت و برابرى که امر فرموده است ، میزان را بر اساس آنها قرار دهد ، شرح داده است ، بعضى از آن جهات امور مثبت و برخى منفى‏اند .
اوّل : براى دیگران آنچه را بپسندد که براى خود مى‏پسندد ، و بر دیگران نپسندد آنچه را که بر خود نمى‏پسندد و در حدیث مرفوعى آمده است : ایمان بنده‏اى کامل نمى‏شود تا این که براى برادرش بپسندد آنچه را که بر خود مى‏پسندد ، و بر او نپسندد آنچه را که بر خود نمى‏پسندد . و راز حدیث این است که این کار از کمال فضیلت عدالت است عدالتى که باعث کمال ایمان مى‏شود .
دوم : بر کسى ستم نکند همان طور که مایل نیست کسى بر او ستم کند ، تا از دو صفت ناپسند ستمکارى و ستم پذیرى در امان بماند .
سوم : بر دیگران نیکى کند چنان که دوست دارد به او نیکى کنند . صفت احسان فضیلتى تحت الشّعاع عفّت است .
چهارم : از خود ناپسند بداند آنچه را که از دیگران ناپسند و زشت مى‏شمارد ، پس از همه موارد نهى الهى متنفّر باشد که این از لوازم جوانمردى است . از این رو وقتى که از احنف راجع به جوانمردى پرسیدند ، گفت : جوانمردى آن است که زشت بدانى از خود آنچه را که زشت مى‏شمارى از دیگران .
پنجم : از سوى مردم بپسندد آنچه را که از جانب خود بر آنان مى‏پسندد ، یعنى هر چه را که شایسته مى‏بیند نسبت به دیگران از خوب و بد انجام دهد ،
شایسته است مثل آن را از ایشان براى خود بپذیرد ، در این عبارت هشدارى است بر این که روا نیست کار بد انجام دهد به دلیل فقدان لازم که عبارت از رضایت مردم بر بدى باشد .
ششم : چیزى را که نمى‏داند نگوید هر چند که دانسته‏هایش اندک است ، و فرمود : هر چند دانسته‏هایش اندک است ، زیرا کمى دانش براى بعضى از مردم گاهى انگیزه مى‏شود که ندانسته سخن بگویند تا مبادا دیگران به آنان نسبت نادانى دهند ، در نتیجه هم خود گمراه مى‏شوند و هم دیگران را به گمراهى مى‏کشند ، چنان که خداوند بزرگ فرموده است : وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِى اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا کتابٍ مُنیر(ٍ سوره لقمان ( 31 ) آیه ( 20 ) یعنى : بعضى از مردم بدون علم و هدایت و کتابى نوربخش در ذات خدا مجادله مى‏کنند . )
هفتم : آنچه درباره خود نمى‏پسندد ، درباره دیگرى نگوید ، مانند عیبجوئیها و گفتن القاب زشت و هر سخن که باعث رنجش شود .
هشتم : به او هشدار داده است تا خودخواهى را رها کند ، به این دلیل که آن خلاف حقّ است . چون حق عبارت است از حرکت در راه خدا با داشتن مکارم اخلاق ، و خودخواهى از جمله اخلاق پست و نارواست ، خودخواهى نقطه مقابل حق است مانند هر پستى که ضدّ فضیلت است و هم به دلیل این که خودخواهى آفت اندیشه و عقول است ، زیرا آن از بزرگترین بیماریهاى خرد و آفتهاى نابود کننده عقل است ، همان طورى که پیامبر ( ص ) اشاره فرموده است : « سه چیز باعث هلاکت است تا این که فرمود : خودبینى انسان » .
نهم : در کسب خود تلاش و کوشش کند . یعنى سزاوار است در کسب طاعت بکوشد و بعضى گفته‏اند . مقصود از کدح به دست آوردن مال است و اینکه شایسته است آن را در راه خدا انفاق کند .
دهم : هنگامى که پروردگار او را به سوى کمال و رشد هدایت مى‏فرماید خاشعترین فرد نسبت به پروردگار خود باشد ، توضیح آن که هدایت به رشد و کمال ، همان آگاهى از مسیر حق تعالى است در تمام آنچه که او از مکارم اخلاق مهیا ساخته است و آگاهى از راهى که رفتن از آن راه انسان را به خدا مى‏رساند مستلزم توجه به جلال و بزرگى اوست و آنجاست که تواضع و خشوع واقعى و خشیت کامل حاصل مى‏شود به دلیل آیه مبارکه اِنَّما یَخْشَ اللَّهُ مِنْ عِبادِهِ العُلماء ( سوره فاطر ( 35 ) آیه ( 28 ) یعنى : از بندگان خدا تنها دانشمندان از او ترس و خشیت دارند . )

بخش هفتم

وَ اِعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لاَ غِنَى بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ اَلاِرْتِیَادِ وَ قَدْرِ بَلاَغِکَ مِنَ اَلزَّادِ مَعَ خِفَّةِ اَلظَّهْرِ فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَیْکَ وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ اَلْفَاقَةِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَى یَوْمِ اَلْقِیَامَةِ فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ وَ اِغْتَنِمْ مَنِ اِسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ وَ اِعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً اَلْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ اَلْمُثْقِلِ وَ اَلْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ اَلْمُسْرِعِ وَ أَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لاَ مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ اَلْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ فَلَیْسَ بَعْدَ اَلْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لاَ إِلَى اَلدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی اَلدُّعَاءِ وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُهُ عَنْهُ وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَى مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ اَلتَّوْبَةِ وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنَّقْمَةِ وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ اَلْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَى وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ اَلْإِنَابَةِ وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَةِ وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ اَلرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ اَلذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ اَلْمَتَابِ وَ بَابَ اَلاِسْتِعْتَابِ فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ وَ اِسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ وَ اِسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِکَ وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لاَ یَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ مِنْ زِیَادَةِ اَلْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ اَلْأَبْدَانِ وَ سَعَةِ اَلْأَرْزَاقِ ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ فَمَتَى شِئْتَ اِسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اِسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ فَلاَ یُقْنِطَنَّکَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ فَإِنَّ اَلْعَطِیَّةَ عَلَى قَدْرِ اَلنِّیَّةِ وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْکَ اَلْإِجَابَةُ لِیَکُونَ ذَلِکَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ اَلسَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ اَلْآمِلِ وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ اَلشَّیْ‏ءَ فَلاَ تُؤْتَاهُ وَ أُوتِیتَ خَیْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً أَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَکَ فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِیهِ هَلاَکُ دِینِکَ لَوْ أُوتِیتَهُ فَلْتَکُنْ مَسْأَلَتُکَ فِیمَا یَبْقَى لَکَ جَمَالُهُ وَ یُنْفَى عَنْکَ وَبَالُهُ فَالْمَالُ لاَ یَبْقَى لَکَ وَ لاَ تَبْقَى لَهُ
ارتیار : جستن طوق و الطاقه : آنچه در توان دارى وبال : هلاکت نابودى کؤد : جایى که بالا رفتن از آن دشوار است نزوع عن الذنب : بیرون شدن از گناه افضا : رسیدن بثّ : باز کردن ، کشف شآبیب : جمع شؤبوب ، یک نوبت بارندگى قنوط : ناامیدى استعتاب : بازگشت به خرسندى .
« بدان که راهى در پیش رو دارى ، بسیار دور و بسى سهمگین ، و تو در آن راه از نیکخواهى و توشه بردارى به مقدارى که تو را با سبکبارى به سر منزل برساند ، بى‏نیاز نیستى ، پس بیش از تاب و توانت بر پشت خود بار مکن تا از سنگینى‏اش آزرده نشوى و هر گاه نیازمندى را یافتى که توشه تو را به سمت رستاخیز به دوش بکشد و فردا وقت نیازمندى‏ات آن را به تو برساند ، پس او را غنیمت شمار و بار توشه‏ات را بر دوش او قرار ده ، و تا توان دارى کمک بیشترى به او بکن که شاید زمانى فرا رسد که او را بجویى و نیابى . و همچنین غنیمت بدان آن کسى را که از تو وامى بطلبد تا روز درماندگى و تنگدستى‏ات آن را به تو باز پس دهد .
و بدان که در پیش روى تو گردنه‏اى است که بالا رفتن از آن بس دشوار است ، و در آنجا سبکبار از گرانبار خوشحالتر و کندرو از تندرو بد حالتر است ، و منزلگاه تو سرانجام بهشت و یا آتش دوزخ است . بنابر این پیش از رسیدن بدانجا پیشقراولى براى خود بفرست و قبل از ورود ، آن منزل را آماده ساز که پس از مرگ وسیله‏اى براى خوشحالى میسّر نیست ، و راهى براى بازگشت کسى به دنیا وجود ندارد .
و بدان آن خدایى که تمام خزانه‏هاى آسمانها و زمین به دست اوست ، تو را اجازه درخواست و دعا داده و خود نیز پذیرش آن را ضمانت فرموده است و تو را دستور داده است از او بخواهى ، تا ببخشد ، و رحمت و آمرزش بطلبى تا بیامرزدت ، و بین تو و خود کسى را حاجب قرار نداده است تا مانع تو شود ، و تو را مجبور و ناگزیر از آوردن واسطه نکرده است ، و در صورتى که مرتکب گناه شوى مانع بازگشت و توبه تو نیست ، و در کیفر و مجازات تو شتاب ندارد ، و آنجا که سزاوار رسوایى بودى ، رسوایت نساخته است ، و در پذیرش توبه تو سختگیرى نکرده است ، و به دلیل گناه در تنگنا قرارت نداده و از رحمت خود تو را ناامید نکرده است ، بلکه خوددارى تو را از گناه برایت حسنه و نیکى شمرده ، و هر کار بدت را یک گناه ولى هر کار نیکت را ده برابر به حساب آورده است ، و برایت در توبه و خرسندى را باز نگهداشته است ، پس هر گاه او را بخوانى ندایت را مى‏شنود ، و هر گاه با او راز و نیاز کنى از راز دلت آگاه است ، پس نیاز خود را به او عرضه مى‏کنى و آنچه را در دل دارى برملا مى‏سازى و از گرفتاریهایت با او درد دل مى‏کنى و از وى چاره غمهایت را مى‏طلبى ، و درباره کارهایت از او استمداد مى‏کنى ، و از خزانه‏هاى رحمت او که جز او را توانایى بخشش از آنها نیست از قبیل فزونى عمر و سلامت بدن و وسعت روزى درخواست بخشش مى‏کنى . آنگاه در دستهایت کلیدهاى خزانه‏ها را در مواردى از درخواست تو که مجازى قرار مى‏دهد ، پس هر گاه بخواهى به وسیله دعا درهاى نعمتش را بگشایى ، و نزول باران رحمتش را بطلبى ، با تأخیر پذیرش و اجابت درخواست ، تو را ناامید نگرداند ، زیرا بخشش به اندازه خلوص نیّت است ، چه بسا که تأخیر در اجابت باعث عطاى بیشتر و بخشش فزونتر براى آرزومند و درخواست کننده گردد . بسا که تو چیزى را درخواست کنى و داده نشود و در مقابل بهتر از آن را در دنیا و یا آخرت به تو بدهند ، و یا اجابت نمى‏شود به خاطر آن که در آن مطلوب ، مصلحت تو نبوده و آنچه بهتر بوده به تو مى‏دهد ، چه بسا چیزى را تو درخواست مى‏کنى که باعث از بین رفتن دین تو است ، پس چیزى را بخواه که نیکى‏اش پایدار باشد و تو از رنج آن برکنار باشى ، ثروت دنیا براى تو نمى‏ماند و تو نیز براى او ماندنى نیستى . »

در این بخش چند مقصد است :

اوّل : توصیه به تلاش در راه کسب کمالات نفسانى جاویدان دوم : ترک کارهاى زشتى که باعث نقصان و عقب ماندگى مى‏شود در مورد اوّل او را توجه داده است که در پیش رویش یعنى در سفر به جانب قرب خدا ، راهى دراز و دشوار وجود دارد . و روشن است کسى که مى‏خواهد چنین مسیرى را بپیماید باید هدفش رسیدن به مقصد باشد و نیز توشه لازم را آماده سازد .
کلمه الطّریق ( راه ) را استعاره آورده است از حالاتى که انسان در دنیا گرفتار آنها است و عبور از دنیا به سراى آخرت و منظور از درازى و سختى راه همان دشوارى رستگارى و ایمنى از خطرهاى آن است . زیرا این تنها با داشتن تصمیم و پایدارى بر سنّتهاى عدالت و استقامت بر حدّ میانه لازم از مکارم اخلاق ، میسّر است . چون قبلا معلوم شد که هر یک از قواى تمیز ، شهوت و غضب داراى حد متوسّطى است که لازم است انسان در آن حدّ بایستد و عدالت هم همین است ، و روشن شد که حدّ عدالت باریکترین حدود و دشوارترین آنهاست ، زیرا آن حدّ از دو طرف محصور به افراط و تفریط است و کمتر انسانى از گرفتارى در یکى از آن دو در امان است ، و هر دوى آنها راه جهنّم است پس سزاوار است که این راه ، راهى طولانى باشد که انسان جز با پیمودن مسافتى دور به پایان آن نرسد و جز با کوشش فراوان آگاهى کامل از آن نیابد .
لفظ الزّاد ( توشه ) را استعاره از تقوا و کمالاتى آورده است که در این راه طولانى و پر خطر انسان را به قرب خدا مى‏رساند و بدین وسیله نجات و رستگارى در آن راه و رهایى از گرفتاریهاى آن به دست مى‏آید .
در مورد دوم ( از دو مقصد ) حضرت با این سخنان خود به او هشدار داده است : مع خفّة الظّهر تا عبارت وبالا علیک . . . کلمه الخفّة را استعاره آورده
است براى کم کردن ارتکاب گناه و بار کردن آن بر نفس خویش ، و لفظ الحمل را عاریه از تحصیل گناه آورده است . و جهت استعاره اوّلى آن است که مرتکب گناه اندک ، زودتر آن راه را طى مى‏کند و به نجات از خطرها و ترسهاى آنجا نزدیکتر است ، چنان که على ( ع ) فرموده است : سبکبار باشید تا زودتر به منزل برسید .
همان طور که پیامبر ( ص ) اشاره فرموده است : سبکباران رستگارند . و امّا جهت استعاره دومى این است که مرتکب گناهان ، به وسیله گناه سنگین بار شده و از پیوستن به سبکباران عقب مى‏ماند و در بین راه زیر بار سنگین از پا درمى‏آید و عقب ماندگى زیاد او نتیجه زیادى ارتکاب گناه اوست همچون حالت شخص سنگین بار در طىّ مسافتى دور . کلمه الظّهر ( پشت ) براى پرورش دادن مطلب و آماده ساختن آن است .

مقصد سوم : توجّه دادن بر ضرورت بخشش مال به گونه صدقه دادن و احسان به نیازمندان و فقراء .

و عبارت حاوى این معنى ، در سخنان امام ( ع ) از : و اذا وجدت ( اگر یافتى ) تا کلمه عسرتک ( سختى است ) است .
حضرت على ( ع ) با بیان دو نکته زیر فرزندش را به صدقه دادن و احسان به مستمندان علاقه‏مند مى‏سازد :
اول : بخشش و دادن صدقه توشه‏اى است که فقیر تا روز قیامت آن را بر دوش مى‏کشد و در آنجا به هنگام شدّت نیاز بدان ، به وى باز مى‏دهد . و لفظ الزّاد در اینجا استعاره است از دو فضیلت بخشش و کرم که به وسیله انفاق حاصل مى‏شود . و وجه استعاره ، وسیله بودن انفاق و صدقه براى ایمنى نفس از نابودى در بین راه آخرت و باعث رسیدن آن به سعادت دائمى است همان طور که توشه ، نجات بخش مسافر در بین راه و باعث رسیدن او به مقصد است .
و براى گیرنده صدقه صفت حامل توشه را به طور استعاره آورده است ، از آن رو که او وسیله پیدایش آن فضیلت به وسیله آن صدقه و رسیدن ثواب آن به
صدقه دهنده در روز قیامت است ، و به دریافت صدقه دهنده این فضیلت را و ظهور و بروز آن ، روز قیامت در نامه عمل وى ، در این عبارت بدان اشاره شده است : فرداى قیامت آن را به تو باز پس دهد .
سپس دستور داده است که هر گاه نیازمندى را دید غنیمت شمارد و آن توشه را بر دوش وى قرار دهد و بیشتر به او کمک کند ، تا سر حدّ توان به او توشه بسپارد . او را به غنیمت شمردن و شتاب در صدقه دادن با این عبارت تشویق کرده است : شاید زمانى فرا رسد که او را بجویى و نیابى ، زیرا اگر وسیله یک کار مهم به گونه‏اى باشد که به هنگام جستجوى آن ، گاهى به دست آید و گاهى نیاید پس لازم است که به دست آوردن آن را غنیمت شمرد و در آن باره مسامحه نکرد .
دوم : صدقه دادن به فقیر در حقیقت وامى است از طرف صدقه دهنده که در حال بى‏نیازى مالى را مى‏دهد تا در روز فقر و تنگدستى‏اش به او باز پس دهد .
و صفت « وام گیرنده » را در اینجا استعاره براى خدا آورده است به اعتبار این که او پاداش ثواب را به کسى که در راه طاعت او مالش را انفاق کرده ، مى‏دهد ، و در این آیه مبارکه بدان اشاره کرده است : مَنْ ذَالّذى یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافاً کَثیرةً [ 13 ] حضرت وام دادن به هنگام بى‏نیازى و بازپرداخت وام در وقت تنگدستى را یادآور مى‏شود تا برترى بازپرداخت را بنمایاند و وام دهنده به خاطر سود دلخواهى که عاید او مى‏شود ، علاقه‏مند به دادن وام گردد .
چهارم : توجّه دادن بر سختى راه آخرت و ضرورت آمادگى براى آن است ، با سبکبارى از گناهان و سرعت در این کار پیش از پایان فرصت . لفظ عقبه ( گردنه ) را عاریه آورده است از راه آخرت زیرا در این راه بالا رفتن از پله‏هاى مراتب کمال به وسیله فضایل از میان انبوه خصال نکوهیده وجود دارد . و این راه [ 13 ] سوره بقره ( 2 ) آیه ( 245 ) یعنى : کیست که به خدا وامى نیکو بپردازد پس او چندین برابر پاداش مى‏دهد . را از آن جهت به دشوارى در صعود وصف کرده است که مشقّت و موانع زیادى در ارتقاى بدانجا وجود دارد . براى آمادگى این سفر نظر او را به سه امر جلب کرده است :
اوّل : سبکبار در آن سفر از آنکه بارش سنگین است ، خوشحالتر است ، همان طور که قبلا گفتیم این امر واضحى است .
دوم : کسى که کند حرکت کند ناراحت‏تر از کسى است که تند حرکت مى‏کند ، و این مطلب نیز روشن است . زیرا کندرو در یک جانب از دو طرف افراط و تفریط ایستاده ، سرگرم هواى نفس و غافل از مقصد اصلى است تا این که اجل گریبانش را مى‏گیرد و او اسیر گرداب هلاکت مى‏شود و بر فرصت از دست رفته حسرت مى‏خورد .
سوم : بیان دو نتیجه و سرانجام کار ، یکى بهشت و دیگرى دوزخ ، زیرا سرانجام آن راه ، رهرو خود را ناگزیر در یکى از آن دو فرود مى‏آورد ، و این نیز مطلب واضحى است ، زیرا گرفتارى انسان در امور دنیا عمل کردن در دنیا و پایان یافتن آن تا رسیدن به آخرت ، یا در جهت مقصد اصلى و به طرف قبله واقعى و دورى از راه افراط و تفریط است که به این ترتیب راه به سرعت طى مى‏شود و رهرو خود را به بهشت مى‏رساند ، و یا این که در جهت انحراف از مقصد اصلى است و به سمت آنچه در این راه از موارد نهى خدا و انواع حرامها وجود دارد ، متمایل مى‏شود . که به این ترتیب ، رهرو خود را بر آتش فرود مى‏آورد .
نسبت دادن ، هبوط به راه دنیا [ طریق ] مجاز است از آن رو که این راه سرانجام بر یکى از دو مقصد مى‏رسد ، مانند کسى که چیزى را پایین مى‏آورد تا در جایى قرار دهد .
آنگاه دستور داده است تا پیش قراولى براى خود بفرستد و وسیله‏اى براى نجات خود و خوشحالى‏اش فراهم آورد پیش از آن که در یکى از آن دو منزل
نهایى فرود آید ، تا بدان وسیله قرارگاهش بهشت باشد ، و آن منزلى را که قصد سکونت در آنجا را دارد ، به وسیله آماده کردن خود ، آماده سازد .
بعضى کلمه یوطّئ را یوطّن بان خوانده‏اند ، یعنى آنجا را وطن خود قرار دهد .
مطلب پنجم : توجّه دادن بر دعا و تشویق به آن است ، و سرّ مطلب توجه دائم به عظمت آفریدگار و بریدن از غیر اوست ، چه او منشأ هر چیز دوست داشتنى و بخشنده هر چیز دلخواهى است . و به وسیله چند مطلب تشویق به دعا فرموده است :
اوّل : گنجهاى آسمانها و زمین در دست اوست ، این قسمت به منزله صغراست و کبرا در حقیقت چنین است : هر کس که گنجها به دست او باشد ، از هر کس براى رغبت و دل بستن سزاوارتر است .
دوّم : او خود اجازه دعا و درخواست داده و عهده‏دار اجابت شده و فرموده است : اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ [ 14 ] این در حقیقت صغراى قیاس است و کبراى آن نیز مثل مورد اوّل در تقدیر است .
سوّم : حق تعالى خود ، به مخلوق فرمان داده است که از او بخواهند تا به آنها مرحمت نماید ، در این آیه وَ اسْئَلُو اللَّه مِنْ فَضْلِهِ [ 15 ] و همین طور دستور داده است ، از او طلب رحمت کنند تا بدیشان رحم کند . توضیح این که بخشش روزى ، رحمت ، و هر فضیلتى از جانب او ، تنها پس از آمادگى به وسیله اخلاص در طلب و تقاضاى بخشش و امثال اینها فراهم مى‏آید ، همان طورى که در جاى خود ثابت شد ، [ این مطلب به منزله صغراست ] و در حقیقت کبرا چنین است : و هر کسى که چنین باشد پس باید از او درخواست و تقاضاى بخشش کرد . [ 14 ] سوره مؤمن ( 40 ) آیه ( 60 ) یعنى بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را . [ 15 ] سوره نساء ( 4 ) آیه ( 32 ) یعنى : از فضل خدا درخواست کنید .
چهارم : خداى متعال بین خود و بنده علاقه‏مند به خود نگهبان و دربانى قرار نداده است ، چه او پاک و منزّه و بالاتر از جسم بودن ، جهت داشتن و صفات حادث مى‏باشد ، بلکه او در همه چیز و براى هر کس که چشم دل را باز دارد و به مطالعه کبریایى و عظمت او بپردازد متجلّى و هویداست و کبراى مقدّر چنین است : هر کس که چنان باشد ، به درخواست و طلب بخشش ، سزاوارتر است .
پنجم : او را مجبور به آوردن واسطه و شفیع نکرده است ، زیرا نیاز به واسطه موقعى ضرورت دارد که دسترسى به خواسته ، به جهت بخل کسى که کار در دست اوست و یا به خاطر جهل وى نسبت به استحقاق درخواست کننده ، غیر ممکن باشد .
در صورتى که خداى متعال نه بخیل است و نه از طرف او منعى وجود دارد . و تنها بخشش او در گرو آمادگى درخواست کننده است ، خداى منزّه و پاک ، مشتاقان را نیازمند به واسطه‏ها قرار نداده است ، زیرا به آنها توان آمادگى براى رسیدن به خواسته‏هاى خود را داده و وسایل را براى ایشان آماده ساخته و درهاى رحمتش را به روى آنها باز گذاشته است . پس اگر آنان نیاز به واسطه و شفیع پیدا کنند از باب این نیست که خداوند آنان را براى داشتن شفیع مجبور و ملزم کرده است .
ششم : اگر مرتکب گناه شود مانع از توبه و بازگشت او نشده است بلکه او خود امر به توبه فرموده و وعده پذیرش داده و گفته است : یا ایُّهَا الّذینَ امَنُوا تُوبُوا اِلَى اللَّهِ تَوبَةً نَصُوحاً عَسى‏ رَبُّکُمْ أنْ یُکفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ یُدْخِلَکُمْ جَنّاتٍ [ 16 ] و پس از این که گناهان کبیره را برشمرده است و تهدید به مجازات کرده فرموده است : اِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ و عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَاُولئکَ [ 16 ] سوره تحریم ( 66 ) آیه ( 8 ) یعنى : اى مؤمنان به درگاه خدا توبه نصوح کنید ، باشد که خداوند گناهانتان را محو گرداند و شما را به باغهاى بهشتى داخل گرداند . یُبَدِّلُ اللَّه سَیِئاتِهِمْ حَسَناتٍ . سوره فرقان ( 25 ) آیه ( 70 ) یعنى بگو کسانى که از گناه توبه کنند و با ایمان به خدا عمل صالح به جاى آورند ، پس خداوند گناهان آنان را بدل به ثواب گرداند .)
هفتم : خداوند در عذاب و بلا با این که هنگام نافرمانى‏اش از عمل او آگاه است شتاب نکرده و او را در جایى که مرتکب عمل خلافى شده رسوا نمى‏کند ، بلکه او را بر رستگارى‏اش مهلت مى‏دهد و پرده بخشش و حلمش را بر روى او مى‏گستراند .
هشتم : خداوند در پذیرش توبه و بازگشت او به سوى خود ، اصرار مى‏ورزد ، همان طور که پادشاهان [شاید مقصود شارح از پادشاهان ، ائمه ( ع ) و اولى الامر حقه باشد و گرنه رفتار دیگر پادشاهان چنین نیست ، م . ) درباره کسانى که بدى کرده باشند و درخواست عفو نمایند ، رفتار مى‏کنند ، و خالق نه تنها به دلیل ارتکاب جرم و گناه با مخلوق مناقشه نمى‏کند و در محاسبه با او سخت نمى‏گیرد بلکه توبه او را مى‏پذیرد و بر او آسان مى‏گیرد . زیرا به خداى متعال نه از ناحیه گناهکار زیانى مى‏رسد ، و نه از بازگشت توبه کننده سودى عاید او مى‏شود ، چه او بى‏نیاز مطلق است .
نهم : خداوند متعال او را از رحمت و بخشش ناامید نکرده ، زیرا گفته است : یا عبادى الَّذین اَسْرَفُوا على اَنْفُسِهِم لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه( سوره زمر ( 39 ) آیه ( 53 ) یعنى : اى بندگانى که اسراف بر خویشتن روا داشتید از رحمت خدا ناامید نباشید )
دهم : خداوند دورى جستن او از گناه و بازگشتش از گناه را ، حسنه قرار داده است ، آنجا که پس از بیان توبه مى‏فرماید : « فَاُولئکَ یُبَدِّلُ اللَّه سِیّئاتِهِمْ حَسَناتٍ » و هر بدى او را یک بد و هر خوبى او را ده برابر به شمار مى‏آورد ، آنجا که فرموده
است : مَن جاء بالحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالُها وَ مَنْ جاء بالسَّیِّئه فَلا یُجْزى‏ اِلاّ مِثْلُها (سوره انعام ( 6 ) آیه ( 160 ) یعنى : هر کس کار نیکو انجام دهد ، او را ده برابر پاداش خواهد بود ، و هر کس کار بد کند ، جز به اندازه همان کار بد مجازات نگردد .)
یازدهم : اوست که در توبه را بر روى بنده‏اش باز گشوده است ، آنجا که فرموده است : غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوبِ شَدیدِ العِقابِ ذى الطَّولِ [سوره مؤمن ( 40 ) آیه ( 3 ) یعنى : خدایى که بخشنده گناه و پذیرنده توبه بندگان و صاحب رحمت و نعمت است .] ، وَ هُوَ الَّذى یَقْبِلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ یَعْفُو عَنِ السَّیِّئاتِ [سوره شورى ( 42 ) آیه ( 25 ) یعنى : اوست خدایى که توبه بندگانش را مى‏پذیرد و از گناهانشان مى‏گذرد .] . همچنین در طلب بخشش و رضا را به روى او باز کرده است ، چون پس از بازگشت بنده به او فرمان داده است و راهنمایى به رضا و خوشنودى خود فرموده است .
دوازدهم : هر گاه خدا را بخواند ، ندایش را مى‏شنود ، به دلیل این آیه مبارکه : اِنَّ ربّى لَسَمیعُ الدُّعآء [سوره ابراهیم ( 14 ) آیه ( 39 ) یعنى : به راستى که پروردگار من شنونده دعاست .] و هر گاه با او راز و نیاز کند ، از راز او آگاه است ، به دلیل آیه : یَعْلَمُ السٌّرَ و اَخْفى‏ [سوره طه ( 20 ) آیه ( 7 ) یعنى : او نهان و مخفى‏ترین امور جهان را مى‏داند .] پس نیازمندى خود را بر او عرضه کند چه مخفیانه و چه آشکارا ، و از او در کارها کمک بطلبد . و آنچه از گرفتاریها و مشکلات در دل دارد ، سفره دل را باز کند و از او رفع گرفتاریهاى خود را درخواست نماید ، تا از گنجهاى رحمت خود آنچه را که جز او کسى توان دادن آنها را ندارد ، مانند فزونى عمر و تندرستى و گشایش روزیها ، به وى مرحمت کند .
سیزدهم : با دادن اجازه درخواست و پرسش از او ، کلید گنجهاى نعمت خود را در اختیار او قرار داده است . لفظ مفاتیح ( کلیدها ) را استعاره آورده
است براى دعاها ، به این دلیل که دعاها وسیله کسب نعمت و کمال رحمتند ، هر گاه خدا بخواهد به وسیله دعا درهاى گنجهایش را باز مى‏گشاید ، و همچنین لفظ ابواب ( درها ) را عاریه آورده است براى وسایل جزئى نعمتهایى که به بنده مى‏رسد . مقصود از خزانه‏هاى نعمت پروردگار همان خزانه‏هاى آسمانها و زمین است . زیرا همه نعمتها از آن او و به دست اوست . و احتمال دارد بدان وسیله اشاره کرده باشد به نعمت معقول از آسمان جود حق تعالى و آنچه در تحت قدرت او از خیرات ممکن وجود دارد . صفت استمطار ( طلب نزول باران ) را استعاره آورده است از درخواست نعمتهاى الهى از باب شباهت آنها به باران در این که هر دو وسیله حیات و به مصلحت حال انسانند در دنیا و درخواست کننده آنها به طالب باران مى‏ماند که امام علیه السلام با ذکر کلمه « شآبیب قطره‏هاى باران » زمینه این استعاره را در سخنان خود فراهم ساخته است .
در تمام این قیاسها کبراى مقدر چنین است : و هر کس که چنان باشد او سزاوارتر است براى این که روى دل را به جانب او گردانده ، از او درخواست نیاز شود . پس از آن که حضرت على ( ع ) فرزندش را با این جاذبه وادار به دعا و درخواست نموده است ، آنگاه او را متوجه ساخته است که اجابت دعا گاهى به کندى صورت مى‏پذیرد و به تأخیر مى‏افتد . و بعد اسباب تأخیر اجابت دعا را برشمرده است تا از اجابت دعا ناامید نگردد .
اوّل : بخشش به اندازه خلوص نیّت است : یعنى این که اجابت در گرو آمادگى به وسیله خلوص نیّت است ، پس هر گاه در اجابت تأخیر شد ، شاید علّت تأخیر ، خالص نبودن نیّت باشد .
دوم : بسا که تأخیر اجابت دعا به دلیلى است که خدا مى‏داند ، خود آن تأخیر از جمله اسباب آمادگى بیشتر درخواست کننده و آرزومند است ، براى
بخشش آنچه که بالاتر و ارزشمندتر است از آنچه که او درخواست بخشش آن را دارد ، پس آن را وقتى مى‏دهد که وى آمادگى کامل پیدا کند ، زیرا به اندازه ارزش اهل تصمیم و اراده ، دعوتنامه‏ها مى‏آید ، و به مقدار زحمت و رنج ، مقامات والا به دست آیند .
سوم : گاهى مورد درخواست مصلحتى براى بنده خدا ندارد ، به خاطر این که اگر مثل ثروت ، مقام و سایر خواسته‏هاى دنیوى محض را به او بدهند باعث تباهى دین او خواهد شد ، بنابر این خداوند درخواست او را اجابت نمى‏کند ، بلکه بهتر از آن را در دنیا و یا در آخرت به وى مرحمت مى‏کند و این تغییر به خاطر مصلحت و یا خیر او است . آنگاه با تعریف موارد درخواست وى آنچه را که شایسته است از خدا بطلبد ، یعنى آنچه که نیکى‏اش پایدار و از گرفتارى‏اش در امان است ، از قبیل فراهم آمدن وسایل خوشبختى جاودانه و یادگار خوب میان بازماندگان ، نه ثروت مطلب را به پایان مى‏رساند .

بخش هشتم

وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لاَ لِلدُّنْیَا وَ لِلْفَنَاءِ لاَ لِلْبَقَاءِ وَ لِلْمَوْتِ لاَ لِلْحَیَاةِ وَ أَنَّکَ فِی مَنْزِلِ قُلْعَةٍ وَ دَارِ بُلْغَةٍ وَ طَرِیقٍ إِلَى اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّکَ طَرِیدُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِی لاَ یَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ وَ لاَ یَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ فَکُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَ أَنْتَ عَلَى حَالٍ سَیِّئَةٍ قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَیَحُولَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ذَلِکَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ اَلْمَوْتِ وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ وَ تُفْضِی بَعْدَ اَلْمَوْتِ إِلَیْهِ حَتَّى یَأْتِیَکَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ وَ لاَ یَأْتِیَکَ بَغْتَةً فَیَبْهَرَکَ وَ إِیَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلاَدِ أَهْلِ اَلدُّنْیَا إِلَیْهَا وَ تَکَالُبِهِمْ عَلَیْهَا فَقَدْ نَبَّأَ اَللَّهُ عَنْهَا وَ نَعَتْ لَکَ نَفْسَهَا وَ تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلاَبٌ عَاوِیَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِیَةٌ یَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ وَ یَأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا وَ یَقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخْرَى مُهْمَلَةٌ قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ لَیْسَ لَهَا رَاعٍ یُقِیمُهَا وَ لاَ مُسِیمٌ یُسِیمُهَا سَلَکَتْ بِهِمُ اَلدُّنْیَا طَرِیقَ اَلْعَمَى وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ اَلْهُدَى فَتَاهُوا فِی حَیْرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا وَ اِتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا رُوَیْداً یُسْفِرُ اَلظَّلاَمُ کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ اَلْأَظْعَانُ یُوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ
منزل قلعه : جایى که براى ساکن شدن شایستگى ندارد بلغه : مقدارى از زندگى که انسان دسترسى ندارد ازر : نیرو توان یبهّره : پیروز گردید و او را رنجاند ، اصل بهر به معناى سرکشى و فرار نفس از رنج است . اخلد الى کذا : به او مربوط است .
تکالب : حمله بر یکدیگر . مساوى : عیبها ضراوة : زیر نظر گرفتن شکار و حمله بر او . معقّله : دربند مجهول و مجهل : کوره راهى که هیچ نشانه‏اى در آن نیست . واد وعث : شنزار وسیعى که پاى انسان و حیوان بر روى آن استوار نماند ( بلکه در آن فرو رود ) المسیم : شبان
« و بدان که تو براى آخرت آفریده شده‏اى نه براى دنیا و براى فنا نه براى هستى ، براى مردن نه براى زندگى ، و تو در جایى هستى که باید کوچ کنى و در سرایى موقّت و در راهى به سوى آخرت هستى . و تو رانده مرگى هستى که گریزنده‏اش ، از آن رهایى ندارد و جوینده‏اش آن را از دست نمى‏دهد ، و بناچار آن را در مى‏یابد ، پس مبادا مرگ تو را در حال گناهى دریابد که تو با خود مى‏گفتى از آن توبه خواهم کرد و مرگ بین تو و آن اندیشه فاصله اندازد ، که در آن صورت خود را تباه کرده‏اى .
پسرک من ، بیشتر به یاد مرگ و پى‏آمدهاى پس از مرگ باش که ناگهان پس از مرگ با آنها درگیر مى‏شوى . تا مرگ نزد تو نیامده خود را آماده کن و کمرت را ببند تا مبادا ناگهان مرگ تو را دریابد و بر تو غلبه کند . بترس از این که با دلبستگى و اعتماد به دنیا و حرص و آز دنیا داران نسبت به آن و دشمنى با هم بر سر دنیا فریب بخورى ، زیرا که خداوند به تو درباره آن خبر داده است و دنیا خود را برایت وصف کرده و بدیهایش را برملا ساخته است . طالبان دنیا همانند سگان پارس کننده و درندگان در جستجوى شکارند ، بعضى از آنها بر بعضى دیگر پارس مى‏کنند ، و توانا ناتوان را مى‏خورد ، و بزرگ بر کوچک بازور صدمه مى‏زند ، بعضى همچون چهار پایانى دربند بسته و بعضى دیگر چون چهارپایانى هستند ، رها ، گم کرده خرد ، بى‏هدف ، چهار پایانى یله و بى‏لجام براى چریدن آفت و زیان در بیابانى سخت و سهمگین شبانى که نگهدارى آنها را عهده‏دار باشد و یا آنها را بچراند وجود ندارد دنیا آنان را به راه نابینایى مى‏برد ، و دیده‏شان را از دیدن نشان هدایت و رستگارى پوشانده است ، آنان در گمراهى سرگردان و در نعمت و خوشى دنیا فرو رفته‏اند و آن را معبود و پروردگار خود دانند ، پس دنیا آنان را بازیچه قرار داده و آنان هدف اصلى خود را از یاد برده‏اند اندکى مدارا کن و بگذار تا تاریکى برطرف شود ، گویى کاروان فرا رسید ، نزدیک است هر کس که بشتابد بدانها بپیوندد » .
در این بخش از وصیّت ، امام ( ع ) به چند امر توجّه داده است :
اوّل : هدف از آفرینش و هستى ، آخرت است نه دنیا ، مرگ و نیستى است ، نه زندگى و بقاى در این عالم و این امور عوامل اسباب عرضى هستند نسبت به وجود انسان به خاطر این که آنها لازمه هستى و وجود مى‏باشند و اما نخستین علّت واقعى از وجود انسان ، همان رسیدن به کمال و پاک و وارسته بودن از وابستگیهاى دنیا و نیل به محضر پروردگار متعال است . امام على ( ع ) این هدفهاى نهایى را که وصول بدانها قطعى است براى او خاطرنشان ساخته است تا به خاطر آنها و براى پس از مرگ کار کند ، و کمتر بر دنیا و آبادانى دنیا اعتماد کند ، و نباید دل به ماندن در دنیا ببندد ، زیرا دنیا عارضى و از بین رفتنى است .
دوّم : او را هشدار داده است بر این که دنیا جاى ماندن نیست ، بلکه جاى عبور است و براى وطن گزیدن و زیستن آفریده نشده . دنیا جاى تلاش و کوشش است ، آفریده شده است تا انسان قوتى از آن براى رسیدن به آخرت گیرد و چون اینجا راهى است براى آخرت ، توشه‏اى برگیرد .
سوّم : او را متوجه ساخته است که رانده مرگ است ، لفظ الطّرید ( رانده شده ) را عاریه آورده است از او از نظر شباهت او به شکارى که درنده و غیر درنده او را به گوشه‏اى مى‏راند . آنگاه مرگ را معرفى کرده است به این ترتیب که هیچ کس نمى‏تواند با فرار از دست مرگ نجات یابد و ناگزیر مرگ او را در مى‏یابد تا او را هشدار دهد و او را به وسیله اطاعتش آماده مرگ سازد ، اطاعتى که باعث مقاومت در برابر ترس و بیمها و سختیهاى مرگ شود . از این‏رو فرموده است : از مرگ بترس . . . تا کلمه نفسک ( خودت را ) یعنى : بر حال گناه باقى ماندنت در حالى که با خود مى‏گفتى از آن توبه مى‏کنم ناگهان مرگ تو را دریابد و بین تو و اندیشه‏ات فاصله اندازد . و کلمه یحول عطف است بر یدرکک و اذا حرف مفاجاة است .
چهارم : دستور داده است که مرگ و آنچه از گرفتاریها را که ناگهان او را در میان گیرند ، بیشتر یاد کند ، زیرا این کار باعث عبرت و نفرت از امور دنیایى شده ، عظمت کار را درک کرده ، آماده براى مرگ و بعد از مرگ مى‏گردد . از این‏رو فرموده است : تا وقتى که مرگ نزد تو آید تو خود را آماده و کمر بسته کنى ، یعنى به وسیله کمالات آماده شوى ، مبادا مرگ ناگهانى فرا رسد و تو را دریابد .
عبارت : و لا یأتیک عطف بر جمله حتّى یأتیک ، است و واو در : وقد واو حال است و همچنین ، بغته حال است ، و یبهرک منصوب به أن مقدره پس از فاى در جواب نفى است .
پنجم : او را از گول خوردن به دلیل دلبستگى اهل دنیا به دنیا و خصومت و ستیز بر سر دنیا ، منع کرده است و هشدار داده است او را که سزاوار نیست او چنین گول و فریبى بخورد . این مطالب به صورت قیاسات مضمر آمده است :
عبارت : فقد نبّأک اللّه ، تا : عنها ، صغراى قیاس اوّل است ، مثل قول خداى تعالى : وَ مَا الحَیوةُ الدُّنیا الاّ لَعبٌ و لَهْوٌ [سوره انعام ( 6 ) آیه ( 32 ) یعنى : زندگى دنیا جز بازیچه کودکان و هوسرانى بى‏خردان چیزى نیست . ] که در چند مورد از قرآن مجید آمده است و قول خداى متعال : اِنَّما مَثَلُ الحَیواةِ الدُّنیا کَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ [سوره یونس ( 10 ) آیه ( 24 ) یعنى : براستى زندگانى دنیا مانند آبى است که از آسمانها فرو فرستادیم .] . و گفته امام علیه السلام « و نعت لک نفسها » یعنى : دنیا خود را براى تو معرّفى کرده است صغراى قیاس دوم است ، و به صیغه مذکر نعت نیز نقل کرده‏اند ، به این معنى که خداوند دنیا را براى او معرّفى کرده است ، و معناى توصیف دنیا خودش را ، همان تعریف به زبان حال است ، با این بیان که آنجا محلّ غم و اندوهها و گرفتارى و بیماریهاى و سراى هر مصیبت و منزلگاه هر شرّ و فتنه است . و گفتار امام ( ع ) : و انّما اهلها تا آخر ، صغراى قیاس سوم است .
کبراى مقدّر در قیاس اوّل چنین است : و هر کس را که خداى متعال از آن این چنین خبر دهد شایسته نیست فریب او را بخورند . تقدیر کبراى قیاس دوم این طور است : و هر کسى که خود را چنین معرّفى کند نباید گول او را خورد . و تقدیر کبرا در قیاس سوّم این است : و هر کس چنان باشد سزاوار نیست که فریب عمل او را بخورند .
بدان که امام ( ع ) در این دو مثل به تقسیم بندى مردم دنیا اشاره فرموده است که آنها به لحاظ قواى غضب و شهوت و پیروى از آن دو به دو دسته تقسیم مى‏شوند : یعنى بعضى از مردم دنیا از قوه غضب خود پیروى مى‏کنند و به خواست آن جامه عمل مى‏پوشانند ، و بعضى دیگر از قوه شهوت خود پیروى مى‏نمایند او را لجام گسیخته به حال خود رها کنند و از هدف خلقت خود غفلت ورزند ، و براى دسته اوّل به سگان پارس کننده و درندگان در پى طعمه ،
مثل زده است و به مطابقت مثل به مورد تشبیه ، وسیله جمله : یهرّ فریاد مى‏کند تا کلمه : صغیرها کوچکشان اشاره فرموده است . و صفت فریاد برآوردن ، استعاره است براى درآویختن مردم دنیا با یکدیگر بر سر دنیا ، و همچنین لفظ : اکل ( خوردن ) کنایه از غلبه بعضى بر بعضى دیگر است . و براى دسته دوم ، به چهارپایان مثل زده است به لحاظ غفلت آنها همچون چهارپایان از هدف اصلى ، آنگاه اینان دسته دوم را بر دو قسم تقسیم کرده است : بسته و رها و لفظ ، معقّله ( بسته ) را عاریه آورده است از کسانى که به ظاهر امور شرع و امام عادل تمسّک جسته‏اند ، پس وى آنان را پایبند به دیانت فرموده و بدین وسیله از رها گذاشتن در پیروى از خواستهاى نفس و فرو رفتن در آنها مانع شده است ،
هر چند خود آنان اسرار شریعت را ندانسته‏اند ، بنابر این ، آنان در حقیقت همانند گوسفندانى هستند که چراننده ، آنها را بسته است . و به وسیله کلمه : مهملة ( رها ) اشاره کرده است به کسانى که در پیروى از خواستهایشان ، رهایند و از فرمان امام خود بیرون رفته ، به اوامر او پاى بند نشده‏اند پس آنان همچون چهارپایانى رها و بى‏لجامند . و به وجه شبه با این عبارت اشاره کرده است :
کسانى که خودشان را گم کرده‏اند . . . تا آخر . و احتمال دارد مقصود از عقول ،
همان عقل جمع عقال باشد ، پس ضمّه اشباع شده ، قلب به واو شده است به پیروى از کلمه مجهولها . و احتمال دارد که مقصود از آن « جمع عقل » به معنى پناهگاه باشد ، یعنى این که خواستهاى نفسانى ، آن کسانى را که به دنیا پناه ببرند و آن را پیشواى خود قرار دهند ، تباه مى‏سازد .
وجه تطبیق این مثل آن است که این دسته از مردم در سود نجستن از عقلها و اعتمادشان به خواستهاى ناهنجار و سرگرمى آنها به تمایلات دنیوى ،
در حالى که پى اخلاق ناپسند و آلودگیهاى هوى و هوس هستند ، پیشوایى ندارند تا آنها را بر اطاعت خدا ، در راه هدایت به مکارم اخلاق رهنمود باشد ، آنان مانند چهارپایان رها شده‏اى هستند که فاقد عقلند و سر به بیابان مى‏گذارند در حالى که افسار گسسته و حیران در بیابان وحشتناکى سرگردانند بدون آن که شبانى باشد تا از آنها مراقبت کند و آنها را به چراگاه ببرد و بعضى گفته‏اند : سروح آفة ، صحیح است ، یعنى آفتى را چریده است که از امکان بهره بردارى خارج شده است و این روایت بدرستى و حقیقت نزدیکتر است .
مقصود از راههاى نابینایى ، راههاى نادانى و روشهاى باطل است که هیچ کس در آنها راه به جایى نمى‏برد ، همان طورى که نابینا راه را نمى‏یابد . در سخنان امام سلوک اهل دنیا به دنیا ، نسبت داده شده است ، از آن جهت که دنیا باعث فریب و غفلت آنان از آینده‏شان مى‏گردد .
و همچنین عبارت چشمهایشان را از دیدن نشانه هدایت پوشانده است ، یعنى دیدگان عقلشان را از جایگاههاى هدایت که همان نشانه‏هاى خداوند و منزلگاههاى حرکت به سوى خداست ، پوشانده است . و سرگردان ماندن آنها در دنیا اشاره است به گمراهى ایشان از راههاى حقّ . و کلمه غرق شدن را به اعتبار تسلّط نعمتهاى دنیا بر عقول مردم و در اختیار گرفتن آنان ، استعاره آورده است ، همان طورى که آب بر شخص غرق شده تسلّط مى‏یابد .
همچنین عبارت : آن را پروردگار خود قرار داده‏اند استعاره است به اعتبار خدمت مردم به دنیا ، پس دنیا با آنان بازى مى‏کند ، چون آنان بندگان او هستند ، و آنها با دنیا بازى مى‏کنند ، زیرا بدون این که سودى ببرند سرگرم آن هستند ، و آنچه را که شایسته‏تر به انجام است ، ترک کرده‏اند ، و ماوراى دنیا ( رستاخیز ) را که به خاطر آن آفریده شده‏اند فراموش کرده‏اند .

بخش نهم

وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیَّتُهُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهَارَ فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَ إِنْ کَانَ وَاقِفاً وَ یَقْطَعُ اَلْمَسَافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً وَ اِعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ فَخَفِّضْ فِی اَلطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِی اَلْمُکْتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَبٍ وَ لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لاَ کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَى اَلرَّغَائِبِ فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً وَ لاَ تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اَللَّهُ حُرّاً وَ مَا خَیْرُ خَیْرٍ لاَ یُنَالُ إِلاَّ بِشَرٍّ وَ یُسْرٍ لاَ یُنَالُ إِلاَّ بِعُسْرٍ وَ إِیَّاکَ أَنْ تُوجِفَ بِکَ مَطَایَا اَلطَّمَعِ فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ اَلْهَلَکَةِ وَ إِنِ اِسْتَطَعْتَ أَلاَّ یَکُونَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ وَ آخِذٌ سَهْمَکَ وَ إِنَّ اَلْیَسِیرَ مِنَ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَکْرَمُ مِنَ اَلْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ وَ تَلاَفِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ وَ حِفْظُ مَا فِی اَلْوِعَاءِ بِشَدِّ اَلْوِکَاءِ وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ وَ مَرَارَةُ اَلْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ اَلطَّلَبِ إِلَى اَلنَّاسِ وَ اَلْحِرْفَةُ مَعَ اَلْعِفَّةِ خَیْرٌ مِنَ اَلْغِنَى مَعَ اَلْفُجُورِ وَ اَلْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ وَ رُبَّ سَاعٍ فِیمَا یَضُرُّهُ مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ قَارِنْ أَهْلَ اَلْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ وَ بَایِنْ أَهْلَ اَلشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ بِئْسَ اَلطَّعَامُ اَلْحَرَامُ وَ ظُلْمُ اَلضَّعِیفِ أَفْحَشُ اَلظُّلْمِ إِذَا کَانَ اَلرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ اَلْخُرْقُ رِفْقاً رُبَّمَا کَانَ اَلدَّوَاءُ دَاءً وَ اَلدَّاءُ دَوَاءً وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ اَلنَّاصِحِ وَ غَشَّ اَلْمُسْتَنْصَحُ وَ إِیَّاکَ وَ اَلاِتِّکَالَ عَلَى اَلْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ اَلنَّوْکَى وَ اَلْعَقْلُ حِفْظُ اَلتَّجَارِبِ وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ بَادِرِ اَلْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ وَ لاَ کُلُّ غَائِبٍ یَئُوبُ وَ مِنَ اَلْفَسَادِ إِضَاعَةُ اَلزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ اَلْمَعَادِ وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ اَلتَّاجِرُ مُخَاطِرٌ وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَى مِنْ کَثِیرٍ لاَ خَیْرَ فِی مُعِینٍ وَ لاَ فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ سَاهِلِ اَلدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ وَ لاَ تُخَاطِرْ بِشَیْ‏ءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ وَ إِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ بِکَ مَطِیَّةُ اَللَّجَاجِ اِحْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى اَلصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اَللَّطَفِ وَ اَلْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى اَلْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى اَلدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اَللِّینِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى اَلْعُذْرِ حَتَّى کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَیْکَ وَ إِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیْرِ أَهْلِهِ لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَکَ وَ اِمْحَضْ أَخَاکَ اَلنَّصِیحَةَ حَسَنَةً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَةً وَ تَجَرَّعِ اَلْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لاَ أَلَذَّ مَغَبَّةً وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَکَ فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ وَ خُذْ عَلَى عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَى اَلظَّفَرَیْنِ وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَةَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیَّةً یَرْجِعُ إِلَیْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا وَ مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ وَ لاَ تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اِتِّکَالاً عَلَى مَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ فَإِنَّهُ لَیْسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ وَ لاَ یَکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَى اَلْخَلْقِ بِکَ وَ لاَ تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ عَنْکَ وَ لاَ یَکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَى عَلَى قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَى صِلَتِهِ وَ لاَ تَکُونَنَّ عَلَى اَلْإِسَاءَةِ أَقْوَى مِنْکَ عَلَى اَلْإِحْسَانِ وَ لاَ یَکْبُرَنَّ عَلَیْکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ فَإِنَّهُ یَسْعَى فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ وَ لَیْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ
تعدوه : از آن حدّ تجاوز کنى تخفیض : بر خویشتن آسان گرفتن اوجفت : شتافت حرب : گرفتن ثروت و مال اجمال فى الطّلب : به سهل و ساده گرفتن درخواست به حدّى که خوب و خوش گردد . مناهل : جایگاههاى رفع تشنگى ، آبشخورها .
حرفة : تنگى روزى و محرومیّت و ناامیدى . اهجر الرّجل : هنگامى که سخن ناروا بگوید . رفق : نرمى و مدارا ، ضدّ درشتى .
نوکى : جمع انوک احمق ، نادان . فرصة : وقت ممکن . ظنین : متهم . صرم : بریدن محضه النصیحة : به او نصیحت صمیمانه و بى‏آلایش کن . مغبّة : عاقبت ، نتیجه .
« و بدان اى پسرک من هر کس که مرکب سوارى او شب و روز باشد ، به وسیله آن سیر مى‏کند ، هر چند در حال توقف باشد و راه مى‏پیماید هر چند ایستاده و در آرامش باشد .
و به یقین بدان که تو هرگز به آرمانت نرسى ، و هرگز مرگ از تو دست بر نمى‏دارد ، و تو راهى همان راهى هستى که پیشینیانت رفتند ، پس زیاد در طلب مال دنیا تلاش مکن ، و در آنچه کسب مى‏کنى نیکو کار باش ، زیرا بسا پى‏گیرى و تلاش که باعث از دست رفتن سرمایه شود ، بنابر این هر تلاشگرى به روزى نمى‏رسد ، و هر معتدل و خوشرفتارى ناامید نمى‏گردد . خود را از هر نوع پستى و زبونى بالاتر بدان ، هر چند که تو را به نعمتهاى زیادى برساند ، زیرا هرگز برابر آنچه از جان خود مایه مى‏گذارى دست نخواهى یافت ، و بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد قرار داده است . چه حسنى دارد آن خیرى که جز با بدى به دست نیاید ، و چه خوبى دارد آن آسایش و رفاهى که جز با دشوارى میّسر نگردد ؟ مبادا مرکبهاى سوارى طمع ، تو را با سرعت به سمت مراکز تباهى ببرند ، و اگر توانگرى ، بین تو و خداوند صاحب نعمت ، فاصله نمى‏افکند در پى مال برو ، زیرا تو نصیب خود را مى‏برى و به سهم روزى خود مى‏رسى ، و اندکى که از جانب خداوند پاک به تو برسد بزرگتر و ارزشمندتر از بسیارى است که از طرف خلق او برسد ، هر چند که همه چیز از آن اوست .
جبران آنچه بر اثر خاموشى و سکوت به تو نرسیده است آسانتر است از دریافتن چیزى که به علّت حرف زدن از دست داده‏اى ، و حفظ و نگهدارى محتواى ظرف در گرو محکم بودن بند آن است و نگهداشتن آنچه در دست دارى نزد من ،
بهتر است از خواستن آنچه که در دست دیگران است ، و تحمّل تلخى ناامیدى بهتر است از امید بستن به مردم و تنگدستى همراه با پاکدامنى بهتر است از بى‏نیازى همراه با آلودگى به گناه ، و هر کسى سرّ خود را بهتر نگاه مى‏دارد . بسا کسى که سعى در کارى مى‏کند که به ضرر اوست . پرگو ، یاوه‏گو باشد ، و هر که بیندیشد بینا و هوشیار گردد ، همدم نیکوکاران باش تا از ایشان باشى ، و از بدان فاصله بگیر تا از آنها نباشى ، بدترین خوراک ، لقمه حرام است و زشت‏ترین ستم ، بر ناتوان است ، آنجا که مدارا کردن ، سختگیرى به حساب آید ، درشتى و سختگیرى مدارا محسوب خواهد شد . بسا دارویى که درد ، و بسا دردى که دارو باشد ، چه بسا کسى پند دهد که شایستگى ندارد و به طالب نصیحت خیانت کند . از امید بستن به آرزوها حذر کن ، زیرا تمنیّات سرمایه کم‏خردان و ابلهان است ، و عقل همان برخوردارى از تجربه‏هاست ، بهترین تجربه‏هایت همان است که تو را پند دهد ، از فرصت خود استفاده کن ، پیش از آن که باعث تأسّف و اندوه شود . هر جوینده به مقصود خود نمى‏رسد ، و چنین نیست که هر مسافرى باز گردد ، از جمله تبهکاریها از دست دادن توشه سفر و ضایع کردن آخرت است . هر کارى پایانى دارد ، آنچه مقدّر باشد به تو خواهد رسید ، بازرگان خود را به زحمت و خطر مى‏اندازد بسا اندکى که پربرکت‏تر از بسیار است . یار و یاور فرد فرومایه و دوست شخص متّهم ، سودى نمى‏برد . تا وقتى که روزگار بر وفق مراد تو است ، زمانه را آسان گیر ، و خود را به خاطر امید و طمع به بیشتر از آنچه دارى به خطر مینداز مبادا مرکب نفست سرکشى کند ، و خود را وادار کن تا با برادرت که از تو جدا شده بپیوندى ، و همچنین بر دوستى وى به هنگام دورى از او ، و بر بخشش به وقت خوددارى او ، و به نزدیکى هنگام دورى او ، و به نرمى در وقت درشتى او ، و بر پوزش و عذرپذیرى هنگام بدکارى او خود را وادار کن به طورى که گویا تو برده او هستى و او بر تو حق نعمت دارد ، مبادا آنچه را که گفتم در غیر مورد به کار بندى ، و یا آن که آنها را درباره کسانى که لایق نیستند انجام دهى . با دشمن دوستت ، دوستى مکن که در حقیقت با دوست خود دشمنى کرده‏اى ، برادر دینى‏ات را چه خوب باشد یا بد صمیمانه نصیحت کن ، خشمت را آهسته آهسته فرو خور ، زیرا من نوشابه‏اى شیرین‏تر و گواراتر از آن ، در نهایت ندیده‏ام ، درباره کسى که با تو به خشم و درشتى برخورد کند ، نرم باش ، زیرا دیرى نخواهد گذشت که او نیز با تو نرم خواهد شد ، و با دشمنت نیکى کن ، که آن شیرین‏ترین نوع از دو پیروزى ( انتقام گذشت ) است . و اگر خواستى از برادر دینى‏ات ببرى ، پس به مقدارى راه دوستى را باز نگهدار که او در صورت تمایل بتواند روزى از آن راه برگردد . و هر که به تو گمان خیر و نیکى داشته باشد ، در عمل به گمان او جامه عمل بپوشان ، و حق برادرت را مبادا ضایع گردانى ، به اعتماد دوستى که بین تو و او وجود دارد ، زیرا در حقیقت ، آن کسى که حقش را نادیده گرفته‏اى برادر تو به حساب نیامده ، و مبادا اعضاى خانواده‏ات در اثر رفتار تو بدبخت‏ترین مردم باشند ، با کسى که از تو فاصله مى‏گیرد ، اظهار علاقه مکن ، و نباید گسستن برادر دینى از تو بر پیوستن تو با او ، و بدى کردنش بر خوشرفتارى تو با او بچربد و قویتر باشد . و نباید ظلمى که ستمگر بر تو روا داشته است ، بزرگ جلوه کند ، زیرا او در حقیقت به زیان خود و سود تو شتافته ، و پاداش کسى که تو را خوشحال کرده آن نیست که تو او را غمگین سازى » . این بخش مشتمل بر سفارش نسبت به لطایفى از حکمت عملى و مکارم اخلاقى است که امور مربوط به معاش و معاد به وسیله آنها سر و سامان مى‏یابد ، و در صدر همه آنها توجّه دادن بر ضرورت مرگ را قرار داده تا بر آن اساس آنچه را که مى‏خواهد از موارد نصیحت و حکمت ، سفارش و توصیه نماید . و آن هشدار به دو مطلب است . اوّل آن که انسان در تمام مدّت عمرش در حال سفر به جانب آخرت است ، و این سفر با مرکبهاى سوارى محسوس و در راههاى محسوس نمى‏باشد ، بلکه مرکب این سفر ، شب و روز است ، و لفظ مطیّه ( مرکب سوارى ) را استعاره از شب و روز آورده است از این‏رو که آن دو اجزاى اعتبارى زمان هستند ، و در پى یکدیگر مى‏آیند و با پایان گرفتن این اجزاء ، زمان پایان مى‏گیرد ،
و شخص بر حسب اجزاى زمانى در جایگاههایى قرار مى‏گیرد که مدّتش براى او تعیین شده است تا این دنیا پایان مى‏گیرد و سفر آخرت آغاز مى‏شود ، همان طور که انسان در دنیا منازلى را طى مى‏کند تا به سر منزل مى‏رسد ، همچنین در سخن امام ( ع ) ، المسافة ، استعاره است از مدّت مشخّصى که در دنیا زندگى مى‏کند ، از این‏رو که گذشت زمان نسبت به انسان گذشت اعتبارى است ، هر چند که او به نحو متعارف ایستاده باشد ، فاصله‏اش را تا لحظه اجل سوار بر آن مرکبها با این که او آرام و برقرار و در حالت آرامش حسّى است طىّ مى‏کند .
دوم : به وى مى‏فرماید ، بیقین بداند که هرگز به آرزویش نمى‏رسد . توضیح آن که انسان همواره چیزهاى دلخواه خود را آرزو مى‏کند هر چه از آنها به دست آید و یا آرزویش نسبت به آن نقش بر آب شود ، خواسته دیگرى را مى‏طلبد ، گر چه خواسته‏ها متفاوت باشد پس آرزو همواره متوجّه خواسته‏اى است که در حال حاضر دسترسى به آن ندارد که در این باره باید به وجدان مراجعه کند ، بنابر این تمام خواسته‏ها به دست نمى‏آیند ، و همچنین امکان ندارد که اجل مقدّر انسان از حدّ معین تجاوز کند اگر نه ، اجل نخواهد بود . و این دو مطلب در حدّ دو صغراى قیاسهاى مضمر از نوع شکل اوّل است ، و تقدیر کبراى اوّل این است : و هر کس چنان حرکت کند ، بزودى مدّتش به سر مى‏آید و به سر منزل آخرت مى‏رسد . و تقدیر کبراى دوم چنین است : و هر کس که به آرزویش نرسد و اجلش از مدّت مقرّر تجاوز نکند و در راه پیشینیان حرکت کند ، بزودى به آنها خواهد پیوست . و چون وى را بر قطعى بودن جدایى از دنیا و پیوستن به آخرت آگاه کرد ، به دنبال آن در این وصیّت حکمتهاى یاد شده را گنجانده و یادآور شده است ، از آن جمله :
اوّل : زیاد در پى دنیا نباشد و بر خود سخت نگیرد و حرص به دنیا نورزد ، بلکه به مقدار نیاز در پى آن باشد .
دوم : در کسب دنیا عملش را نیکو گرداند ، توضیح این که هر چیزى را به جاى خود قرار دهد ، و از کسب خود به مقدار ضرورت و نیاز نگه دارد و زیاده بر آن را در راههاى خیر و مصارفى که باعث قرب الهى است صرف کند ، و احتمال دارد که مقصود از مکتسب ، اشتغال به کسب باشد ، اسم مفعول را به طور مجاز بر مصدر اطلاق کرده است مانند سخن پیامبر ( ص ) : روح القدس بر دلم انداخت که هرگز کسى نمى‏میرد مگر این که روزى خود را به تمام و کمال دریافت کرده باشد ، پس در طلب روزى بخوبى عمل کنید . گفتار امام ( ع ) : زیرا بسى جستن . . . تا کلمه : محروم ، هشدار و منع از فرورفتن در طلب دنیا به وسیله سه عامل است :
یکى آن که گاهى طلب دنیا به از دست دادن سرمایه منتهى مى‏شود ، چنان که در زمان ما دیده شده است بازرگانى که هفده دینار سرمایه داشته ، چندین بار با این مبلغ به هندوستان سفر کرده است تا آن مبلغ به هفده هزار دینار رسیده است ، آنگاه تصمیم گرفته مسافرت را ترک کند و به آنچه خداوند نصیب او ساخته است اکتفا کند . امّا نفس کشنده به سمت بدیها او را فریب داد و به بازگشت دعوت نمود و افزون طلبى را بر او تحمیل کرد ، تا آن که دوباره به همان سفر رفت ، دزدان در دریا او را گرفتند و تمام موجودى او را ستاندند و او بى‏مال و سرمایه بازگشت ، و این نتیجه آزمندى نکوهش شده است . و آن در حقیقت صغراى قیاس مضمر است ، و تقدیر کبرایش چنین است : و هر چه منتهى به سلب مال و از دست رفتن سرمایه شود ، سزاوار حرص زدن نیست .
دوم : این گفتار است ، هر طالب روزى به روزى نمى‏رسد . این سخن به عنوان مثل است که على بن ابى طالب ( ع ) در آن جمله به محرومیّت بعضى از طالبان مال اشاره فرموده است تا او خود را با آنان مقایسه کند و در طلب مال حرص نورزد .
سوم : عبارت ، و نه هر خوشرفتارى محروم . توجّه دادن بر تمثیل دیگرى است که حضرت در این سخن او را آگاه ساخته از این که اعتدال در کسب و کار در بعضى از مردم ، علّت روزى آنهاست ، تا خود را با آنان مقایسه کند و در طلب روزى به نیکى عمل کند .
چهارم : هر چند که رسیدن او به خواستها و آرزوهایش در گرو نوعى پستى باشد ، خویشتن را بالاتر از آن بداند که تن به پستى دهد ، چنان که مثلا دروغ بگوید و یا دغل‏بازى کند تا به پادشاهى و امثال آن برسد . گرامى داشت نفس و برى داشتن آن پستیها ، باعث پیدایش فضیلتهایى همچون سخاوت ، جوانمردى و بلند همّتى است . زیرا گرامى‏داشت نفس از پستیها مانند بخل ، ناجوانمردى و دون همّتى باعث دستیابى بر فضایل نفسانى مى‏شود . همچنین بر حذر داشته است او را از نزدیک شدن به پستى ، با این عبارت : فانک ( زیرا تو ) تا کلمه عوضا ( برابر ) یعنى هر فضیلتى را که تو از دست مى‏دهى و به جاى آن رذیلتى را انتخاب مى‏کنى آن فضیلت در پیشگاه خداوند و بندگان نیکوکارش آن قدر ارزش دارد که هیچ چیزى هر چند مهمّ با آن برابرى نمى‏کند و نمى‏تواند جاى آن را پر کند و عوض آن باشد . این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمر است و کبراى مقدّر چنین است : و هر چه که برابر و عوض او میسّر نشود ، سزاوار نیست که آن را به خاطر نزدیک شدن به پستیها از دست داده باشد .
پنجم : این که برده دیگرى نشود : یعنى اجازه ندهد که با درخواست چیزى ، دیگران نسبت به او حق احسان پیدا کنند ، و بدان وسیله او را برده خود سازند ، و او هم بر خود خدمتگارى ایشان را لازم شمرد ، به جاى شکر خدا به سپاسگزارى آنها سرگرم شود .
این گفتار امام که خداوند او را آزاد قرار داده است ، به منزله صغراى قیاس ، و کبراى مقدّر چنین است : و هر کسى را که خداوند آزاد قرار داده باشد ،
زشت است که خود را برده دیگرى قرار دهد ، و همچنین گفته امام ( ع ) : و ما خیر خیر [در سطر 18 ص 46 « و خیر خیره » نوشته است که غلط است . م .] تا کلمه الا بعسر ، استفهام انکارى است ، یعنى آن خیرى که جز به وسیله شر ، و آسایشى که جز با دشوارى به دست نیاید ، حسنى ندارد و خیر به شمار نمى‏آید . و مقصود امام ( ع ) از آن خیر و آسایش ، چیزى است که با تن دادن به پستیها در پى آن است ، و انسان بدان وسیله مثل ثروت و مانند آن برده دیگرى شود . و مقصود از شرّ و دشوارى مقرون به شرّ ، حالاتى مانند ریختن آبرو ، در مقام درخواست از دیگران ، و تن به ذلّت دادن و از این قبیل پستیهاست . این عبارت نیز به منزله صغراى قیاس است و کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چیزى که خیرى نداشته باشد ، سزاوار نیست که انسان در پى آن رود و به خاطر آن طوق بردگى دیگران را به گردن اندازد .
ششم : او را از حرص و آز بر حذر داشته است ، و کلمه مطایا ( مرکبهاى سوارى ) را استعاره از قوایى آورده است که همچون قوه : وهم ، خیال ، شهوت و غضب او را به سمت بدى مى‏کشند و وجه شبه : چنان که این قوا چون مرکبى سرکش نفس عاقله او را حمل مى‏کنند به سمت خواسته‏ها و آنچه را که وى از متاع دنیا دل بدان بسته است ، مى‏برد . همچنانکه مرکبهاى سوارى ، شخص سوار را به مقصدش مى‏رسانند ، و همین طور ، صفت وجیف استعاره است از سرعت گردن نهادن وى به واسطه آن قوا ، به امور پست و ناروا .
در جمله فتوردک مناهل الهلکة ، کلمه مناهل ( آبشخورها ) استعاره است از موارد هلاکت در عالم آخرت مانند منازل و طبقات جهنّم و وجه شبه بودن آن موارد ، اینست که نوشیدنى اهل دوزخ مهلک است چنان که خداوند متعال فرموده است : فَشاربُونَ عَلَیْهِ مِنَ الحَمیمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهیم [سوره واقعه ( 56 ) آیات ( 54 55 ) یعنى : آنگاه همه از آب گرم جهنم مى‏آشامند ، همان طورى که شتران تشنه آب مى‏آشامند شما آن آب را از تشنگى مى‏آشامید . ] فاء ، در جواب نهیى است که از تحذیر مورد ذکر استفاده مى‏شود ، و این عبارت به منزله قضیّه شرطیه متّصله و صغراى قیاس مضمر است ، در حقیقت چنین فرموده است : اگر تو را مرکبهاى سوارى طمع به سرعت ببرند ، وارد منزلگاههاى هلاکت خواهند کرد ، کبراى آن نیز چنین است : و هر مرکب سوارى که چنان باشد ، سوار شدن بر آن روا نیست .
هفتم : او را منع کرده است از این که در صورت امکان بین خود و خدا ، در مورد رسیدن نعمت خدا چیزى را واسطه قرار دهد ، و آن منع از درخواست از دیگران و اظهار میل به الطاف اوست ، بلکه وى بدون درخواست از مالدارى که نتیجه‏اش در صورت بخشش و دادن مال ریختن آبرو و پذیرش خوارى و منّت است ، و در صورت محروم داشتن ، ناامیدى و ذلّت ، منتظر نصیب خود از روزیى باشد که خداوند براى او مقرر داشته است . و امام ( ع ) او را به وسیله دو عبارت مقدّر تشویق به این مطلب فرموده است :
اوّل در جمله ، زیرا تو نصیب خود را مى‏برى و به سهم خود مى‏رسى ،
یعنى از روزى خدا . و کبراى مقدّر چنین است : و هر کس این چنین باشد ، سزاوار نیست که بین خود و خدا واسطه‏اى قرار دهد تا از او روزى خود را بطلبد .
دوم : گفته امام ( ع ) : براستى که اندک . . . تا کلمه : خلق او ، یعنى هر نعمتى که از جانبى برسد که مورد ستایش و پسندیده است ، همان جهتى که خداوند متعال طلب روزى را از آن جهت مقرّر داشته است ، اگر چه اندک باشد ، نزد خدا ارزشمندتر و والاتر از نعمت زیادى است که از راه دیگر نظیر درخواست از غیر خدا و تمایل به او مى‏طلبد . و کبرا در حقیقت چنین است : و هر چه مهمتر باشد ، شایسته است که انسان آن را بطلبد .
و گفته امام ( ع ) : هر چند که همه نعمتها از آن اوست ، یعنى ، اگر روزى از جانب مردم هم باشد ، باز از طرف خداست ، جز این که شایسته آن است که ابتدا به خدا توجّه قلبى پیدا شود نه غیر خدا ، زیرا او مبدأ همه چیز و عنایتش به همه یکسان است .
هشتم : عبارت امام ( ع ) : و تلافیک ( جبران کردن تو ) ، تا کلمه ، منطقک ( حرف زدن تو ) ، هشدارى است بر لزوم برترى دادن و ترجیح خاموشى بر پرگویى .
به صورت قیاس مضمرى که این عبارت صغراى قیاس است ، توضیح آن که خاموشى بسیار هر چند که مستلزم خطا باشد مانند دم‏فروبستن از گفتن آنچه که سزاوار گفتن است چون سخنان حکمت آمیز و یا سخنى که پاره‏اى از مصالح را در پى دارد و لیکن بیشتر اوقات ممکن است آن را با سخن بموقع جبران کرد ، امّا خطاى پرگویى را براستى که نمى‏شود جبران کرد ، و اگر امکان داشته باشد ،
در نهایت دشوارى خواهد بود . از این‏رو ، جبران خاموشى مفرط و زیان آن به وسیله گفتار ، آسانتر از جبران زیان پرگویى است . به دلیل زیادى خطا در گفتار است که مردم در مذمّت پرگویى و ستایش خاموشى سخنان بسیارى گفته‏اند .
کلمه المنطق ( سخن گفتن ) احتمال دارد ، مصدر میمى باشد ، در آن صورت ، من براى بیان جنس خواهد بود . و ممکن است اسم مکان یعنى جاى سخن گفتن باشد که در آنجا کلمه من براى ابتداى غایت در مکان خواهد بود . و در حقیقت کبراى قیاس چنین است : هر چه که آسانتر است براى تو شایسته‏تر است . و نتیجه قیاس آن است که جبران سکوت براى تو شایسته‏تر است ، و این خود مستلزم رجحان و برترى خاموشى است .
نهم : او را متوجّه ساخته بر حفظ مالى که در دست دارد ، آن نوع حفظ و نگهدارى که شایسته است ، و آن عبارت از حدّ وسط بین اسراف و بخل و پستى است . و این عبارت نیز در حقیقت صغراى قیاس مضمر است ، و تقدیر کبرا چنین است : و هر چه نزد من محبوبتر است نسبت به درخواست تو از مال دیگران ، پس آن براى تو شایسته‏تر است .
دهم : او را بر برترى و فضیلت بریدن طمع و نومیدى از آنچه در دست مردم است ، متوجّه ساخته است با قیاس مضمرى که صغراى قیاس ، عبارت
و مرارة الیأس ( تلخى نومیدى ) ، تا کلمه النّاس است و کبراى قیاس چنین است : و هر چه که نیک و خیر باشد ، سزاوارتر است که انسان پایبند به آن باشد و خود را بدان آراسته کند . لفظ مرارة ( تلخى ) را بر ناراحتى و دردى اطلاق کرده است که روح انسانى به سبب نومیدى از خواسته‏ها احساس مى‏کند ، از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب ، و همان خود خیر است از آن جهت که لازمه تحمّل آن تلخى ،
کرامت نفس و برى بودن آن از ذلّت و خوارى درخواست و کرنش است ، و به همین مطلب شاعر در این شعر خود اشاره دارد :

و ان کان طعم الیأس مرا فانّه ألذو احلى من سؤال الارازل

هر چند که طعم ناامیدى تلخ است ، امّا لذّتبخش‏تر و شرینتر از درخواست از افراد پست است .

یازدهم : او را بر لزوم پایدارى در هنگام تنگى رزق و محرومیّت در صورتى که همراه با فضیلت پاکى و آبرومندى باشد ، توجه داده است و این که پاى‏بند بودن به عفاف ، از طلب ثروتى که باعث خلاف و آلودگى شود ، بهتر است . به وسیله قیاس مضمرى که صغرایش عبارت مورد ذکر است و کبراى آن نیز چنین است : و هر چه که از ثروت همراه با آلودگى و تبهکارى ، بهتر باشد ، پایبندى بدان ، از رفتن در پى چنان ثروتى بهتر است . و البتّه از آن جهت چنین است که شغل آبرومندانه [ با درآمد کم ] موجب فضیلت و چنان ثروتى توأم با رذیلت و پستى است . روشن است که عفاف و پاکدامنى همان حدى مى‏باشد که براى نیروى شهوت ، فضیلت محسوب مى‏شود و آن حدى است بین دو رذیلت یکى خاموشى شهوت که ناشى از تفریط و دیگرى فسق و فجور که ناشى از افراط است .
دوازدهم : امام ( ع ) با تمثیل به خود به عنوان یک شخص اصلى مخاطب خود را فرع ، منظور نموده و حکم بر اینکه او خود ، رازدارتر است ، از آن رو که
وى به خود بیش از دیگران عنایت دارد ، به فرزندش هشدار داده است . [ چنان که شاعرى گفته است : ] اگر سینه انسان از نگهدارى راز خود به تنگ آمده ، پس سینه کسى که راز شرا به او مى‏سپارد ، تنگتر خواهد بود .
سیزدهم : همچنین او را از راه تمثیل و تشبیه متوجّه دورى از شتابزدگى و تأمل در جستن مصالح کرده است با این بیان ، که بسا کسى در انجام کارى شتاب مى‏کند که به زیان اوست . پس اصل ، شخص شتاب کننده و فرع ، همان مخاطب است ، و علّت ضرر و زیان ، همان شتابزدگى بوده ، و حکم عبارت از زیان بردن است .
چهاردهم : او را متوجّه ترک پرگویى کرده است با تشبیه دیگرى که اصل همان شخص پرگو ، و فرع آن طرف مخاطب ، علّت آن پرگویى و حکم آن یاوه گویى است . و هدف آن است که خود را در ارتباط با پرگوها که عمل آنها با یاوه‏گویى همراه است ، مورد توجّه قرار دهد ، و در نتیجه پرگویى را به دلیل همراه داشتن بیهوده‏گویى و به دنبال آن ، نکوهش باید ترک کند .
پانزدهم : او را به ارزش اندیشیدن در کارها متوجّه کرده با این عبارت : « هر که بیندیشد بینا و هوشیار گردد » ، یعنى با چشم بصیرت خود ، حقایق و سرانجام کارها را ببیند .
شانزدهم : به او دستور داده است تا با نیکان همدم شود ، به وسیله قیاس مضمرى که صغراى آن ، عبارت : « تکن منهم » تا از آنها باشى بر مى‏آید ، که در حقیقت چنین است : زیرا همدم بودن با ایشان موجب آن است که از آنها گردى . و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر چه را که باعث شود تا از زمره آنها گردى ، باید انجام دهى .
هفدهم : و همچنین او را مأمور کرده تا از اهل شرّ ، کناره گیرد و دورى گزیند ، زیرا دورى از آنها باعث مى‏شود تا در دنیا و آخرت در شمار آنها نیاید ، و روش استدلال مانند عبارت قبلى است .
هیجدهم : او را نسبت به زشتى خوردن مال حرام هشدار داده است ، تا نهایت اجتناب و دورى را بنماید . با نکوهشى که در ضمن قیاس مضمرى فرموده است که صغراى آن همان جمله‏اى است که ذکر شده است ، علّت این که آن زشت‏ترین نوع ستم است ، به جهت این که شخص ضعیف در موضع ترحّم است بنابر این ستمکارى نسبت به او ، جز از دل با قساوت و روحیّه‏اى به دور از رقّت و رحمت و عدالت ، برنمى‏خیزد ، و دیگر این که از طرف شخص ضعیف دفاع و جلوگیرى از آن ظلم به عمل نمى‏آید ، بنابر این چنین ظالمى بیش از هر کسى به دور از عدالت است . و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر چه که زشت‏ترین نوع ستم باشد ، دورى کردن از آن سزاوارتر است .
بیستم : به او هشدار داده است که مدارا کردن در پاره‏اى از موارد ، مانند سختگیرى و درشتى است از آن‏رو که غالبا به مصلحت زیان مى‏رساند و هدف را از بین مى‏برد ، بنابر این ، به کار بستن درشتى در چنین موردى غالبا مثل مدارا کردن در جهت ارتباط با مصلحت و رسیدن به هدف است ، پس درشتى در چنان موردى بهتر از مدارا کردن است . کلمه خرق ( درشتى ) اوّل ، و کلمه رفق ( مدارا ) در مرتبه دوّم استعاره براى مداراى اوّل و درشتى دوّم است ، به همان دلیل مشابهت که گفتیم ، و به همین معنى ابو الطیّب اشاره کرده است :
قرار دادن جود و بخشش به جاى شمشیر به همان اندازه ، به بزرگى انسان زیانبخش است ، که قرار دادن شمشیر در جاى لطف و بخشش .
بیست و یکم : توجّه داده است که بعضى از چیزهایى که داراى مصلحت ظاهرى است ، گاهى داراى مفسده نیز مى‏باشد ، با این بیان : بسا دارویى که خود درد است . بعلاوه ، بعضى چیزها که مفسده ظاهرى دارد ، گاهى همراه با مصلحت است ، با این عبارت : و دردى که خود درمان است . و در هر دو مورد ،
کلمه دوا استعاره براى مصلحت و کلمه داء ( درد ) استعاره براى مفسده است و جهت هر دو استعاره آن است که مانند درد و دوا مصلحت باعث سر و سامان یافتن حال انسان و مفسده باعث تباهى اوست . و به همین معنى متنبّى اشاره کرده است : چه بسا که بدنها به وسیله بیماریها صحّت خود را باز یابند .
بیست و دوم : هشدار داده است که مبادا از مشورت با کسى ، به مطلبى که تنها احتمال مصلحت دارد روى گرداند ، هر چند که از طرف مشورت انتظار پند و نصیحت و خیر خواهى را ندارد ، بلکه نظر و پیشنهاد او را مورد دقّت و توجّه قرار دهد ، چه بسا که خیرخواهانه باشد ، و همچنین سزاوار نیست به حرف آن کس که او را خیرخواه مى‏داند اعتماد کند ، زیرا ممکن است در این مورد او را گول زده باشد .
بیست و سوم : او را از دلبستن بر آرزوها منع کرده و بر حذر داشته است ، با قیاس مضمرى که صغراى آن جمله : « زیرا آرمانها سرمایه کم خردان و ابلهان است » . [ . . . مردگان است . نسخه بدل ] مى‏باشد . کلمه بضائع ( سرمایه‏ها ) را استعاره از تمنیّات آورده است ، از آن جهت که شخص ابله ، نوعى لذّت خیالى از امور مورد آرزو مى‏برد . که به منزله سود آنهاست چنان که صاحب سرمایه ، از سرمایه‏اش سود مى‏برد . و آن را به کلمه نوکى ( ابلهان ) ، اضافه کرده است ، از آن‏رو که در آرزوها فایده‏اى وجود ندارد همانطور که ابلهان و کم‏خردان از سرمایه‏ها سودى به دست نمى‏آورند .
بیست و چهارم : عقل را به مثابه گرد آورنده تجربه‏ها ترسیم و به عقل عملى اشاره کرده است ، یعنى قوّه‏اى که نفس بر حسب نیاز به تدبیر بدنى که در اختیار دارد و براى تکمیل آن ، از این قوّه استفاده مى‏کند . و همان قوّه است که نظرات داراى مصلحت را از مواردى که باید کارى انجام بگیرد ، استنباط مى‏کند . زیرا شروع به انجام کارى از روى اختیار که مخصوص انسان است ، تنها به وسیله دریافت این که در هر مورد چه باید کرد ، میسّر است ، و آن دریافت ، دریافت نظر کلّى و یا جزئى است که از روى مقدّماتى به دست مى‏آید که بعضى از آنها جزئى محسوسند و برخى کلیّاتى هستند از نوع اولیّات ، یا تجربیّات و یا مشهورات و یا ظنیّاتى است که عقل نظرى حاکم بر آن است بدون این که اختصاص به مورد خاصّى داشته باشد ، و عقل عملى نیز در این مورد از عقل نظرى کمک مى‏گیرد . آنگاه به مقدّمات جزئیّه مى‏پردازد تا در نتیجه به نظر و رأى جزئى مى‏رسد ، و بر طبق آن عمل مى‏کند ، بدین وسیله به هدفهاى معاش و معاد خود مى‏رسد . و مقصود وى از این عقل بسیار روشن است ، زیرا او شناخته شده است و همو دریافت کننده فرمان در مورد کسب مکارم اخلاقى یعنى کمال عقل عملى است .
حفظ تجارب ( برخوردارى از تجربه‏ها ) اشاره دارد به استفاده از این علومى که از روى مشاهدات مکرّر ما از موارد جزئى به دست آمده و در اثر تکرار باعث دریافت یک حکم کلّى گردیده است مانند حکم کلّى : سقمونیا [گیاهى است پیچنده مانند لبلاب که در کوهها و زمینهاى سنگلاخ مى‏روید و شاخه‏هاى درازى دارد که روى زمین مى‏خوابد ، بیخ آن درشت مانند زردک امّا مجوف و بدبوست ، از بیخ آن شیره‏اى به دست مى‏آید که در پزشکى براى معالجه بعضى امراض معده و دفع کرم روده به کار مى‏رود ، آن را محموده هم گفته‏اند . نقل از فرهنگ عمید ج 2 ص 1442 م . 30 ] ، باعث اسهال است . عقل را به برخوردارى از تجربه‏ها معرّفى فرموده است ، از آن‏رو که از جمله ویژگیها و کمالات عقل استفاده از تجربه‏هاست .
بیست و پنجم : او را توجّه داده است به این که سزاوار آن است که از بین تجربه‏ها بر آنهایى بسنده کند که به او پند مى‏آموزند : یعنى در حدى باشد که باعث پند و عبرت است مانند توجّه و نگرش بر حال کسى که بارها ستم مى‏کند و در نتیجه بزودى دچار کیفر الهى مى‏شود ، و یا زیاد دروغ مى‏گوید ، و مورد غضب واقع مى‏شود . این مطالب به صورت قیاس مضمرى است که صغراى قیاس همان است که ذکر شد و در حقیقت چنین است : آنچه باعث پند تو باشد ،
بهترین تجربه است . و کبراى مقدّر آن نیز چنین مى‏شود : بهترین تجربه‏ها براى استفاده تو شایسته‏ترند . نتیجه مى‏دهد : پس هر تجربه که باعث پند شود شایسته‏تر است ، مثل این سخن افلاطون : هر گاه تجربه‏اى باعث پند گرفتن تو نشود ، تجربه نیست ، بلکه تو همچنان که بودى بى‏تجربه و ساده مانده‏اى .
بیست و ششم : به او دستور داده است تا در کارى که شایسته انجام است فرصت را غنیمت شمارد و به دلیل پیآمد تأسّف غم‏انگیز ، از ترک چنان عملى بر حذر داشته است ، و نام غصّه را از باب نامیدن شى‏ء به اسم نتیجه‏اش به طور مجاز بر « فرصت » اطلاق کرده است .
بیست و هفتم : به او خاطر نشان کرده که شایسته نیست بر نرسیدن به خواسته‏ها و هدفهایش تأسّف بخورد . با استدلال به قیاس مضمرى که صغراى آن قضیّه موجبه‏اى است در قوّه سالبه ، و تقدیر آن چنین است : بعضى از جویندگان به مقصود خود نمى‏رسند ، و تقدیر کبراى آن نیز چنین : و هر کسى که به مقصود خود نرسد ، شایسته نیست که از بابت نرسیدن به هدف غصّه بخورد .
امام ( ع ) به این جهت این سخن را گفته است که شنونده خود را در زمره آنان فرض کند و در نتیجه بر نرسیدن به هدف خود غمگین نشود . و همچنین است سخن دیگر امام ( ع ) : و چنین نیست که هر مسافرى بازگردد .
بیست و هشتم : او را به ملازمت تقوى توجّه داده است ، به وسیله قیاس مضمرى که صغراى آن چنین است : از جمله تبهکاریها از دست دادن توشه سفر و ضایع کردن آخرت است . و کبراى آن نیز چنین است : و هر تبهکارى را باید ترک کرد . کلمه الزّاد ( توشه ) ، استعاره است براى تقوا همان طور که قبلا گذشت .
بیست و نهم : او را هشدار داده است که به سرانجام کارها باید توجه داشت ، و بهترین آنها را باید برگزید . به وسیله قیاس مضمرى که عبارت مورد ذکر در حکم صغراست ، که در حقیقت چنین مى‏شود : نتیجه هر کارى یا سودمند است و یا زیانبخش ، و کبراى آن نیز چنین است : هر کارى را که چنان پیآمدى داشته باشد لازم است مورد دقّت قرار دهد تا آن را انجام دهد و یا از آن دورى گزیند .
سى‏ام : او را توجّه داده است بر ضرورت ترک حرص و طمع ، و بر این که مبادا خود را در طلب مال و امثال آن به زحمت اندازد ، به وسیله قیاس مضمرى که صغرایش همان است که بیان داشته است ، و کبراى آن نیز چنین مى‏شود : و هر آنچه مقدر باشد ، به تو خواهد رسید ، بنابر این سزاوار نیست که در طلب آن حریص باشى .
سى و یکم : به او هشدار داده است که در معاملات همچون داد و ستد ،
باید جانب احتیاط را در پیش بگیرد ، به وسیله قیاسى که جمله مذکور صغراى آن است ، و دلیل این که بازرگان خود را به زحمت و خطر مى‏اندازد این است که مال دنیا را دوست دارد و علاقه‏مند به کسب مال است ، بنابر این در مخاطره بى‏عدالتى نسبت به دیگران است با این که وظیفه او رعایت عدالت و پایدارى در راه راست است ، ممکن است جنس خوب را براى خودش بگیرد و ناقص را به دیگران بدهد ، پس ناگزیر در معرض خطر انحراف از راه راست به جانب تفریط و تقصیر است . و کبراى قیاس چنین مى‏شود : شخصى که خود را در مخاطره مى‏بیند باید جانب احتیاط را در کار مخاطره‏آمیز خود داشته باشد .
سى و دوم : پس از آن که او را به ضرورت احتیاط در تجارت و خوددارى از ظلم ظلم به منظور انباشته کردن ثروت متوجّه ساخته است ، در همین عبارت ، خاطر نشان کرده که ، بسا مال اندکى که پر برکت‏تر از مال بسیار است ، تا او بر اندک اکتفا کند ، و مقصود از اندک ، همان مال حلال است ، زیرا آن در آخرت براى شخص عاقل از مال فراوان بى‏نیاز کننده‏تر است ، چه آن باعث اجر و مزد فراوان است . این عبارت در حکم صغراى قیاس مضمرى است که در حقیقت چنین است : مال حلال اندک ، بى‏نیاز کننده‏تر از مال حرام بسیار است ، و کبراى مقدّر آن نیز چنین مى‏شود : و هر چه که باعث بى‏نیازى از مال حرام بسیار شود باید بدان اکتفا کرد .
سى و سوم : او را به وسیله قیاس مضمرى هشدار داده است تا مبادا در گرفتاریها از مردمان پست کمک بطلبد ، کبراى قیاس چنین است : و هر کس آن چنان باشد ، پس بهتر است از کمک خواستن از او پرهیز شود ، و همین که انتظار خیر از او نمى‏رود باعث نفى کمک خواستن از اوست ، بدیهى است که خیرى در اطراف او نیست زیرا پستى او مخالف اقدام وى به کارهاى مهمّ و والاست ، و هم از آن‏رو که خوار و زبون بودنش انگیزه شکست و ناتوانى او از مقاومت و پایدارى است . و نظیر آن است این سخن بزرگان : هر گاه دست نیاز به طرف شخصى بى‏کفایت دراز کنى خواهى دید که او مشکل‏گشاى تو نیست .
سى و چهارم : او را از دوست مورد تهمت به وسیله قیاس مضمرى ، بر حذر داشته است ، که صغراى آن مانند قیاس قبلى است ، و مقصود آن است که چنین کسى براى دوستش سودى ندارد ، زیرا در باطن وى احتمال شرّ و زیان رساندن به اوست .
سى و پنجم : به او دستور داده است تا بر آنچه اقتضاى روزگار است صبور باشد ، هر چند که بر خلاف میل او باشد و مبادا ناراحت و خشمگین شود .
زیرا آنچه در طبیعت لایق و درخور او بوده است همان است . کلمه « ما » به معنى مدّت و زمان است ، لفظ قعود استعاره براى زمانى است که روزى او فراهم و پاره‏اى از مشکلات او حلّ شده است . وجه شباهت آن است که در آن زمان وى به برخى از مشکلات و نیازمندیهایش دست یافته است . و رفتن در پى آنچه که در آن مدّت امکان ندارد و آرمانهایى را که مقدّمات رسیدن به آنها فراهم نیست ، بسا که باعث دگرگونى روزگار شده و جلوگیرى از انجام کارهاى ممکن گردد . چنان که رام بودن [ مرکب ] و بر وفق مراد بودن لازمه‏اش سوارى بر پشت او و تسلیم بودن آن است ، در حالى که اگر افزون طلبى کند و بر او سخت بگیرد ، امکان آن را دارد که سرکشى و از صاحبش فرار کند .
کلمه الذّلة استعاره است براى آرامش و امکان دست یافتن به هدف در آن بخش از زمان ، و مقصود از آسان گرفتن روزگار ، همگامى با او به مقدار گنجایش روزگار ، بدون سختگیرى و خشم گرفتن بر اوست ، زیرا آن براى انسان رنجى بى‏فایده است ، و به نظیر این مطلب شاعر اشاره دارد : هرگاه روزگار زمام خود را به تو سپرد ، آن را به آرامى حرکت ده ، و سخت نگیر که سرکش و چموش خواهد شد .
سى و ششم : او را بر حذر مى‏دارد از این که به شوق سود ، همه بود و وجود خود را به خطر اندازد ، زیرا ممکن است به جایى برود که بر نگردد یعنى سرمایه و جانش را نیز از دست بدهد ، این سخن حمل بر آن صورت مى‏شود که انسان با شک نسبت به در امان ماندن موجودى خود را به خطر اندازد ، امّا با ظنّ و امید به سلامت ، خطر محسوب نمى‏شود . نظیر آن است این سخن بزرگان : هر کس زیاده طلب باشد ، اصل سرمایه را از کف بدهد .
سى و هفتم : او را نسبت به لجاجت و پافشارى در پى کارى که وصول به آن دشوار است ، هشدار داده ، و با استعاره آوردن لفظ مرکب چموش براى آن ، وى را بر حذر داشته است ، و جهت شباهت همان است که لجاجت انسان را همچون مرکب چموش به سرانجامى ناپسند مى‏کشاند .
سى و هشتم : و به او امر کرده است که خود را ملزم کند تا در مقابل بدیهاى اخلاقى دوست واقعى‏اش مانند قطع رحم و سایر چیزهایى که نام برده است ، با فضایل اخلاقى مانند صله رحم ، مقابله کند و پاداش دهد تا در نتیجه خوشنودى و رضایت قبلى باز گردد و دوستى پایدار بماند ، و او را بر حذر داشته است که مبادا این دستور را در غیر مورد و یا در مورد نااهل از مردمان فرومایه به کار بندد ، زیرا آن نهادن چیزى در غیر مورد است و این کارى است بیرون از فرمان خرد ، و روشن شد که امور نامبرده از لوازم دوستى حقیقى است و به نظیر این مطلب سراینده اشعار زیر اشاره دارد :

و إنّ الذى بینى و بین بنى ابى و بین امّى لمختلف جدّا
فان اکلوا لحمى و فرت لحومهم و ان هدموا مجدى بنیت لهم مجدا
و ان زجروا طیرا بنحس تمرّ بى زجرت لهم طیرا یمرّ بهم سعدا
و لا احمل الحقد القدیم علیهم و لیس رئیس القوم من یحمل الحقدا

براستى که بین من و فرزندان پدرم و من و پسران مادرم اختلاف جدى وجود دارد اگر آنان گوشت مرا بخورند بر گوشت آنها مى‏افزایم و اگر بنیان عظمت مرا ویران سازند معمار عظمت آنان خواهم شد و اگر پرنده‏اى را براى نحوست وادارند تا بر من بگذرد من پرنده خوشبختى را براى آنان به پرواز درآورم . و با کینه دیرین با آنها رفتار نخواهم کرد زیرا بزرگ یک قوم آن کسى نیست که با کینه‏توزى رفتار کند .

سى و نهم : او را از این که دشمن دوستش را به دوستى بگیرد ، بر حذر داشته است ، و زشتى این عمل را به وسیله قیاس مضمر استثنایى به او نمایانده است که در حقیقت چنین فرموده است : زیرا تو اگر چنین عملى را مرتکب شوى گویا با دوستت دشمنى کرده‏اى ، و در این گفتار از زشت بودن لازم بر زشتى ملزوم استدلال کرده است : یعنى دشمنى با دوست ، چون زشت و نهى شده است ، پس دشمن او را به دوستى گرفتن نیز ناپسند و زشت است ، و دلیل بر ملازمت آن دو ، این است که دوستى با دشمن دوست باعث بیزارى و انزجار دوست از آن کسى مى‏شود که با دشمن او دوست شده است ، چون او از دشمن خود بیزار است و تصوّر مى‏کند که دوستش با وى شریک و در همه حالات از جمله در عداوت با او ، موافق است ، و این تصوّر انگیزه تمایل او بر دشمنى این دوست مى‏شود و در نتیجه باعث نفرت و بیزارى از او مى‏گردد ، و شاعر نیز در شعر زیر به همین مطلب اشاره دارد :
بعد از آنکه دشمن مرا دوست مى‏دارى گمان مى‏برى که من دوست توأم براستى که عقل از سرت پریده است .
چهلم : نصیحت خود را نسبت به برادر دینى در هر شرایطى که او باشد ،
خالص گردان ، چه نصیحت تو در نظر او خوب باشد یا بد ، یعنى نصیحت تو در نظر کسى که نصیحت مى‏کنى به دلیل خجالت کشیدن و شرمنده شدن او از روبرو شدن با نصیحت ناپسند جلوه کند و در این دنیا او زیانبخش باشد . نظیر آن است آیه مبارکه زیر :
وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئةٌ بِما قَدَّمَتْ اَیْدیهِمْ [سوره روم ( 30 ) بخشى از آیه ( 36 ) یعنى : و اگر رنج و بلایى از کرده خودشان ببینند . . .] که خداوند متعال نسبت به خود آن اشخاص سیّئه ( بدى ) نامیده است .
چهل و یکم : او را مأمور به داشتن صفت پسندیده کظم غیظ ( فرو خوردن خشم ) فرموده و آن را چنین معرّفى کرده است : خوددارى از اقدام بر آنچه خواست قوّه غضب است در باره کسى که مرتکب جنایتى شده و زیانش به او رسیده است .
واژه‏هاى : حلم ، بزرگوارى ، گذشت ، بردبارى ، چشمپوشى ، گذشت و شکیبایى مرادف با کظم غیظ است و بسا که بعضى میان این واژه‏ها تفاوتهایى قائل شده‏اند . صفت تجرّع ( جرعه جرعه نوشیدن ) را استعاره آورده است براى دشوارى تحمّل دردى که وجود دارد ، به لحاظ داروى تلخى که مى‏نوشد . آنگاه بر ارزش این عمل به وسیله قیاس مضمرى او را توجه داده است که صغراى آن عبارت :
زیرا من نوشابه‏اى گواراتر از آن در نهایت ندیده‏ام مى‏باشد .
کلمه حلاوة شیرینى را براى آنچه از نتیجه خوب در پى دارد ، استعاره آورده است ، و جهت شباهت آن است که هر دو باعث لذّتند .
و ضمیر منها در سخن امام ( ع ) به مدلول کلمه تجرّع که همان مصدر یعنى جرعه باشد ، برمى‏گردد . کبراى قیاس در حقیقت چنین است : و هر نوشیدنى گواراتر و شیرینتر از آن نباشد ، سزاوار نوشیدن است . از وصیّتهاى زین العابدین ( ع ) به فرزندش باقر العلوم ( ع ) است : اى پسرک من ، خشمت را نسبت به اشخاص آهسته آهسته فرو خور ، زیرا پدر تو را هیچ یک از نعمتهاى رنگارنگ به قدر بهره‏اى که از فروخوردن خشم داشته ، خوشحال و مسرور نکرده است .
چهل و دوم : به او امر کرده است تا نسبت به کسى که به خشم و درشتى با او رفتار کرده است ، نرم باشد و با قیاس مضمرى بر خوبى این عمل او را توجّه داده است که صغراى قیاس این عبارت است : زیرا دیرى نخواهد پایید که او نیز با تو به نرمى رفتار کند ، یعنى به سبب نرمش و نسبت به او ، به هنگام درشتى او ، چنین خواهد شد . و کبراى قیاس در حقیقت این طور است : و هر کس به علّت نرمش تو نسبت به او ، نرم شود پس سزاوار آن است که تو نسبت به او به نرمى رفتار کنى . از آن قبیل است این سخن بزرگان : هرگاه برادر دینى نسبت به تو سرسنگین شد پس چه کسى باید با وى ارتباط برقرار کند . هم‏چنین است آیه مبارکه : اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذَا الَّذى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَانَّهُ وَلِىٌّ حَمیمٌ [ سوره فصلّت ( 41 ) قسمتى از آیه ( 34 ) یعنى : همیشه بدى دیگران را به بهترین عمل پاداش ده تا همان کسى که با تو دشمنى دارد دوستى صمیمى گردد . )
چهل و سوم : او را سفارش کرده است تا نسبت به دشمنش به طریقى که مقرون به فضیلت است ، برخورد کند و او را به بهترین طریقى که لازمه یکى از دو پیروزى [ انتقام گذشت ] مى‏باشد توجه داده است ، زیرا پیروزى دو راه و دو وسیله دارد : یکى ترساندن و به زانو درآوردن دشمن از راه زور و چیرگى که بسیار روشن است . و راه دوم : اظهار علاقه و لطف بر اوست به طورى که او را رام سازد و بدان وسیله به موافقت خود درآورد .
عبارت : زیرا آن شیرین‏ترین نوع از دو پیروزى [ انتقام گذشت ] است ،
صغراى قیاس مضمر است ، و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر چه که یکى از دو پیروزى بر آن صدق کند ، سزاوار انجام دادن است .
چهل و چهارم : به فرزندش دستور داده است که اگر خواست از برادر دینى‏اش ببرد ، به مقدارى راه دوستى را باز نگه دارد ، و به طور کلى از او نبرد . او را به وسیله قیاس مضمرى بر این مطلب آگاه ساخته است که به صغراى آن با این عبارت اشاره فرموده است : بتواند روزى از آن راه برگردد ، یعنى اگر تمایل به بازگشت پیدا کرد بتواند برگردد . و در حقیقت کبراى آن نیز چنین است : پس لازم است از هر راهى که باید از آن برگردد مقدارى براى خود باز نگه دارد . این سخن نیز نظیر آن است : دوست خود را به اندازه‏اى دوست بدار که زیاده روى در آن نباشد ، شاید روزى از روزها با تو دشمن گردد ، و دشمنت را در آن حدّ دشمن بدار که شاید روزى دوست تو گردد [این سخن از جمله سخنان امام على ( ع ) و حکمت 260 از حکم آن بزرگوار در نهج البلاغه آمده است . م .] . و این سخن دیگر نیز بدان مضمون است : هرگاه به دوستى کسى میل کردى زیاده‏روى مکن و اگر ترک دوستى گفتى باز در دشمنى تندرو مباش چهل و پنجم : گمان کسى را که به او گمان خیر و نیکى داشته باشد ،
محقّق گرداند ، به این ترتیب که گمان خیر او را درباره خود ، با عمل به مرحله باور و تصدیق درآورد ، مثل این که اگر کسى درباره او گمان بخشندگى داشت ، به وى بذل و بخشش کند .
چهل و ششم : او را از بد کردن نسبت به اعضاى خانواده‏اش منع کرده است [با این که مطلب شماره بعدى ( 47 ) در متن وصیّت امام ( ع ) مقدّم بر این مطلب بود ، لفّ نشر مشوش آورده است م .] . و به وسیله قیاس مضمرى او را از این کار برکنار داشته است که در حقیقت صغراى آن چنین است : زیرا در این صورت اعضاى خانواده تو از دیگران به دلیل پیوستگى و نزدیکى تو با ایشان چشم نیاز بیشترى به تو دارند .
و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر کس که چنین باشد ، پس او نکوهیده است .
چهل و هفتم : مبادا حق برادر دینى‏اش را به اعتمادى که بین آن دو وجود دارد ضایع گرداند ، و این مطلب را به وسیله قیاس مضمرى به اطّلاع او رسانده است که صغراى قیاس ، این جمله امام ( ع ) است : فانّه . . . حقّه ، مقصود این است : حقّ هر کس را که تو ضایع کنى ناگزیر به خاطر تضییع حقّش باید از تو جدا شود و در نتیجه برادر تو نخواهد بود . و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر برادرى که به خاطر تضییع حقّش از تو دورى گزیند ، سزاوار نیست که تو حقّ او را ضایع گردانى تا دوستى و برادرى او نسبت به تو در امان بماند ، نظیر این مطلب است ، جمله زیر : تضییع حقوق دیگران باعث اختلاف و جدایى است .
چهل و هشتم : او را از ابراز علاقه نسبت به کسى که از وى فاصله گرفته است منع کرده است ، و مقصود از کسى که فاصله گرفته است آن شخصى است که جایى براى سازش نگذاشته و شایستگى براى دوستى ندارد ، بدیهى است که او دوست دیرین نبوده است ، اگر نه مطالب قبل و بعد در سخنان امام ( ع ) که دستور به پیوستن با کسى را مى‏دهد که از او بریده ، و نزدیک شدن نسبت به کسى که دورى گزیده و نیکى کردن نسبت به کسى که به او بدى کرده‏اند با یکدیگر تناقض مى‏داشت .
چهل و نهم : نباید گسستن برادر دینى‏ات از تو بر پیوستن تو با او بچربد و قویتر باشد ، تا عبارت : الاحسان نیکى کردن ، و به وسیله برحذر داشتن از نقیض آن به ضرورت این کار در ضمن قیاس مضمرى اشاره فرموده است که صغراى آن یک قضیّه شرطیّه متّصله و در حقیقت چنین است : زیرا تو اگر آن کار را نکنى بد کردن برادرت از نیکى کردن تو قویتر خواهد بود ، و توضیح رابطه و پیوستگى این دو عمل آن است که براى بدى و شرارت موانع زیادى هست که باعث پیشگیرى از آنست و براى نیکى و انجام کار خیر نیز انگیزه‏هاى زیادى است که محرّک آن است . حال اگر تو با همه انگیزه‏ها نیکى نکنى و با همه موانع بدى ، برادرت به تو بدى کند پس او در بد کردنش از نیکى کردن تو قویتر است . کبراى مقدّر نیز چنین مى‏شود : هر کس این طور باشد پس ناتوان و نکوهیده است .
پنجاهم : او را از بزرگ جلوه دادن ستمى که ستمگران در حق او روا داشته و او را خوار شمرده‏اند ، منع کرده است . به وسیله قیاس مضمرى که صغرایش این جمله است : زیرا او در حقیقت به زیان خود و سود تو شتافته است یعنى شتاب در ظلم به تو موجب زیان او در آخرت است به دلیل وعده کیفرى که خداوند به ستمگران داده است ، و باعث سود تو در عالم آخرت است به دلیل وعده پاداش در مقابل گرفتارى که به صابران مرحمت کرده است . و کبراى مقدّر نیز چنین مى‏شود : و سزاوار نیست هر که در مورد زیان خود و سود تو بکوشد ، تو عمل او را درباره خود بزرگ و سنگین جلوه دهى .
پنجاه و یکم : او را بر ضرورت مقابله نیکى به نیکى و نه کفران و بدى ، با این عبارت آگاه ساخته است : پاداش کسى که تو را خوشحال کرده آن نیست که تو او را غمگین سازى ، و آن جمله به منزله صغراى قیاس مضمر و در حقیقت چنین است : هر کس تو را خوشحال کند پاداشش آن نیست که تو او را غمگین سازى . و کبراى مقدّر چنین مى‏شود : و هر کس که پاداشش چنان نباشد پس شایسته غمگین کردن نیست . بعضى گفته‏اند ، این جمله پایان بخش جمله قبلى است ، و در حقیقت چنین است : نباید ستم کسى را که بر تو ستم روا داشته بزرگ بنمایى و در نتیجه مقابله به مثل کنى ، زیرا او به زیان خود و به سود تو شتافته است و هر کس که چنین باشد ، پاداشش آن نیست که تو در مقابل عمل او به وى بدى کنى .

بخش دهم

وَ اِعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ اَلرِّزْقَ رِزْقَانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ مَا أَقْبَحَ اَلْخُضُوعَ عِنْدَ اَلْحَاجَةِ وَ اَلْجَفَاءَ عِنْدَ اَلْغِنَى إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْیَاکَ مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ وَ إِنْ کُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ مِنْ یَدَیْکَ فَاجْزَعْ عَلَى کُلِّ مَا لَمْ یَصِلْ إِلَیْکَ اِسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ فَإِنَّ اَلْأُمُورَ أَشْبَاهٌ وَ لاَ تَکُونَنَّ مِمَّنْ لاَ تَنْفَعُهُ اَلْعِظَةُ إِلاَّ إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلاَمِهِ فَإِنَّ اَلْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ اَلْبَهَائِمَ لاَ تَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّرْبِ . اِطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ اَلْهُمُومِ بِعَزَائِمِ اَلصَّبْرِ وَ حُسْنِ اَلْیَقِینِ مَنْ تَرَکَ اَلْقَصْدَ جَارَ وَ اَلصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ وَ اَلصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیْبُهُ وَ اَلْهَوَى شَرِیکُ اَلْعَمَى وَ رُبَّ قَرِیبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِیدٍ وَ رُبَّ بَعِیدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِیبٍ وَ اَلْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ حَبِیبٌ مَنْ تَعَدَّى اَلْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَى لَهُ وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَللَّهِ وَ مَنْ لَمْ یُبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ قَدْ یَکُونُ اَلْیَأْسُ إِدْرَاکاً إِذَا کَانَ اَلطَّمَعُ هَلاَکاً لَیْسَ کُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لاَ کُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ اَلْبَصِیرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ اَلْأَعْمَى رُشْدَهُ أَخِّرِ اَلشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ وَ قَطِیعَةُ اَلْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ اَلْعَاقِلِ مَنْ أَمِنَ اَلزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ لَیْسَ کُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ إِذَا تَغَیَّرَ اَلسُّلْطَانُ تَغَیَّرَ اَلزَّمَانُ سَلْ عَنِ اَلرَّفِیقِ قَبْلَ اَلطَّرِیقِ وَ عَنِ اَلْجَارِ قَبْلَ اَلدَّارِ إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ اَلْکَلاَمِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً وَ إِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِکَ وَ إِیَّاکَ وَ مُشَاوَرَةَ اَلنِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ وَ اُکْفُفْ عَلَیْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ اَلْحِجَابِ أَبْقَى عَلَیْهِنَّ وَ لَیْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لاَ یُوثَقُ بِهِ عَلَیْهِنَّ وَ إِنِ اِسْتَطَعْتَ أَلاَّ یَعْرِفْنَ غَیْرَکَ فَافْعَلْ وَ لاَ تُمَلِّکِ اَلْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ اَلْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ وَ لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ وَ لاَ تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لاَ تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیْرِهَا وَ إِیَّاکَ وَ اَلتَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَةٍ فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو اَلصَّحِیحَةَ إِلَى اَلسَّقَمِ وَ اَلْبَرِیئَةَ إِلَى اَلرِّیَبِ وَ اِجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِکَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلاَّ یَتَوَاکَلُوا فِی خِدْمَتِکَ وَ أَکْرِمْ عَشِیرَتَکَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ اَلَّذِی بِهِ تَطِیرُ وَ أَصْلُکَ اَلَّذِی إِلَیْهِ تَصِیرُ وَ یَدُکَ اَلَّتِی بِهَا تَصُولُ اِسْتَوْدِعِ اَللَّهَ دِینَکَ وَ دُنْیَاکَ وَ اِسْأَلْهُ خَیْرَ اَلْقَضَاءِ لَکَ فِی اَلْعَاجِلَةِ وَ اَلْآجِلَةِ وَ اَلدُّنْیَا وَ اَلْآخِرَةِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ
مثوى : جایگاه تفلّت : خلاصى یابد ، از دست بدهد . عزائم الصبر : صبرى که مصمم بوده و پایبند آن باشى .
عورة : ( در اینجا ) اسم است از « اعور الصیدا ذا امکنک من نفسه » شکار خود را بر ملا کرد و در دسترس تو قرار گرفت . و از « اعور الفارس اذا بدأ منه موضع خلل الضرب » جاى نیزه زدن براى اسب سوار آشکار شد . افن : سستى ، ناتوانى قهرمانه : اصل واژه ، فارسى است به شکل عربى درآمده است ، یعنى پهلوان .
« بدان اى پسرک من ، روزى دو قسم است : روزیى که تو آن را مى‏جویى و روزیى که آن تو را مى‏جوید ، که اگر تو به طرف آن نرفته باشى ، او خود ، به تو خواهد رسید ، چه زشت است کرنش هنگام نیازمندى و سختگیرى به هنگام بى‏نیازى . بهره تو از دنیایت آن است که آرامگاه ابدیت را بدان وسیله اصلاح کنى ، و اگر بى‏تابى مى‏کنى به خاطر آنچه از دست داده‏اى ، پس براى تمام آنچه به دست نیاورده‏اى نیز بى‏تابى کن. آن را که نبوده است دلیل براى آنچه بوده است ،( یعنى در هر دو مورد غم خوردن بیهوده است ، به قول رودکى شاعر :
اى آن که غمگینى و سزاوارى اندر نهان سرشک همى بارى . . . شو تا قیامت آید زارى کنى کى رفته را به زارى باز آرى م .
شمار ، زیرا امور همسانند ، باید از کسانى نباشى که پند و اندرز به آنان سود نبخشد ، مگر وقتى که در آزار و رنج آنها بکوشى ، زیرا خردمند به ادب و موعظه پند گیرد و چهار پایانند که جز به کتک زدن رام نگردند . غمهایى را که بر تو وارد مى‏شوند با سپر صبر و باورهاى نیکو از خود دور کن ، هر کس از راه مقصد عدول کند از حقّ دور شده و ستمکار است ، دوست به منزله خویشاوند است ، دوست آن کسى است که در غیاب دوست هم راست باشد و هواى نفس شریک کورى و نابینایى است ، بسا دور که نزدیکتر از نزدیک و بسا نزدیک که دورتر از دور است ، بیگانه و ناآشنا کسى است که دوست نداشته باشد ، کسى که از حقّ تجاوز کند رهگذرش تنگ است ، و هر که در حدّ و مقام خود قانع باشد مقام او پایدار مى‏ماند ،
محکمترین وسیله‏اى که مى‏توانى به آن چنگ زنى وسیله مابین تو و خداست . هر که درباره تو بى‏پروا باشد ، دشمن تو است . گاهى ناامیدى نوعى دریافتن است ، آن وقت که طمع باعث هلاکت شود . هر زشتى را نباید فاش کرد ، و هر فرصتى به دست نیاید . بسا بینا که راه راستش را گم کند و بسا نابینا که راه رستگارى را بیابد .
بدى را تأخیر انداز زیرا هر وقت بخواهى مى‏توانى بشتابى ، بریدن از نادان برابر است با پیوند با خردمند . هر کس زمانه را امین گیرد ، زمانه به او خیانت کند ، و هر کس آن را بزرگ و مهم پندارد ، زمانه او را خوار گرداند . تیر هر تیر اندازى به هدف نمى‏رسد . با تغییر حاکم و سلطان روزگار تغییر مى‏کند . قبل از راه از همراه و بیش از خانه از همسایه جویا باش .
از گفتن سخن مضحک بپرهیز هر چند که از دیگران نقل کنى ، از مشورت با زنها خوددارى کن ، زیرا اندیشه ایشان ناتوان و اراده‏شان سست و ضعیف است ، و به وسیله حجاب و پوشش از دیدار نامحرمان چشم آنها را بازدار ، زیرا سختگیرى حجاب براى ایشان نتیجه پایدار دارد ، و بیرون رفتن ایشان از خانه کم زیانتر نیست از وارد کردن کسى که در مورد ایشان اطمینانى به او نیست ، اگر مى‏توانى کارى کن که زنان مردان دیگر را نشناسند ، و زن را بر آنچه به او مربوط نیست مسلّط مگردان ،
زیرا زن همچون گیاهى است خوشبو نه انسانى قهرمان ، و در بزرگداشت او از آنچه در حدّ اوست تجاوز مکن ، او را به طمع مینداز که واسطه دیگران شود ، و از اظهار غیرت و بدگمانى در آن جایى که نباید چنین باشى ، بپرهیز زیرا این کار ، زن خوب را به نادرستى و زن درستکار و پاک را به بداندیشى وامى‏دارد . براى هر یک از زیردستانت کارى را تعیین کن که او را نسبت به همان کار مؤاخذه کنى ، زیرا این روش بهتر است تا این که کسى از آنها وظیفه خود را به دیگرى وانگذارد . و خویشاوندانت را گرامى بدار ، زیرا آنان به منزله بال و پر تو هستند که بدان وسیله پرواز مى‏کنى و اصل نسب تو هستند که به آنها باز مى‏گردى و دست قدرت تو هستند که به وسیله ایشان به دشمن حمله مى‏برى .
دین و دنیایت را به امانت نزد خدا مى‏سپارم ، و بهترین مقدّرات را هم در این دنیا و هم در عالم آخرت براى تو از خداوند درخواست مى‏کنم . اگر خواست او بر اینها تعلق بگیرد . » . در این بخش توجه دادن به چند لطیفه از لطایف حکمت و اخلاق پسندیده است :
اوّل : امام ( ع ) ، مطلق روزى را به دو قسم ، جسته و جوینده تقسیم فرموده و مقصود از روزى جسته آن است که در قضاى الهى نرفته است که روزى اوست ، و هدف از روزى جوینده آن است که خداوند مى‏داند که آن روزى متعلّق به این شخص است و ناگزیر باید به او برسد . و احکام این دو قسم روزى را به خاطر رعایت اختصار چون واضح بوده است بیان نکرده است . و در حقیقت فرموده است : امّا روزیى که تو آن را مى‏جویى و به او نمى‏رسى ، چون در قضاى الهى نرفته است ، و هر چیزى را که تو به آن نمى‏رسى سزاوار نیست که حریص بر آن باشى ، و امّا روزیى که آن تو را مى‏جوید ، ناگزیر به تو مى‏رسد هر چند که تو در پى آن نرفته باشى ، و این خود صغراى قیاس مضمر است که کبراى مقدّر آن چنین مى‏شود : و هر چیزى که ناچار به تو مى‏رسد ، سزاوار آن است که تو در رسیدن به آن آزمند نباشى .
دوّم : او را بر ارزش عزّت نفس به هنگام نیازمندى و احتیاج ، و همچنین بر پیوند با برادران دینى به هنگام بى‏نیازى با اظهار شگفتى از زشتى ضدّ آنها توجه داده است ، ضدّ آنها عبارت است از فروتنى در وقت حاجت و ستمکارى هنگام بى‏نیازى ، به جهت نفرت از آنها ، چون این هر دو فرومایگى و پستى هستند . این قسمت به منزله قیاس مضمرى است که در حقیقت چنین است :
فرومایگى به هنگام حاجت و ستم بر دوستان در وقت بى‏نیازى براستى که زشت است [صغراى قیاس م .] ، و کبراى مقدّر نیز چنین مى‏شود : و هر چیزى که این طور باشد باید از آن دورى کرد .
سوم : او را متوجّه بر صرف مال در راههاى خیر و تقرّب به خدا به منظور اصلاح آخرت خود ساخته است با این عبارت : انّما لک ( همانا براى تو است ) ،
تا کلمه مثواک ( خانه ابدى‏ات را ) .
و مقصود امام ( ع ) : از دارایى دنیا ، چیزى است که سود آن را همیشه مالک است و به همین دلیل با حرف حصر انّما محصور کرده است ، زیرا آن مقدارى که براستى سود مى‏برد ، و نتیجه‏اش مى‏ماند ، همان است و بس چون خرج و صرف آن باعث کسب خصلتهاى نیکى است که موجب اجر دائمى و نعمتهاى جاودانه اخروى است . عبارت بالا صغراى قیاس مضمرى است که در حقیقت چنین است : آنچه از مال دنیا باعث اصلاح آرامگاه ابدى‏ات گردد ، همان است که براى تو مى‏ماند ، و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر مقدارى که از دنیا براى تو مى‏ماند شایسته است که توجّه به بهره‏بردارى از آن داشته باشى ، و احتمال مى‏رود که این جمله تذکّرى باشد در مورد مطلب قبلى یعنى دخالت ثروت در اصلاح خانه آخرت ، به وسیله همان مالى که در این جا مورد نظر است .
چهارم : او را متوجّه تأسّف نخوردن و بى‏تابى نکردن به خاطر مالى که از دست داده ، به وسیله یک قیاس استثنایى فرموده است با این عبارت : فان جزعت ( اگر بى‏تابى کنى ) ، تا کلمه الیک و توضیح ملازمه و شرطى بودن آن است که هر چه از دستش رفته است مانند آنچه که به دست نیاورده ، روزى او نبوده و قضاى الهى بر این که مال او شود تعلّق نگرفته است .
پنجم : او را مأمور کرده است تا با مقایسه کردن آنچه از امور و احوال و دگرگونیهاى دنیا که اتّفاق نیفتاده است با آنچه پیش آمده و اتّفاق افتاده است استدلال کند ، توضیح این که خویشتن و آنچه را که از متاع دنیا علاقه دارد با گذشتگان و متاع دنیایى مورد علاقه‏شان مقایسه کند ، خود را مثل آنها خواهد دید آنگاه به همسانى خود با آنها یعنى دگرگونى و ناپایدارى حکم خواهد کرد ، و این عبرت ، خود باعث بى‏میلى نسبت به دنیا و متاع دنیایى خواهد شد . و او را به امکان چنین مقایسه‏اى به وسیله قیاس مضمرى توجّه داده است که صغراى آن عبارت : زیرا امور همسانند و کبراى آن نیز چنین است : و هر چه که همسان باشد ، مقایسه قسمتى با قسمت دیگر امکان پذیر است ، گویى چنین گفته‏اند :
هرگاه مایلى که دنیاى پس از خود را مشاهده کنى به دنیاى پس از دیگران نگاه کن .
ششم : او را برحذر داشته است از این که مبادا از جمله کسانى باشد که چون پندشان دهند ، بهره نگیرند ، مگر نصیحت و سرزنش با آزار و اذیت همراه
باشد . این عبارت به صورت مخاطب با لغت نیز نقل شده است : یعنى به وسیله گفتار و غیر گفتار باعث آزار او شوى . خردمند را در پندگیرى به وسیله ادب و بیدارى با نصیحت ، مثال براى او آورده است تا خود را با او مقایسه کند و به ادب پند و اندرز گیرد ، و چهار پایان را نیز که جز با کتک زدن پند نگیرند ، و با نصیحت رام نگردند ، مثال زده ، تا با مقایسه خویش با آنها عبرت گیرد ، در حالى که خداوند وى را وسیله عقل از چهارپایان برترى داده است بنابر این باید خود را از لازمه حیوانیّت منزّه بدارد و نیازى به آزار و اذیّت قولى و عملى نداشته باشد . مثل این که بگویند : فرومایه همچون برده است و برده چون چهارپایى است که سرزنش و ملامت آن به صورت کتک زدن است .
هفتم : غم و اندوه و مصیبتهاى دنیایى را که بر او وارد مى‏شوند با بردبارى استوار ، برخاسته از نیک باورى به خدا و اسرار حکمت و قضا و قدر او ، از خود دور کند ، توضیح آن که باور کند هر کارى از جانب خدا صادر شود از قبیل تنگى و یا گشایش در روزى و هر کار خوف انگیز یا دلپسند که بندگان خدا گرفتار آن شوند ، در اصل ذات بر طبق حکمت و مصلحت بوده است ، و آنچه به صورت شرّ و خلاف مصلحت در مى‏آید امرى است عرضى که بهره‏بردارى خیر از آن میسّر نیست ، زیرا انسان هرگاه یقین و باور داشته باشد ، به دلیل علم و آگاهى که دارد ، خویشتن را براى صبر و شکیبایى و دورى از غم و زارى و امثال آن آماده مى‏سازد .
مقصود امام ( ع ) از این عبارت ، دستور به شکیبایى و بردبارى است و همین جمله در حکم صغراى قیاس مضمرى است که در حقیقت چنین است :
براستى اندیشه صبر و نیک باورى به خدا باعث رفع غمها و برطرف ساختن آنها از خویشتن است ، و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر چه باعث رفع اندوه شود سزاوار است که بدان مجهّز شوى و خویشتن را به وسیله آن کامل سازى .
هشتم : او را بر ضرورت میانه‏روى و اعتدال در رفتار و گفتارش ، به وسیله قیاس مضمرى توجه داده است که صغراى آن همان است که بیان داشته و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر کس راه اعتدال را گذاشت ، از حق دور شده و ستمکار است .
نهم : او را بر نگهدارى و مراقبت دوست واقعى ، به وسیله قیاس مضمرى ،
هشدار داده است که صغرایش را بیان داشته است و کلمه نسبت و خویشاوندى را به اعتبار دوستى زیاد و حسن یاورى وى همانند یک خویشاوند استعاره آورده است . و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و خویشاوند سزاوار حمایت و اعتماد است . دهم : دوست واقعى را با نشانیى ، معرّفى کرده است تا بدان وسیله وى را بشناسد و با او دوستى کند ، و مقصود از صداقت در غیاب همان دوستى قلبى و راستى در نهان است .
یازدهم : او را به وسیله قیاس مضمرى بر اجتناب از هواى نفس و خواستهاى طبیعى ، توجه داده است ، که صغراى آن عبارت : هواى نفس شریک کورى و نابینایى است ، و وجه اشتراکش با کورى ، همان باعث شدن به گمراهى و ترک اعتدال بمانند کورى است ، و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر چه با کورى جهت مشترک داشته باشد ، شایسته اجتناب است . همانند این گفته است که : دلبستگى تو به هر چیز ، کور و کرت مى‏کند .
دوازدهم : بر این مطلب توجه داده است که در میان بیگانگان کسانى هستند که نزدیکتر و سودمندتر از خویشاوند و در میان خویشان کسانى هستند که دورتر از دورند ، و این سخن مشهورى است : و به معناى جمله دوّم ، قرآن کریم در این آیه اشاره دارد : یا ایُّهَا الّذینَ آمَنُوا اِنَّ مِنْ ازْواجِکُمْ وَ اَوْلادِکُمْ عَدُوّاً لَکُمْ فَاحْذَروُهُمْ [ سوره تغابن ( 64 ) ، قسمتى از آیه ( 14 ) یعنى : اى کسانى که ایمان آورده‏اید برخى از زنان و فرزندان شما دشمنان شمایند ، از آنان حذر کنید . )
سیزدهم : توجّه داده است که کسى سزاوار نام بیگانه و غریب است که دوستى براى خود ندارد ، گوینده شعر زیر نیز به همین مطلب اشاره دارد :
فامیل شخص ، پدر و مادر اوست که در زیر سایه آنها زندگى خوشایند است .
اگر روزى پدر و مادر از انسان روى گردانند در آن صورت او بیگانه و غریب و تنهاست . توضیح آن که این مطلب به لحاظ محبّت پدر و مادر به اوست .
چهاردهم : او را متوجّه بر ملازمت و طرفدارى از حق نموده است ، از آن رو که نقیض آن ، یعنى تعدّى و تجاوز از حقّ به باطل ، رهگذرى تنگ و گذرگاهى باریک دارد . توضیح آن که راه حقّ آشکارا و انسان مأمور به پیروى از آن است ، و نشانه‏هاى هدایت روى آن نصب شده است ، امّا راه باطل ، براى رهگذر ، راهى تنگ و باریک است ، از جهت سرگردانى و گمراهى و راه نیافتن به مصلحت و منفعت ، با وجود جلوگیرى که وسیله پاسداران راه حقّ از کسانى که مقصدشان باطل است به عمل آمده ، راه را بر او مى‏گیرند و گذرگاه را بر او تنگ مى‏کنند تا به راه حق برگردد . این بخش از سخن امام ( ع ) صغراى قیاس مضمر است ، کبراى آن نیز همانند این عبارت است : هر کس راه اعتدال را گذاشت از حق دور شده و ستمکار است .
پانزدهم : او را متوجّه بر ضرورت قناعت بر حدّ خود یعنى مقدار و جایگاهش در میان مردم ، ساخته است . و اکتفا و قناعت بر آن نیز بستگى به شناخت آن دارد ، یعنى فطرتى را که آدمى ، از قبیل ناتوانى ، ستمکارى و کاستى ، بر آن فطرت آفریده شده است بشناسد ، آنگاه خواهد دانست که او خود نیز چنین است و در آن حال خود را از برترى‏جویى نسبت به همنوعان و زورگویى بر کسى به دلیل داشتن زور بیشتر ، و یا خودبینى به خاطر نیروى جسمى ، یا روحى باز خواهد داشت و به رفتارى جز آن یعنى فروتنى و خوشرفتارى و اقرار بر ناتوانى و کاستى که در سرشت اوست ، اکتفا خواهد کرد . این بخش از بیان امام ( ع ) به منزله صغراى قیاس مضمرى است که در حقیقت چنین است : هر که بر حدّ و اندازه خود اکتفا کند ، این قدر و اندازه براى او پایدار ماند . توضیح آن که ، متجاوز به ارزش دیگران و آن که از گلیم خود پا بیرون نهد در معرض نابودى است زیرا مردم او را به دیده بدى و زشتى بنگرند . گویند : هر که قدر و منزلت خود را نشناسد ، خویشتن را هلاک ساخته است . و بر حدّ و اندازه خود اکتفا کردن باعث آن است که این ناگواریها پیش نیاید و در نتیجه صاحب آن منزلت ، پایدار و سالمتر مى‏ماند . کبراى مقدّر چنین است : و هر که بر حدّ و مقدار خود بسنده کند پایدار ماند پس اکتفا کردن بر حدّ و مقدار ضرورى و لازم است .
شانزدهم : او را بر ضرورت داشتن وسیله‏اى بین خود و خداى متعال آگاه ساخته است ، یعنى هر چه از دانش ، گفتار و رفتارى که باعث نزدیکى به درگاه الهى شود . کلمه « سبب » را از آن رو براى آنها استعاره آورده که همچون ریسمانى که بدان خود را به مقصود رسانند ، او را به سوى خدا و نزدیکى به وى مى‏رساند ، بدیهى است که آن استوارترین وسیله است ، زیرا ثابت و پایدار است و هر که را که بدان چنگ زند در دنیا و آخرت نجات بخشد . همین عبارت صغراى قیاس مضمرى است که در حقیقت چنین است : وسیله‏اى که بین تو و خداست مطمئن‏ترین وسیله‏اى است که در دست دارى . و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر چه که داراى این ویژگى باشد شایسته چنگ زدن است . چنان که در آیه مبارکه آمده است :
فَمَنْ یَکْفُرْ بالطَّاغُوتِ وَ یُؤمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الوُثْقى‏ لا انْفِصامَ لَها [سوره بقره ( 2 ) بخشى از آیه ( 256 ) یعنى هر که از اطاعت طاغوت برگردد و به خدا گراید ، به رشته محکم و استوارى چنگ زده است که هرگز گسستنى نیست .]
هفدهم : او را از دوستى با کسى که نسبت به او بى‏پرواست بر حذر داشته است و این مطلب را به وسیله قیاس مضمرى بیان داشته که صغراى آن در
حقیقت چنین است : هر که به هنگام نیازمندى تو و توانایى او ، بر سود رسانى به تو بى‏پروا باشد ، او دشمن تو است ، کلمه دشمن را از آن‏رو که بى‏پروایى از لوازم دشمنى است از چنان کسى استعاره آورده است ، و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : هر دشمنى سزاوار اجتناب و دورى است .
هیجدهم : او را متوجّه ساخته است که ناامیدى از بعضى خواستهاى دنیایى ، گاهى وسیله‏اى است براى ایمنى از نابودى و نجات از هلاکت ، آنجا که طمع در چنان خواسته‏اى مانند طمع رسیدن به سلطنت و نظایر آن باعث هلاکت مى‏گردد .
نوزدهم : با عبارت : لیس کل عورة ( هر زشتى نباید ) تا کلمه رشده ، او را بر این مطلب توجّه داده است که پاره‏اى از امور ممکن و فرصتها باعث غفلت جوینده بینا از حرکت به جانب هدف خود و مانع راه بردن به سوى آن و رسیدن به آن مى‏شوند ، در صورتى که یک فرد نابینا به هدف مى‏رسد . کلمه « بصیر بینا » را براى خردمند زیرک ، و نابینا را براى نادان ابله استعاره آورده است هدف از این گفتار ، منع از افسوس خوردن و بى‏تابى کردن نسبت به خواسته‏هایى است که وصول به آنها ممکن بوده اما از دست رفته‏اند .
بیستم : او را سفارش کرده است تا کار بد را تأخیر اندازد و در آن شتاب نکند ، و بر این مطلب به وسیله قیاس مضمرى توجه داده و صغراى آن را چنین ذکر فرموده است : زیرا تو هر وقت بخواهى مى‏توانى بر انجام آن شتاب ورزى ، و کبراى آن نیز در حقیقت چنین است : و هر چیزى که چنان باشد شایسته شتاب نیست ، چون از بین رفتنى نیست ، و نظیر آن است از سخنان حکمت‏آمیز عبارت زیر : « پیش از کار بد به کار نیک اقدام کن ، زیرا تو همیشه بر کار نیک قادر نیستى در صورتى که به کار بد هرگاه بخواهى توانایى » .
بیست و یکم : او را بر ضرورت بریدن از نادان به وسیله قیاس مضمرى توجه داده است که صغراى آن را ذکر کرده و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر چه معادل پیوند با خردمند باشد سزاوار است به آن تمایل پیدا کنى و آن را انجام دهى ، و بریدن از نادان به لحاظ منفعتى که دارد معادل پیوند با خردمند است ، و سودمندى بریدن از نادان همسنگ با زیانى است که در رفاقت با او وجود دارد .
بیست و دوم : او را توجّه داده است که باید از روزگار بر حذر باشد و دگرگونیهاى آن را همواره مد نظر گیرد و پیش از رویدادها با اعمال شایسته خود ،
آماده باشد . لفظ خیانت را به لحاظ دگرگونى آن ، آن هم به هنگام غفلت و ایمنى و اعتماد بدان ، استعاره آورده است ، زیرا دنیا در چنین شرایطى همچون دوست خیانتکار است . این جمله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین مى‏شود : و هر که روزگار به وى خیانت کند ، سزاوار است که از آن برحذر باشد . و در سخنان حکمت آمیز آمده است : هر کس روزگار را ایمن پندارد ، مرز خطرناکى را نادیده گرفته است .
بیست و سوّم : با این بیان خود : « هر که روزگار را بزرگ و مهمّ پندارد ، روزگار او را خوار گرداند » . او را توجّه داده است که نباید زمانه را مهمّ شمرد ،
مقصود آن بزرگوار روزگار تنها نیست ، بلکه از آن‏رو که روزگار شامل خوبیها و لذّتهاى دنیایى است و به وسیله تندرستى و جوانى و امنیّت و نظایر اینها انسان را آماده براى خوشگذرانى مى‏سازد ، در نتیجه انسان آن را بزرگ و مهمّ مى‏شمارد ،
در چنین شرایطى عرفا مى‏گویند روزگار خوش و زمان مهمّى بود . امّا لازمه چنین تصوّرى ، خوار شمردن صاحب چنان پندارى است ، از آن‏روست که بزرگ شمردن روزگار باعث دل بستن بدان و سرگرم شدن به لذّتهاى دنیوى مى‏شود و در نتیجه به خاطر دلبستگى بدان از آمادگى براى آخرت غافل مى‏گردد . آنگاه روزگار به اقتضاى طبیعتش او را فریب مى‏دهد و بین او با آنچه از ثروت و مقام و افرادى که مورد علاقه او بوده‏اند جدایى مى‏اندازد ، در نتیجه او که مهمّ و بزرگ صاحب مال و منال بوده است ، ناچیز و کوچک و خوار مى‏گردد . این جمله به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر کس را روزگار خوار سازد ، شایسته است که او نیز روزگار را خوار شمارد و بزرگ و مهمّ نپندارد .
بیست و چهارم : این جمله تیر هر تیر اندازى به هدف نمى‏رسد ، نظیر عبارت دیگرى است که گذشت : چنین نیست که هر خواستارى به خواسته خود برسد . مقصود امام ( ع ) توجه دادن برین است که سزاوار است افسوس نخوردن برخواسته‏هایى که از دست مى‏رود و نیندیشیدن نسبت به آنچه در طلب آن راه خطا پیموده و یا دیگران او را سرزنش مى‏کنند که او شایسته چنین خواسته‏اى نیست بلکه دیگران لایق آنند . ابو الطیّب [ از شعراى عرب ] به همین مطلب اشاره دارد :
نه هر که در پى هدفهاى والاست به هدفهایش مى‏رسد و نه همه افراد مردان مردند .
بیست و پنجم : این نکته را یادآور است که تغییر راه و روش و اندیشه و رفتار پادشاه درباره رعیّت و عدول از داد به بیدادگرى باعث دگرگونى روزگار مردم است . زیرا زمینه عدالت به زمینه جور و ستم دگرگون مى‏شود . نقل کرده‏اند ،
کسرى انوشیروان کارگران شهر را جمع کرد در حالى که خود درّى شاهوار را در دست مى‏گرداند . پس رو به مردم کرد و گفت چه چیز براى پیشبرد کارها زیانبخش‏تر است و بیشتر آن را به نابودى مى‏کشاند ؟ هر که پاسخ مورد نظر مرا بدهد ، این درّ را در دهان او قرار مى‏دهم . هر کدام از آنها سخنى ، از قبیل نیامدن باران و آمدن ملخ و نامساعد شدن هوا ، گفتند . آنگاه رو به وزیرش [ بوذرجمهر ( بزرگمهر ) وزیر کسرى انوشیروان ، مشهور به هوش و کیاست است مورخین از ذکاوت او داستانها نوشته و او را به نبوغ و زیرکى فوق العاده ستوده‏اند م) . گفت : توبگو من گمان کنم که عقل تو برابر عقل همه رعیّت بلکه هنوز بیشتر است ، او در جواب گفت : چیزى که در پیشرفت کارها اثر زیانبخشى دارد ، برگشتن راه و روش پادشاه نسبت به ملّت ، و روا داشتن ظلم و جور بر آنهاست انوشیروان گفت : رحمت خدا بر پدرت با این عقل ، تو پادشاهان را شایسته آن دیدى که آنها تو را بدان شایسته دیدند ، و آن درّ را به وى داد و او گرفت در دهان خود نهاد .
بیست و ششم : او را توصیه کرده است که اگر قصد رفتن به راهى را دارد ،
از احوال رفیقى که در آن راه است جویا شود به این منظور که اگر او شخص بدى است از او دورى کند ، و اگر فرد خوبى است با او همراه شود . زیرا همراه یا صمیمى و خالص است و یا چون آتشى سوزان است ، و همچنین ، موقعى که قصد سکونت در منزلى را دارد ، به خاطر همان منظور ، از همسایه جویا شود . این مطلب را به صورت روایت مرفوعه (روایت مرفوعه روایتى است که اسامى راویان آن در سلسله سند ذکر نشده و نام برده نشده‏اند م .] نقل کرده‏اند .
بیست و هفتم : او را از گفتن سخن مضحک ، از خود یا از قول دیگران ، بر حذر داشته است از آن‏رو که این کار باعث خوارى و کاستى هیبت و شکوه انسان در برابر دیگران است .
بیست و هشتم : او را در مورد زنان به چند چیز سفارش کرده است :
اوّل : زنهار از مشورت با آنها ، و بر ضرورت این زنهار به وسیله قیاس مضمرى توجّه داده است که صغراى آن عبارت : زیرا اندیشه آنان . . . سست است مى‏باشد . از آن رو که در خردهایشان کاستى است ، و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر که چنین باشد شایسته است از مشورت با او پرهیز شود ، زیرا سستى اراده باعث اشتباهکارى و نرسیدن به جهت مصلحت در مورد مشورت است .
دوم : چشمهاى آنان را به وسیله حجاب و پوشش از دیدار نامحرمان باز دارد ، و این سخن از فصیحترین کنایه‏ها در مورد پوشش است . « من » زاید و شاید براى تبعیض باشد . و بر ضرورت پوشش آنها به وسیله قیاس مضمرى توجّه داده است که صغراى آن جمله : زیرا سختگیرى حجاب براى ایشان نتیجه پایدار دارد ، یعنى براى پوشش و پاکدامنى پایدارتر است تا بیرون رفتن از خانه و آرایش کردن و براى حفظ آنها استوارتر مى‏باشد ، و کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چه این طور باشد باید انجام داد .
سوم : او را هشدار داده است تا مبادا در وارد کردن کسى که در مورد ایشان [ زنان ] به او اطمینان ندارد ، سهل انگارى کند ، و در این مورد تفاوتى میان مرد و زن نیست ، این جمله به منزله صغراى قیاس مضمرى است که از آن جلوگیرى و ممانعت مستفاد مى‏شود ، و در حقیقت چنین است : اجازه ورود دادن به کسانى که اطمینان به آنها نیست ، برابر گرایش دادن زنان به فساد یا بدتر از آن است ، و کبراى مقدّر نیز چنین مى‏شود : و هرگاه این طور باشد ، اجازه ورود نباید داد . علت اینکه در بعضى از موارد ورود افراد نامطمئن بیشتر موجب فساد مى‏شود ، آن است که در این صورت ، مجال بیشترى مى‏یابند تا با زنان خلوت کنند و درباره خواسته فاسد خود همصحبت شوند .
چهارم : او را امر کرده است تا وسایل آشنایى میان زن و دیگران را نابود سازد ، زیرا آشنایى آنها با دیگران زمینه‏ساز فساد است . البته به قرینه حالیه درمى‏یابیم که کسانى مانند پدر و . . . محرم و از شمول سخن امام خارجند . و این که این دستور را مشروط بر توانایى کرده ، از آن روست که گاهى به هیچ نوع امکان ندارد ، جلو آشنایى آنها را با دیگران گرفت .
پنجم : او را از سپردن اختیار امور زن در مورد خوردنى ، پوشیدنى و نظایر آن ، بیش از اندازه به دست خود ، و بالاتر از اینها مانند واسطه شدن و شفاعت براى دیگران ، نهى کرده است . و براى صلاحیّت نداشتن زن نسبت به چنین کارى به وسیله قیاس مضمرى هشدار داده است که صغراى آن عبارت است : زیرا زن گیاه خوشبویى است نه انسانى نیرومند . کلمه « ریحانه گیاه خوشبو » را استعاره براى زن آورده است از آن‏رو که او مورد کامیابى و بهره‏بردارى است ، و شاید انتخاب کلمه ریحانه به جاى زن ، از آن‏رو باشد که زنان عرب بوى خوش ، فراوان به کار مى‏برند . غیر قهرمان ، کنایه از آن است که زن براى حکمرانى و تسلّط آفریده نشده است بلکه شأن زن فرمانبرى است . و کبراى مقدّر چنین است : و هر کس این طور باشد سزاوار نیست کار او را به خود واگذارند ، و دست او در کار دیگران باز باشد .
ششم : و همچنین او را از احترام بیش از حدّ مانع شده است . یعنى نباید تا آنجا زن را گرامى بدارى که به مصلحت خود پشت پا بزند ، و این عبارت مانند جمله قبلى است .
هفتم : و همچنین او را از این که کارى کند تا زن به طمع در شفاعت دیگران بیفتد ، منع کرده است زیرا این خود نوعى پا از گلیم خود بیرون نهادن است ، و مطلب را به این ترتیب بیان کرده است که او به دلیل نقصان غریزى و کاستى فکرى ، شایستگى آن را ندارد .
هشتم : او را از اظهار غیرت و بدگمانى در جایى که نباید چنان باشد ، منع کرده و بر نتیجه بدى که بر آن مترتّب است به وسیله قیاس مضمرى توجّه داده است که صغراى آن عبارت : زیرا آن . . . نادرستى ، است ، کلمه الصّحیحه کنایه از آلوده نبودن به خیانت و فساد ، و السّقم کنایه از آلودگى بدانهاست . براستى چنین است ، زیرا زن موقعى که دور از فساد است ، آن را بد مى‏داند و از روبرو شدن با فساد بیزار است ، و بیم رسوایى و کیفر را احساس مى‏کند ، ولى در صورتى که او پاک است ، اگر به او نسبت نادرستى بدهند ، در آغاز کار بر او گران آید ، و اگر این نسبت تکرار شود ، سخن مرد در مقابل او بى‏ارزش مى‏شود و سرزنش کردن او به منزله وادار ساختن به فساد مى‏گردد . این مطلب روشنى است که در طبیعت حیوانى نسبت به کارى که ممنوع است ، یک نوع آزمندى وجود دارد . بنابر این غیرت در چنین موردى بى‏جاست و سرزنش به دلیل خیالى پوچ و به خاطر کارى که انجام نشده است خود ، نوعى انگیزه است . و کبراى مقدّر نیز چنین است و هر کارى که آن طور باشد ، انجام آن روا نیست .
بیست و نهم : او را مأمور ساخته است تا براى هر کدام از خدمتگزاران خود کارى را تعیین کند و او را نسبت به همان کار مؤاخذه کند و نسبت به کار دیگر مؤاخذه نکند ، و این از جمله امور مربوط به تدبیر منزل است . و بر راز این سخن به وسیله قیاس مضمرى توجّه داده است که صغراى آن جمله : زیرا او سزاوارتر است . . . به خدمتگزارى تو . توضیح آن که هرگاه آنها مشترکا بر انجام کارى مکلّف باشند تا هر کدام از آنها به انجام آن کار اقدام کند ، بیشتر وقتها هر یک کار خود را به دیگرى وامى‏گذارد و این خود باعث انجام نگرفتن کار مى‏شود .
کسرى انوشروان به فرزندش شیرویه گوید : در میان کاتبان خود ، دقّت کن هر کدام صاحب باغ و ملکند و آنها را خوب آباد کرده‏اند ، او را متولّى مالیات کن ، و هر که بردگان زیادى دارد او را سرپرست سپاه کن و هر کدام از آنها عائله‏مندتر است و آنها را خوب اداره مى‏کند ، مخارج و وظیفه درآمد و هزینه را به او بسپار و همچنین نسبت به تمام خدمتگزاران سرایت همین رفتار را بکن و کارى را بى‏حساب میان خدمتگزاران مگذار که نظام حکومتت از هم خواهد پاشید .
سى‏ام : او را سفارش به گرامى داشت خویشاوندان کرده و بر این مطلب به وسیله قیاس مضمرى هشدار داده است که صغراى آن عبارت : زیرا آنان . . .
حمله مى‏برى ، است . کلمه الجناح ( بال ) را استعاره از خویشاوندان آورده است ،
از آن‏رو که آنها چون پر و بالى مبدأ حرکت و توانایى او بر پرواز به سمت هدفها هستند ، و به خاطر آماده‏سازى بیشتر ، اصطلاح پرواز را به کار برده است و همچنین کلمه ید ( دست ) را از آن‏رو که آنها وسیله حمله بردن وى بر دشمن مى‏باشند . امّا کبراى مقدّر چنین است : و هر کس این چنین باشد ، گرامى داشت او لازم است .
آنگاه وصیّت را با خداحافظى و به امانت سپردن دین و دنیاى او نزد خدا و تقاضاى بهترین سرنوشت براى او در دنیا و آخرت بر طبق اراده و خواست خدا ،
پایان برده است .
کلمه : استیداع ( به امانت گذاردن ) ، چون او را نزد خدا به امانت مى‏گذارد ،
به طور مجاز در مورد درخواست نگهدارى او از خدا به کار رفته است . توفیق و برى بودن از گناه در دست خداست

  
نویسنده : کاظم اشرفی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧